تبليغاتX
یغورت

اول از همه باید بگم که من قبل از اینکه برم این تئاتر رو ببینم فکر می کردم منظور از "تاس ها" (Calvos ) کچل ها ست ! چه اشتباهی ! منظور از تاس ها ، تاس بازی است (Dados ) ! این اشتباه از اونجا به وجود اومد که دعوتنامه به فارسی نوشته شده بود و کلمه لاتین اش رو ننوشته بودن. خلاصه تا چند ثانیه قبل از شروع تئاتر و دیدن بروشورها فکر می کردم الان یه دسته کچل میان رو سن !

 

اما تاس ها ، کاملا در مورد استقلال ونزوئلا بود ، و روز آخر زندگی یکی از مهمترین فرماندهان و یاران سیمون بلیوار (لیبرتادور یا همان نجات دهنده و آزاد کننده ونزوئلا از زیر یوغ استعمار و سلطنت اسپانیا ) را در اتاقی در یک هتل در پاریس نمایش می دهد که نابینا ، ناتوان ، بیمار و فقیر است و با ریختن تاس ها از همراه همیشگی اش می خواهد که شماره های تاس ها را برای او بخواند و با این شماره ها روز و تاریخی را به خاطر می آورد و خاطرات روزهای جوانی و نبردش را دوشادوش سیمون بلیوار و سرخ پوستان استقلال طلب ، برای مخاطب بازگو می کند. دو بار به عقب بر می گردیم یکبار در بحبوحه نبرد برای استقلال و بار دیگر پس از پیروزی و در اوج افتخار ، و باز به فرمانده 56 ساله نابینا که به استقبال مرگ می رود. ( یه جورایی رئالیسم جادویی و این حرفا بود !)

 

کار بسیار قشنگی بود با توجه به اینکه بازیگران آن تماما آماتور و از دانشجویان رشته زبان اسپانیایی دانشگاه آزاد اسلامی بودند. قبل و بعد از نمایش هم کنسول و سفیر ونزوئلا (البته همراه با مترجم) صحبت کردند . سفیر در نهایت اعلام کرد که تجار ایرانی ای که در ونزوئلا فعالیت می کنند گفته اند که حاضرند هزینه های سفر این گروه رو بپردازند ، تا برنامه شون رو در چند شهر ونزوئلا اجرا کنند ! و من هم البته خنده ام گرفته بود چون مسلما اونی که قول داده بوده رئیس ما نبوده که حقوق کارمنداش رو هم به زور می ده ! دانشجوها و خانواده هاشون که تو سالن بودن از خوشحالی جیغ می کشیدن.

 

سفیر گریزی هم به ماجرای اتمی ایران زد و گفت دولت ایران از حمایت ما در شورای حکام از برنامه هسته ای اش تشکر کرد و دولت ونزوئلا هم امروز از این دانشجویان که معرف فرهنگ و زبان ما هستند تشکر می کند.

 

این نمایش امروز هم راس ساعت 6 بعد از ظهر در فرهنگسرای ارسباران ( هنر فعلی ) اجرا می شود. بروشور و متن نمایش به فارسی موجود می باشد.

 

 * یادم رفت بگم اسم این ژنرال رافائل اُردانه تا بود.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 21:57 |
 

 

کتابی تلخ که بازتابی از واقعیات تلخ تر جامعه مان است . این کتاب به روش ژورنالیستی نوشته شده ، یعنی نویسنده کتاب خانم پروین بختیار نژاد در سفرهای متعددش به استان هایی که با مشکل خودسوزی زنان مواجه اند ، سعی کرده اطلاعاتی را در این زمینه به صورت مصاحبه با مسئولین جمع آوری کند که بیشتر حالت گزارش گونه دارد و به طرح مسائل و مشکلات و بیان تعدادی از دلایل خودسوزی زنان در شهرها و روستاهای غربی و جنوبی کشور ، که حالت بحرانی به خود گرفته ، از زبان مسئولین می پردازد.

 

این مسئله حتی در متن کتاب آمده است که آمار دقیق و علمی ای در کار نیست  و مسئولین حتی تا مدتها سعی در کتمان این مسئله داشته اند ، تا این که مشکل به حدی بحرانی شد که به روزنامه ها کشیده شد ، اما هنوز هم هیچ راهکاری اندیشیده نشده و اینکه سن خودسوزی پایین اومده و کودکان رو هم درگیر خودش کرده. (مثل مسئله ایدز که تا مدتها ادعا می کردند کشور ما پاک و عاری از ویروس اچ آی وی است). فقر ، مشکلات خانوادگی ، افسردگی شدید ، مشکلات فرهنگی ، بی اعتمادی و تهمت (در مورد زنان و دختران ) ، ازدواج های اجباری و در سنین پایین دختران (که اغلب هم به دلیل فقر و یا پایان دادن به خصومت های قبیله ای انجام می شود) دلایل اصلی خودسوزی بخصوص خودسوزی زنان برشمرده می شود.

 

نمی دونم چی بگم و چه جوری. چون اگه بخوام هر چی فکر می کنم بنویسم خودش یه کتاب می شه. همش دارم فکر می کنم برای اینا چی کار می شه کرد. بعد فکر می کنم کاری از دستم بر نمیاد. پول زیاد نیازه. اینا مدرسه می خوان ، آموزش شبانه روزی می خوان. ورزشگاه ، سینما ، پارک ( دریغ از پارک حتی!) خانه های امن برای زنان و دختران ، مشاور و مددکار ، پزشک ، بیمارستان ، کار  و هزار و یک حداقل امکاناتی می خوان که کمی امید به زندگی در اونها تقویت بشه. چه دردی داره وقتی می خونی در ازای 55 روستا در فاصله اهواز تا رامهرمز یک مدرسه راهنمایی و در ازای 100 روستا یک دبیرستان وجود داره ! و  این سوال بیش از پیش برام مطرح
می شه که پس پول نفت چی میشه؟ حق این مردم بیجاره از پول نفتی که زیر پاشونه چقدره؟

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 15:24 |
 

فردا سالروز استقلال کشور ونزوئلا ( ۱۹ آوریل ۱۸۱۰) است. به همین مناسبت تئاتری به نام " تاس ها " نوشته نمایش نویس ونزوئلایی " نستور کابایرو " در فرهنگسرای ارسباران روی سن می رود. نا گفته نماند که این نمایش به زبان اسپانیایی و از سوی بخش فرهنگی سفارت ونزوئلا در تهران اجرا خواهد شد ، و من هم این شانس را دارم که به همراه تنی چند از همکارانم به عنوان میهمان افتخاری در این برنامه حضور داشته باشم. جای همه دوستان خالی...

بعد از دیدن تئاتر راجع به آن خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 15:29 |
 

 

چقدر آدمای بزرگ - که از دور برات مثل غول می مونن - از نزدیک کوچیکن !

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 14:44 |

سفر حتمی

 

و من خواهم رفت . و پرندگان ، آواز خوان ، خواهند ماند؛

و باغچه ی من با درخت سبزش خواهد ماند ،

و با چاه سپید اش.

 

تمام بعدازظهر ها آسمان آبی و آرام خواهد ماند ؛

و ناقوس های برج را خواهند نواخت ،

همچنان که امروز می نوازند.

 

آنهایی که به من عاشق بودند خواهند مرد ؛

و روستا هر سال نو خواهد شد ؛

و در گوشه ی آن باغچه ی پر شکوفه و سپید ،

روح من ، با دلتنگی ، سرگردان خواهد شد.

 

و من خواهم رفت ؛ و تنها خواهم بود ، بی خانه ، بی درختی

سبز ، بی چاهی سپید ،

بی آسمانی آبی و آرام ...

و پرندگان ، آواز خواهند خواند.

 

‍* باز هم شعر از خوان رامون خیمه نز ، و ترجمه از یُغورت می باشد. از همه دوستانی که برام کامنت های دلگرم کننده گذاشتند تشکر می کنم ، و اونایی که اشکالی چه در ترجمه و چه در روانی شعرها می بینند خواهشمندم با من در میان بگذارند.

** متن این شعر رو هم در ادامه می ذارم که اگه کسی مایل بود بخونه.                                                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 13:40 |

من ، من نیستم

  اینم (من)

که در کنارم می رود بی اینکه ببینم اش

(اینی) که ، گاهی ، می خواهم ببینم ،

که ، گاهی ، فراموش می کنم.

اینی که خاموش می شود ، آرام ، وقتی حرف می زنم ،

اینی که می بخشد ، نرم ، وقتی که نفرت دارم ،

که قدم می زند جایی که نیستم ،

که زنده خواهد ماند وقتی که من بمیرم.

 

YO NO SOY YO 

Soy este
que va a mi lado sin yo verlo; 
que, a veces, voy a ver, 
y que, a veces, olvido. 
El que calla, sereno, cuando hablo, 
el que perdona, dulce, cuando odio, 
el que pasea por donde no estoy, 
el que quedará en pié cuando yo muera. 

 

شعر : خوان رآمون خیمه نز (شاعر اسپانیایی برنده نوبل)

ترجمه : یُغورت

 

* دوستانی که اسپانیایی می دونن لطفا ایرادات ترجمه رو بهم بگن.ممنونم.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:31 |

اگر شما هم مثل من از برخی رسم و رسومات ازدواج های سنتی خبر ندارید ، اگر به رقص داش مشدی علاقمندید ، اگر کمی زبان انگلیسی می دانید ، اگر از قیافه معصوم سیتا و لودگی های محمد رضا شریفی نیا خوشتان می آید و اگر می خواهید بدانید که یک خارجی که می خواهد با یک دختر ایرانی ازدواج کند چه مصیبتهایی باید بکشد ، تماشای فیلم ازدواج به سبک ایرانی را به شما توصیه می کنیم.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:30 |

عموم مردان جامعه ما حتی از کلمه فمنیسم و فمنیست وحشت دارند! چه برسد به اینکه کسی مدعی این باشد که فمنیست است و مدافع حقوق مساوی برای زنان ! و بخواهد با آنها وارد بحثی در این زمینه شود ، که شدیدا سرکوب می شود. حتی در جمع های کوچک خانوادگی و دوستانه همیشه با زنانی که خواهان برابری حقوق خود با مردان بوده اند برخورد شده است ، نمونه هایش را هم هر روز می بینم. اکثرا هم با مفهوم این کلمه بیگانه اند و آن را با مرد ستیزی یکی می دانند. من تصور می کنم که همین مسئله از دلایل اصلی نفی فمنیسم از سوی مردان جامعه ماست ، به عبارتی عدم آگاهی کافی آنها از خواسته های فمنیسم. و شاید هم می دانند و ترس از دست دادن قدرت آنها را به مخالفت می کشاند. اگر کمی فکر کنیم و خواهان برابری انسان ها با یکدیگر باشیم و چه زن و چه مرد  خواهان تسلط یافتن بر طرف مقابل خود نباشیم و به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم بدون شک دنیای زیباتری خواهیم داشت.

دیروز دوست عزیزی به من گفت ای بابا تو هم که وبلاگ راه انداختی که همش راجع به فمنیسم بنویسی! اولا فمنیسم و مسائل زنان از دغدغه های همیشگی منه ثانیا تصور نمی کنم پرداختن به این موضوع چیز بدی باشه، من از افراطی بودن در هر کاری بدم می یاد و سعی می کنم که در این زمینه هم به تند روی کشیده نشم و تلاش می کنم که مفهوم واژه فمنیسم برای دوستان عزیز شفاف بشه و فکر نکنن با دشمن طرفن !

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 10:39 |
دیروز اولین کار حرفه ای ام رو در زمینه ترجمه همزمان انجام دادم و خوب باید بگم از نتیجه کار راضی ام. البته این کار در محیط نسبتا دوستانه ای انجام شد و اصلا استرس زا نبود. با وجود اینکه قبلا خورده کاری های زیادی در این زمینه انجام داده بودم اما باید بگم که این یه کار جدی تر و دلچسب تر بود که بهم این اطمینان و داد که می تونم ! راستش خیلی هم خوشم اومده و دلم می خواد ادامه پیدا کنه .اعتماد به نفس ام به طرز فزاینده ای در حال افزایشه چون یه وکیل ونزوئلایی که یه بار از طرف شرکتی که توش کار می کنم با هاش تماس تلفنی داشتم کلی از من تعریف کرده  و گفته که خیلی خوب حرف می زنم (بخونید بلغور می کنم) ، منم که بی جنبه

خلاصه اگه یه وقت دیدید سر از سازمان ملل در آوردم خیلی تعجب نکنید ...

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 11:7 |

واکنون آرش ، دی جی علی گیتور برای ایران میخوانند برای تیم ملی ایران
برای مردم ایران

 
ما بچه های ایرونیم
همیشه ایرونی میمونیم
با هم یک صدا میخونیم
با هم یک صدا ایران ایران ایران
تیم ملی فوتبالش
با بچه های با حالش
حال حریف رو میگیریم
اگه پاش بیوفته واسه ایران میمیریم
ما بچه های ایرونیم
همیشه ایرونی میمونیم
با هم یک صدا میخونیم
با هم یک صدا ایران ایران ایران
تیم ملی فوتبالش
با بچه های با حالش
حال حریف رو میگیریم
اگه پاش بیوفته واسه ایران میمیریم
ایران...ایران...ایران...ایران...ایران...ایران...ایران...ایران
ایران...ایران...ایران
له له له له له له له له له له له
له له له له له له له له له له له

 

اینجا می تونید این آهنگ رو گوش کنید ، درسته که شعر درست و حسابی نداره اما شاده به هر حال. انتقادات زیادی از این آهنگ شده مثل این که اصلا زحمت نکشیدن یه آهنگ دیگه درست کنن و  از همون قدیمیا استفاده کردن و ... اما به نظر من ارزش داره چون قبل از اینکه داخلی ها به این فکر بیفتن اونا کار خودشون و کردن ، حالا اینا از حولشون عصار رو انتخاب کردن. امیدوارم که کار خوبی از آب در بیاد و بیشتر از اینکه حماسی باشه شاد و پر انرژی باشه چیزی که خیلی ضروری به نظر می رسه و اینکه مسائل هسته ای و قاطی اش نکنن...

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 9:37 |

نمایش "هتل عروس" نوشته "چیستا یثربی" نمایش نامه نویس معروف قرار است به زبان اسپانیایی اجرا شود. این نمایش که چند سال پیش در مجموعه تئاتر شهر و با بازی بازیگرانی نظیر مهسا مهجور و کامبیز دیرباز و به کارگردانی سیما تیرانداز به روی صحنه رفت ، درباره دو زن است که به همراه رئیس شان به ماموریتی در شهر دور افتاده ای می روند. ماجرا از آنجا شروع می شود که این دو زن به همراه همکار مردشان در تنها هتل شهر به دنبال اتاق مناسبی می گردند و ...

 چند سالی است که دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی (جایی که یک سال و نیم پیش از آن فارغ التحصیل شدم) هر ساله تئاتری را به زبان اسپانیایی اجرا می کند که معمولا هم در یکی از روزهای بهار و به مناسبتهایی مثل تولد سروانتس و یا شاعران و نویسندگان دیگر روی صحنه می رود. این مراسم با حمایت سفارت اسپانیا در تهران به منظور گسترش زبان اسپانیایی و باتلاش دانشجویان رشته زبان اسپانیایی برگزار می شود. تفاوت نمایش امسال با سالهای گذشته به استفاده گروه از یک نمایشنامه ایرانی بر می گردد. سال گذشته "دون کیشوت" البته با روایتی مدرن و کمی طنز آمیز و سال قبل از آن هم نمایش "یرما" اثر "لورکا" اجرا شده بود.

بنابراین اجرای این نمایش علاوه بر گسترش زبان و فرهنگ اسپانیایی می تواند فرهنگ و ادب پارسی را هم به اسپانیا منتقل کند و از این جهت نیز نکته مثبتی دارد.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 12:50 |

دیروز از حوالی میدان ولی عصر رد می شدم که تجمع آدم ها نزدیک یک پاساژ توجه ام رو مثل سایر عابرین جلب کرد ، همینطور که به شلوغی نزدیکتر می شدم صدای جیغ زنی رو می شنیدم که
نا مفهوم بود ، به نظر می رسید که باید اتفاق مهمی افتاده باشه که اون همه آدم اونجا جمع شدن، اما  چهره خندان و تمسخر آمیز مردها که اکثریت رو تشکیل می دادن باز هم کنجکاوی ام رو بیشتر کرد : دو تا زن با هم درگیر شده بودند و همدیگر رو با الفاظ رکیکی می نواختند که همین مسئله و کلمات فاجعه آمیزی که این دو خانم به همدیگه نسبت می دادند باعث فرار دخترها و زنان و تجمع پرشور مردان ! که انگار داشتن فیلم اکشن می دیدن و کلی هیجان زده شده بودن ، شده بود. من هم مثل سایر همجنسانم سعی در دور شدن هر چه بیشتر از محلی رو داشتم که در اون حیثیت و شرف و احترام در حال له شدن بود.

این تنها موردی نبود که از دعواهای زنانه در خیابان و اماکن عمومی می دیدم ، قبلا هم در مترو ، اتوبوس و ... نظیرش رو دیده بودم. اما در تعجبم که آخه زنا دیگه چرا انقدر راحت به هم لقب ج...
می دن. ما که تو خیابون این حرفا رو همیشه از مردا شنیدیم چه وقتی که از خودمون در برابر آزارهای جنسی در خیابون دفاع کردیم ، چه وقتی که به خواسته های نامربوط همون آدما جواب رد دادیم و گاهی هم در مقابل موفقیتهامون در جامعه و بازار کار از این انگ ها بهمون چسبوندن. واقعا این صحنه ها خیلی آزار دهنده هستن.

از زنان انتظار نمی رود که با خودشان این طور رفتار کنند.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 15:11 |

چند روزی بود که دنبال یه کلمه مشترک بین انگلیسی ، اسپانیایی و فارسی می گشتم تا ازش به عنوان نام این وبلاگ استفاده کنم ، اما به جایی نرسیدم تا اینکه دیروز کلمه یُغورت به ذهنم رسید که بین انگلیسی ، اسپانیایی و ترکی مشترکه و به معنی "ماست" هستش. به هر حال بد نیست چون دلم می خواد اگه روزی خواستم وبلاگم رو به دو زبون دیگه راه اندازی کنم می خوام به همین اسم باشه.

به قولی بالاخره :

فاتح شدم ،

خود را به ثبت رساندم

پس زنده باد یُغورت از تهران

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 11:9 |