تبليغاتX
یغورت
تلویزیون روشن ه و بازی مستقیم رئال-بارسا داره پخش می شه. هر از گاهی که صدای گزارشگر اوج می گیره یا صدای جیغ و داد مردم تو بار پایین ساختمون بلند می شه سرمو بلند می کنم و یه نگاهی به تلویزیون می اندازم. اما هنوز دارم به "یایا" فکر می کنم، با اینکه دو ساعتی از وقتی که باهاش خداحافظی کردم و بوسیدمش می گذره. "یایا" یه پسر کوچولوی سنگالی یه. هشت ماه و نیمه است. نسبتا بچه ی درشتی یه،  یا حداقل اینطور به نظر من اومد، چون من فکر می کردم بیشتر از یه سال داشته باشه. البته من زیاد تو تشخیص سن و سال خوب نیستم.

"یایا" هر روز با مامانش می ره سر کار. مامانش، که علاوه بر اسپانیایی (که لابد بالاجبار اینجا یاد گرفته) انگلیسی هم می دونه، کنار خیابون دستفروشی می کنه. اولین بار وقتی توجه ام بهش جلب شد که دوستم کنار بساطشون توقف کرد تا دستبند بدلی بخره. اون محو تماشای دستبندها بود و من متوجه بچه که داشت تو بغل مامانش شیر می خورد. انقدر نگاهش کردم تا شیرخوردنش تموم شد و با لُپهای قلمبه اش که چند قطره هم شیر روش ریخته بود برگشت و نگاهم کرد و خندید. قشنگ ترین چشمهایی رو داره که تا حالا دیدم. درشت و سیاه با مژه های برگشته. چیز عجیبی یه. یادم نمی یاد که لُپهاش موقع خنده چال می افته یا نه، اما خنده هاش خیلی بامزه است. دفعه ی اول جرات نکردم خیلی نزدیکش بشم. ترسیدم مامانش خوشش نیاد. که احتمالا دید خیلی مثبتی هم در کل نسبت به سفیدپوستها نداره، با توجه به وضعیت و موقعیت زندگی اش. اما چهره اش و همون مکالمه ی کوتاه باهاش تو ذهنم هک شد و هر وقت از اون خیابون رد می شدم با نگاهم دنبالش می گشتم. امروز برای بار سوم دیدمش. جاشو عوض کرده بود و دیگه "اون بالا" کار نمی کرد. می گفت پلیس ها نمی ذارن اونجا بساط کنه. عوضش اومده بود روبروی پارک. کنار دست یه پسر سنگالی که اول فکر کردم شوهرشه ولی بعد فهمیدم شوهرش اصلا اینجا نیست. دیگه بیشتر از این رومو زیاد نکردم و نپرسیدم. شاید دفعات بعد. یه کمی کنارشون موندم و حرف زدیم و از چی توز من خوردیم. کلاس داشتم و باید می رفتم. قرار شد که باز همدیگه رو ببینیم. تو فکرم یه روز با دوربینم برم از "یایا" عکس بگیرم و چند تاشم چاپ کنم بدم بهشون.

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:17 |
شدیدا احساس می کنم که باید چند تا کتاب ترجمه کنم تا بتونم بگم که این زندگی یه حاصلی داشته! دلم می خواد یه چیز به درد بخوری از خودم به جا بذارم(دقیقا مدل انشاهای دبستان. آره آقاجون) حالا چرا مثلا ترجمه ی کتاب و نه نوشتن مقاله و کتاب و غیره و یا حتی یه کار مفید دیگه(آرزو بر جوانان عیب نیست)، خودم هم نمی دونم. البته فکر کنم باز جو گازم گرفته یکی از هم رشته ای های سابق رو دیدم با کارهای ترجمه اش! حسودی که شاخ و دم نداره. باشد که همین حس ها عامل تحریک و تکانی باشد برای من. آمین.

- همچنان در رخوت بهاره و عالم هپروت به سر می برم. کسی راه گریزی می شناسد؟

پ.ن. باورنکردنی یه! بیشتر شبیه معجزه است. بدون هیچ تلاشی از جانب من وبلاگم پینگ شده! مثل اینکه بلاگفا خواسته یه حالی هم در این شرایط به ما بده. نمی گم در چه شرایطی! :)

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 17:46 |
 

بالاخره امروز به یکی از آرزوهای احمقانه (ساده دلانه!) ام رسیدم و رو چمن های حیاط دانشگاه دراز کشیدم و مثل بقیه آفتاب گرفتم. حس خیلی خوبی بود. نمی دونم چرا این خوشی ساده رو تا الان از خودم دریغ کرده بودم بی خودی. همیشه با حسرت به دانشجوهایی نگاه می کردم که ساعتهای بین کلاسهاشون یا سر ظهر و موقع ناهار سرخوشانه ولو می شدن روی چمن ها.

همین. حرف خاص دیگه ای ندارم که بزنم. حالم خوبه. فقط یه کم دچار کرختی بهارانه شدم به گمانم. 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 16:36 |
  خواننده ای که دو تا آلبوم داده بیرون و کلا از سال ۲۰۰۵ شناخته شده جدیده دیگه. من از این آهنگش خوشم اومده گفتم بیام شادی هامو با شما قسمت کنم! امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد. این دومین خواننده ی مالاگایی یه که اینجا معرفی می کنم. اصولا اهالی جنوب در هر زمینه ای استعداد نداشته باشند در رقص و آواز کم نمیارن. اسم آهنگ هست Mira lo que te has perdio (ببین چیزی رو که از دست داده ای) و از دومین آلبوم این خواننده به اسم 24 Rosas.  

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:2 |