تبليغاتX
یغورت
خوبه که آدم یه کتاب خوشگل داشته باشه از عاشقانه های لورکا و سالیناس و نرودا با عکس های به دقت انتخاب شده که خودشون هر کدوم یه شعر عاشقانه هستن. بعدش هر از گاهی که هوا همچین مثل امروز می گیره و ابری یه و بوی بارون میاد بره بشینه روی صندلی روبروی تراس و همین جوری که داره هوای تر و تازه ی پاییزی رو نفس می کشه کتابشو ورق بزنه. یه کم شعر بخونه یه کم عکس. از لورکا به نرودا. از نرودا به سالیناس و  باز از سالیناس برگرده به لورکا و هی کیف کنه. حتی یه کم بخنده اونجا که از اون زن بی وفا می گه که بردتش کنار رودخونه چون فکر می کرده که ازدواج نکرده اما بعد می فهمه که شوهر داشته. بی شرف!


+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 12:23 |
برلوسکونی پارسال گفته بوده که دولت اسپانیا زیادی صورتی ه (اشاره به حضور برابر زنها در پست وزارت و معاونت رئیس دولت. من که ندیدم اما شما می تونید یه خنده ی کریه رو هم در کنارش حین گفتن این حرف تصور کنید). امسال که اسپانیا با دو تا از وزرای زنش (دفاع و اقتصاد) در اجلاس دوجانبه ایتالیا-اسپانیا حاضر شده اومده حرفش رو درست کنه و مثلا از دل خانمها دربیاره و یه جورایی عذرخواهی کنه زده خرابترش کرده. خلاصه که داد همه رو در آورده. البته این خانمهایی که اونجا حاضر بودند می گن اگه ما تو اون جلسه سکوت کردیم فقط از روی ادب و رعایت اصول دیپلماسی و اینها بوده. 

من دارم فکر می کنم لابد ایتالیایی ها هم از دست این مردک حرص می خورن.


+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 17:53 |
هر شب خواب خونه مون رو تو تهران می بینم. خواب آدمای توی خونه رو نه، دقیقا خواب خونه رو، انگار که یه آدم باشه. هر شب یه اتفاقی براش می افته. نگرانشم.


+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 9:40 |

Piensa, es gratis


فکر کن، مجانی‌ه.


+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 15:23 |
چند وقتیه که شدیدا به آشپزی علاقمند شدم. یعنی مثلا یکی از دلخوشی هام و سرگرمی هام این شده که فکر کنم ببینم با مواد موجود در یخچال چه هنرنمایی هایی می تونم بکنم. یا حتی اینکه وقتی می رم سوپرمارکت برا خودم حسابی لابلای سبزی ها و مواد غذایی (علی الخصوص پنیرها) چرخ می زنم و بالا و پایینشون می کنم تا بالاخره راضی بشم بخرمشون. در همون حال هی دارم فکر می کنم که با هر کدوم چی می تونم بپزم. شکمو بودن بد دردیه واقعا.

حالا مثلا این روزا هی یاد قدیما و بچگی هام می افتم که چقدر تو غذا خوردن بد ادا بودم. خورشت بادمجون نمی خوردم. گوجه و سیب زمینی و بادمجون و پیاز پخته (و حتی سرخ شده) و تقریبا تمام سبزیحات رو نمی خوردم. هویچ رو که دیگه اصلا حرفش رو هم نزن. عمده ی غذای من در بچه گی یعنی از سنی که من یادم می آد توی پلو و ماست و پنیر و قرمه سبزی و قیمه خلاصه می شد. از همه ی سوپ ها هم متنفر بودم. چون اصلا سوپ اونموقع ها برام مترادف سرماخوردگی و گلو درد و اینا بود. حتی ماکارونی های اون زمانها رو دوست نداشتم. خلاصه که بچه ی عجیبی بودم به گمانم. همین که دچار سو تغذیه نشدم خودش خیلی خوبه.

یادمه مامانم همیشه می گفت که اونم بچه که بوده از بادمجون و یک سری سبزیجات خوشش نمی اومده. همیشه می گفت وقتی بزرگ شدی عقلت می رسه و این غذاهارو دوست خواهی داشت. فکر کنم دیگه چند سالی یه که یه کم بزرگ شدم و یه کم عقلم می رسه. چون نه تنها بادمجون می خورم بلکه خودم می رم فروشگاه و می خرم و می پزم و به به و چه چه راه می اندازم. ممکنه با معیارهای ایران آشپزی م زیاد تعریفی نداشته باشه ولی اینجا خودمو جای آدم کاردرست می تونم جا بزنم. مخصوصا با ادویه ها و زعفرانی که آوردم با خودم قشنگ مثل حرفه ای ها به نظر می آم!

حالا اینجوریم نیست که همیشه غذام خوب از آب دربیاد. مثلا همین سه روز پیش تلاشم برای درست کردن سوپ پیاز به شکست مفتضحانه ای ختم شد اما خوب آدم شکمو که به همین راحتی ها تسلیم نمی شه. خورشت کرفس با قارچ به جای گوشت عوضش خیلی خوب شد. املت گوجه فرنگی با پیاز و فلفل رنده شده و آویشن معرکه شد. پیتزای سبزیجات و سبزیجات سرخ شده هم بد نشدند. خلاصه که ما به راه آزمون و خطا پیش می ریم و مایوس نمی شویم. باشد که همه ی شکموها رستگار شوند.


+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 14:35 |
من اعتراف می کنم که دیگه تقریبا هیچ مطلبی رو توی اینترنت کامل نمی خونم. یه مدت یه بلایی سرم اومده بود که هیچ کتابی رو تموم نمی کردم. حالا در حال درست کردن اون اولی ام که این یکی بلا نازل شده. بیشتر مطالب رو خیلی سرسری و رو دور تند نگاه می کنم و رد می شم. البته فکر نکنید که فقط مطالب بلند رو نمی خونم یا نصفه نیمه می خونم ها, نه. این موضوع حتی شامل نوشته های کوتاه و چند خطی هم می شه. من باز هم اعتراف می کنم که نویسنده و موضوع و فونت نوشته در این قضیه خیلی موثر هستند. 

یکی نیست بگه تو که حالا به هر دلیلی, کمبود وقت یا هر چی, نمی رسی همه ی فیدهایی رو که مشترک شدی بخونی مرض داری هی هر روز هم باز به اون لیست بلند بالات اضافه می کنی؟!

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 23:6 |