تبليغاتX
یغورت

 

روز قبل از مسافرتم وقتی که داشتم از شرکت می اومدم بیرون نگهبان محترم که ورود و خروج ها رو هم کنترل می کنه ، بهم نزدیک شد و با صدای پایینی طوری که فقط خودم و خودش بشنویم توصیه ی برادرانه ای بهم کرد! مدتها بود که منتظر چنین لحظه ای بودم ، لحظه ای که به خاطر مانتویی که می پوشم بهم تذکری ، اخطاری چیزی بدن. و سه شنبه هفته گذشته بالاخره این اتفاق افتاد. نگهبان محترم بهم گفت که خبر دارم که به خاطر این مانتو می تونن 50000 تومن جریمه ام کنن؟! من خنگ هم فکر می کردم که شرکت رو می گه ، ازش پرسیدم چیزی به شما گفتن؟ بخشنامه ای صادر شده ؟ ولی اون گفت که منظورش نیروی انتظامی یه. البته تعجب کرده بود که تو شرکت هنوز هیچی بهم نگفتن! گفتم ممنون از توجه تون مشکلی پیش نمی یاد. و اونم کلی معذرت خواهی کرد به خاطر طرح کردن این مسئله و بهم گفت هر جور که خودتون راحت ترید. اینارو گفتم که یه وقت مشکلی براتون پیش نیاد.

خلاصه اینکه خودم هم می دونستم که با همچین مانتوی کوتاه و رنگی زیاد نمی تونم سر کار جولان بدم. وقتایی که اونو تنم می کردم فقط تو طبقه خودمون بودم و اصلا به طبقات دیگه نمی رفتم چون مطمئن بودم که اگه مدیر شرکت منو با اون مانتوی کوتاه ببینه حکم اخراجم قطعی یه. خلاصه که دیدم این طوری نمی شه مبارزه و ریسک کرد. و علیرغم گرم تر شدن هوا و علیرغم میل باطنی ام دوباره به مانتوی قدیمی سیاهم که تا روی زانوهامه رو آوردم.

دارم فکر می کنم که چرا باید مانتو و روسری و مقنعه و در کل حجاب انقدر ذهن منو همنوعانم رو درگیر خودش کنه ، برامون استرس زا بشه ، و انرژی مونو بگیره. من چرا باید وقتی مانتوی بنفش می پوشم بیشتر از وقتی که مانتوی مشکی می پوشم نگرانی داشته باشم که نکنه الان یکی یه چیزی بهم بگه؟ چرا نباید از امنیت و آرامشی که مردها تو جامعه مون برای انتخاب پوشش دارن بهره  مند باشیم؟

 

مکالمات روز سه شنبه با نگهبان شرکت بعد از خوندن مطالب شماره جدید زنستان یادم اومد ، به خاطر مسافرت و وقفه چند روزه کلا فراموشش کرده بودم.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:44 |
الان از توی یه کافی نت تو یزد که به زور و زحمت پیداش کردم می نویسم. اینجا قحطی کافی نته. هوا خیلی گرمه. دیروز تازه طوفان شن هم بود.چشمام در اومد. چرا به شهرای به این خوشگلی و با این قدمت رسیدگی نمی کنن؟ همه جا کثیفه شلختگی از سر و روی شهر می باره .خونه های خراب شده و رها شده زیاده. اگه یه دستی به سر و روی این شهر بکشن می تونن کلی ازش کسب درامد کنن. الان از آتشکده زرتشتیان اومدم.می گن آتیش اش بیشتر از ۱۵۰۰ ساله که روشن نگه داشته شده...

مردم اینجا زیادی کنجکاون.یه سوال ازشون بپرسی تا جد و آبادتو درنیارن ول کن نیستن. مردا هم می خوان درسته آدمو قورت بدن .انقدر نگات می کنن که نقطه شی. تا از دیدرس شون دور شی و تو خط افق ناپدید شی.

خلاصه که اینجوری.اما از همه باحال تر کرایه تاکسی یه. خیلی حال میکنم وقتی می رم یه شهر دیگه دربست بگیرم .از این سر شهر تا اون سر شهر ۷۰۰ تومان !

پشمک هم تموم شده شرمندده دوستای عزیزم هستم.

بعدازظهر می خوام برم کاروانسرای زین الدین رو ببینم حدودا ۶۰ کیلومتر با شهر یزد فاصله داره ظاهرا.

فعلا بای بای.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:7 |

دیروز انقدر حرص خوردم که وقت نکردم تو وبلاگم چیزی بنویسم ، بعضی وقتها انقدر اینجا بی کار می شم که سه تا روزنامه ، سی تا وبلاگ ، چند تا روزنامه آن لاین و کتابایی  که خریدم و ...  رو می خونم ، اما بعضی روزا حتی وقت نمی کنم چایی مو بخورم و انقدر می مونه تا سرد میشه. 

دیروز از روزایی بود که چایی هم نمی تونستم بخورم ، یه سوتی گنده (من یه چی میگم تو یه چی می شنوی ها !) در ابعاد بسیار بزرگ! ، رها کردم (مودبانه ی ول دادم !) ، خوشبختانه کسی متوجه نشد ، یعنی نذاشتم گندش در بیاد ، خرابکاری اونم تو مکاتبات خارجی ، اونم با یه کشور دوست ، اونم با دشمن آمریکای امپریالیسم ، اونم ... نه اصلا توجیه پذیر نبود ، اصلا ، خلاصه وقتی فهمیدم گندی که زدم چی بوده و بعد اینکه از حالت شوک خارج شدم مکاتبه رو با آدرس درست انجام دادم (البته به شکل آن لاین) ولی متاسفانه باز امروز صبح دیدم ایمیلی که فرستادم برگشت خورده ، نمی دونم مشکل چیه؟!!!  الان مدتی یه که گزارشاتی که باید به اون کشور محترم و شریف ارسال بشه وسط راه نمی دونم تو کجای این اینترنت لعنتی گیر می کنه و به مقصد نمی رسه ، مناسبات اقتصادی و تجاری دو کشور در خطره ! باید فکری کرد.

بعد از اینکه از مسافرت برگردم حتما یه فکری برای مناسبات دو کشور می کنم. دو روز مرخصی گرفتم ، می رم به یه شهر کویری ، از کجا فهمیدید یزد و می گم ؟ اگه فرصت بشه کویر گردی هم خواهم کرد ، جای همه دوستان خالی...  اگه آشنا ماشنا اون ورا سراغ دارید ، هتل یا رستورانی رو توصیه می کنید همچین یه ایمیل کوچولو بزنید ممنونتون می شم. سوغاتی هم از تهران براتون پشمک می خرم...

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:33 |

 ترس و لرز

 

"در اوایل سالهای 1990 زنی بلژیکی و تحصیل کرده در یک شرکت ژاپنی مشغول به کار می شود. حیران و مبهوت در برابر قوانین و مقررات خاص و عجیب کشور آفتاب تابان آنقدر ندانم کاری می کند تا عاقبت نظافتچی دستشویی ها می شود.

این رمان که جایزه مهم ادبی فرهنگستان فرانسه را در سال 1999 از آن خود کرد ، با ظرافت و طنز ، تضاد دنیای شرق و غرب را به تصویر می کشد و تحلیلی است موشکافانه از سوء تفاهمات ناشی از برخورد فرهنگ ها و تمدن های گوناگون."*

 

*پشت جلد کتاب.

 

 

ترس و لرز

نوشته آملی نوتومب

ترجمه شهلا حائری

نشر قطره

 چاپ اول 1383

بهاء 900 تومان (مفت!)

 

یه کتاب کوچولوی فوق العاده ، پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش.

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:44 |
تو شرکت ما به اونایی که اخراج شدند (البته به صورت محترمانه ) و یا تو سال جدید باهاشون قرارداد جدید بسته نشد ، لقب شهید اول ، شهید ثانی و ... داده ان ( به ترتیب شهید شدن شان یعنی تاریخ اخراج شان ). بقیه هم که شهید نشدن دچار افت درآمدی یا سمتی شده ان. یعنی از صد هزار تومان تا پانصد هزار تومان (تا جایی که من خبر دارم) از حقوق شان کسر شده ، و یا پست های پایین تری نسبت به سال قبل بهشون داده شده و نتیجه اینکه یه جور سرخوردگی از کار و محیط کار تو چهره ی خیلی از همکاران دیده می شه. خیلی ها عزم رفتن دارن ، دنبال کار جدید می گردن و دل به کار نمی دن (حق هم دارن). البته ناگفته نمونه که افزایش حقوق به خودی ها و پاچه خارها تعلق گرفته...
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:52 |

 

باز هم رفتم نمایشگاه برای بار سوم و این بار پربارتر از دفعات بیش بود. هم کتاب بیشتری خریدم. هم کتابی که یکی از همکلاسیام ترجمه کرده بود تو چند تا غرفه دیدم و کلی ذوق زده شدم. هم با یه شاعر- ناشر آشنا شدم که ممکنه سبب خیر بشه و منم وارد کار نشر بشم. کلی ذوق زده بودم دیشب. قراره بعد از نمایشگاه بهم زنگ بزنه همدیگه رو ببینیم ، منم نمونه ترجمه هامو ببرم نشونش بدم بلکه افتادیم تو کار ترجمه و چاپ کتاب. کاری که واقعا مود علاقه منه. همیشه به داشتن یه انتشارات یا حداقل یه کتابفروشی توپ فکر می کنم. شاید هم حالا حالاها این اتفاق نیفته ولی حتما برای دوران پیری ام  (اگه زنده باشم و پول داشته باشم) همچین برنامه ای دارم. خلاصه که اینا و اینا ...

الان اسم همه کتابایی رو که خریدم یادم نمی یاد ، اما یکیش که همینه که شعرای پایین رو از توش برداشتم و اینجا نوشتم. راستی اگه خواستید برید نمایشگاه ساعتهای آخر رو بهتون پیشنهاد می کنم که خیلی خلوت تره. ۷ تا ۸ که خیلی حال می ده.

...

خوب اینم از رئیس جمهور عزیز که حرفشو پس گرفت اونم به خاطر احترام به آیات عظام.و جمعیت حداقل سی میلیونی رو نادیده گرفت و خودش رو هم زیر سوال برد. ببخشید اون وقت احترام به یه اقلیت و
بی احترامی به یه اکثریت رو چه جوری می شه توجیه کرد؟

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:52 |

پیراهن آبی ات

  

گوزن سرد و گرم چشیده خوب می داند

که حتی اگر

به لب تر کردنی در روز قناعت کند

تالاب کوچک

طولی نمی کشد که خشک می شود.

 

روزشماری می کنم که بیایی

هر چند

پیراهن آبی را

که پیش از سفر به تن ات بود

روزی تنها یک بار می بویم.

 

 

حمید احمدی

 

 

...

 

 

ما دو مطلق بودیم

دو مذهب

که در خم کتاب های مقدس گم شدیم

با عطر گیج خاک های کهنه.

ما دو کودک بودیم

دو خسته که ریشه های خود را جویدیم

ما دو مطلق بودیم.

 

 

نسرین جافری

 

...

 

بهاری که می شود دلم

 

 

بهاری که می شود دلم

می دانم که عاشقم

زمستان نشانه می رود گل ها را

صحرا

صبور

به تماشا نشسته است

دست که می سایم

بر گرده ی باد

پوستم می سوزد

گر می گیرد دلم

می دانم اما

بهاری می شوم

می خوانم

بلند که :

عاشقم

 

 

فرامرز سلیمانی

 

...

 

آفتاب ...

 

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیرهنت روی طناب رخت

 

باران را دوست دارم

اگر که می بارد

بر چتر آبی تو

 

و چون نماز خوانده ای

من خداپرست شده ام.

 

بیژن نجدی

 

...

 

 

حیرت

 

 

آه ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان

با تو آیا دارد

- وعده دیداری؟

- چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

- آری؟

 

 

حمید مصدق

 

 ...

 

 

 

 از کتاب : عاشقانه ها - برگزیده ۲۰ سال شعر عاشقانه ایران ۱۳۷۷-۱۳۵۷

             نشر سالی 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:33 |

 

دیشب رفتم فیلم آتش بس تهمینه میلانی رو دیدم. باید بگم اگه کارگردان تهمینه میلانی نبود هرگز به خاطر دو تا هنرپیشه خوش قیافه پا نمی شدم برم سینما. این مهناز افشار انقدر به خاطر قیافه اش بهش بازی دادن بالاخره بازیگر شد .اما گلزار خدا وکیلی بازیگر بشو نیست.هنوزم مثه عصا قورت داده ها بازی می کنه .چقدرم چاق شده! 

 

اگه از دعواهای اغراق آمیز و بزن بشکن های کمی تا قسمتی غیر واقعی محمدرضا گلزار و مهناز افشار بگذریم. فیلم با مزه و شیکیبود. نحوه آشنایی شون و خیط کردناشون با مزه و بازم می گم خیلی غیر واقعی بود. اما تو همین فیلم کمیک فکر می کنم خیلی حرفا زده شد که آقایون و خانومایی که باید بفهمن حتما فهمیدن! اون بحث کودک درون و اینکه هممون یه کودک پنج ساله در درونمون داریم که هم نباید زیاد بهش رو بدیم و هم نباید فراموشش کنیم ، بلکه باید یه جوری تو خودمون حل اش کنیم ، جالب بود.

 

فیلم از جهتی واقعیت جامعه امروز ما رو هم نشون می داد. این که زن با تحصیلات و هوش برابر (و بعضا بیشتر از ) مرد پا به پای او کار می کنه ، به قول خودش روشنفکر و مدرنه و ... و مرد هم با تحصیلات و موقعیت اجتماعی بالا و خیلی شیک و پیکه ، اما دلش می خواد مثه مردای سنتی رفتار کنه (به قول روانشناس توی فیلم منفعت زنا تو مدرن بودنشونه و مردا تو سنتی بودنشون) و زنش رو حتی الامکان تو خونه نگه داره ، نذاره آرایش کنه یا هر جور دلش می خواد لباس بپوشه ، با همکارای مردش صحبت نکنه ، با دوستاش رفت و آمد نکنه و ... و در یک کلام زن مطیع و کدبانوی خونه باشه. اما به قول روانشناسه باید بدونه که دیگه دوره برده داری تموم شده!

 

و البته یک قسمت کوچولوی فیلم که نباید ازش گذشت ؛ یه آدم دوجنسی که توی مطب روانشناس می بینیم. قسمتی که فکر نمی کنم خانم میلانی برای خنده و تفریح تو فیلم اش گذاشته باشه ، اما انگار خنده دارترین جای فیلم باشه هر وقت این بنده خدا حرف می زد صدای خنده مردم می رفت آسمون. یه دو جنسی که فقط 10٪  مرد بود و 90٪ زن ، دلش می خواست زن باشه و مانتو بپوشه . با حسرت از مانتوی صورتی چسبونی حرف می زد که خریده بود و مادرش جلوی چشاش اونو پاره کرده بود. چون مادر پیرش پسر می خواسته نه دختر و با عمل تغییر جنسیت اون مخالفت می کرده.

 

خلاصه که فیلم قابل تاملی بود از نظر من ، لازمه که موضوعات مهمی مثل سوء تفاهم و اختلاف فرهنگی و ... بین زوجای جوون به صورت نه چندان جدی مطرح بشه و هر کسی راجع به رفتارای خودش حسابی فکر کنه و سعی کنه خودش رو اصلاح کنه و به اصطلاح همه مشکلاتشو با فرافکنی و مقصر جلوه دادن طرف مقابل حل نکنه.

 

والسلام

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:2 |
 

گنجیشکک اشی مشی امروز صبح لب بوم ما نشست. بعد جست و اومد توی حیاط ، چون حیاط ما حوض نداره ، رفت زیر درخت توت نشست و شروع کرد به نوک زدن به توت سفیدی که افتاده بود رو زمین. هر چی تلاش کرد نتونست برش داره. بعد رفت گوشه حیاط آب خورد و پرید و رفت. با این خیال باطل که خونه همسایه ما حوض داره.

 با این یاس ها حیاط چه بهشتی شده...   

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:44 |
 

دختر : ببخشید خانوم از محمود دولت آبادی چه کتابایی دارید؟

فروشنده : جای خالی سلوچ ، روزگار سپری شده مردم سالخورده ، سلوک...

دختر : یه کتاب باریک ازش می خوام .

فروشنده سلوک رو نشون می ده : این تقریبا باریکه.

دختر : آره همین خوبه.

!!!

...

من در حال برانداز کردن کتابی در حوزه مطالعات زنان ، بعد از چند دقیقه این ور اون ور کردن کتاب و خوندن پشت جلد و شناسنامه کتاب و صفحاتی چند از اول و وسط و آخر ، در حالی که چیزی دستگیرم نشده از فروشنده می پرسم : ببخشید خانوم شما این کتابو خوندید ؟ می خوام بدونم چه جوریه فقط از منظر مذهب بررسی کرده یا نه ؟ چون همه جا آیات قرآن نوشته . می خوام بدونم جهت گیری خاصی داره یا نه؟

فروشنده : پشت جلد رو بخونید . توضیح داده.

من : خوندم خیلی مبهمه ، می خواستم بدونم اگه شما خوندین یه توضیحی بدید.

فروشنده : نخیر من نخوندم.نمی دونم.

(ظاهرا اطلاعات بعضی از فروشنده ها فقط به حجم کتابایی که می فروشن محدود می شه نه محتواشون! و غیر از باریکی و پهنی کتابا چیز دیگه ای ازشون نمی دونن و کمکی هم نمی تونن بکنن!)

...

نشر افق چند تا از کتابایی رو که چاپ خودش بود نداشت ، فروشنده هاش نمی دونستن که چاپ جدید مصاحبه اوریانا فالاچی با خمینی ، شاه و سایرین سانسور شده بود.

 ...

من  روز پنج شنبه فقط تونستم ۴ تا سالن رو ببینم. جلوی غرفه انتشاراتی های درست حسابی هم انقدر شلوغ بود که نمی تونستم برم جلو. ناچارا لیست کتاباشون رو می گرفتم و از دور می خوندم بعد می گفتم این و این و اینو می خوام. انقدر آدمای کتابخون و بافرهنگ ! تو نمایشگاه ما رو مورد نوازش قرار دادند که نگو! نمی دونستم هر سال انقدر به جمعیت کتابخون سال پیش اضافه می شه.

کتابایی که فعلا خریدم : استخوان خوک و دستهای جذامی(که خوندم اش بدک نبود ، بیشتر کنجکاوی ام هم به خاطر این بود که قراره ازش یه فیلم سینمایی بسازن) ، حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه ، هر دو از مصطفی مستور.مرگ در می زند از وودی آلن.ما هم در این خانه حقی داریم (خاطرات نجمی علوی).زن معمار جامعه مرد سالار.چه کسی باور می کند رستم. و استخوانهای دوست داشتنی.

فعلا ، چون قراره بازم برم.هنوز نصف کتابایی رو که می خواستم نخریدم.کتاب لاتین هم هیچی پیدا نکردم هنوز.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:49 |

تو این 25 سال زندگی در 4 جای مختلف کار کرده ام ، اما نکته ای که برام جالبه اینه که هیچ کدوم از مدیرهای جاهایی که در اون جا ها شاغل بودم آدمای لایقی نبودن و علاوه بر اینکه برای انجام کارهای تخصصی شون صلاحیت و مدیریت لازم رو نداشتن برخورداشون با کارمندا هم فاجعه بوده ، یه جورایی همه کارمندا ( یا کارگرا) از دستشون شاکی بودن حتی می خواستن یه جوری یه بلایی سر رئیس مربوطه بیارن! خودمم البته یادم نمی ره که دلم می خواست ماشین رئیس یه موسسه ای رو که حقوق دو ماهم و نداده بود آتیش بزنم ، البته این کارو نکردم ولی فکر کنم تا حالا ترکیده باشه انقدر که من  بهش بد و بیراه گفتم. اون زمان من متوجه قوانین در پیت کار در ایران شدم ، و مشکلات طبقه کارگر رو با گوشت و خونم احساس کردم. اون زمانی که تو اداره کار برای گرفتن حق ام از این طبقه به اون طبقه و از این اتاق به اون یکی می رفتم، فهمیدم کارفرما ها چقدر را در رو دارن ، 3 ماه ازت کار می کشن به عنوان آزمایشی، بدون قرارداد و ... بعد به خاطر هزینه نکردن برای بیمه و سایر مزخرفات خیلی راحت پرت ات می کنن بیرون و یک نیروی کار قبراق دیگه رو برای 3 ماه جانشین ات می کنن. این پروسه رو من بارها به چشم دیدم. مستخدمی رو دیدم که وقتی به مامور بیمه که برای سرکشی اومده بود گفت که چند ماهه کار میکنه ولی هنوز بیمه نشده ، اخراج شد. این تازه مال اون بدبختهایی که حتی قرارداد و بیمه ندارن. اینجایی که الان هستم یه بنده خدایی مریض شده ، استخدام رسمی هم هست دکتر بهش استراحت داده ، به دلیل افسردگی ، و مدیر گرانقدر فرموده اند که بهش بگید بیاد تسویه کنه دیگه به درد ما نمی خوره.

 

از شرکتهای کوچیک گرفته تا وزارتخونه ها توسط همین آدمای نا لایقی که با نمونه هاشون برخورد داشتم اداره می شن.

 

 یادم نمی ره که چقدر دردم اومد تو جلسه دادگاه ،4-5 نفری نشسته بودن؛ نماینده اتحادیه کارگری ، نماینده وزارت کار ، نماینده کوفت و ... و یه خانوم پاچه بگیر که مثلا قرار بود رای رو صادر کنه که قضاوتش منو کشته بود ! خودش به تنهایی پاچه گرفت و نمایندگان محترم کارگران و مردم و وزارت کار و غیره به خوردن چیپس و هررو کرر مشغول بودن!

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:15 |
 

دیروز به مناسبت روز کارگر (که امروز باشه) یه مبلغی به تمام کارمندای شرکت دادن. رئیسم می خندید و بهم می گفت این همه درس خوندی آخرش شدی کارگر! (بماند که خودشم که مدیره همون مبلغ و گرفت !)

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:33 |

این نوشته لوا  رو خوندم و کودکی و نوجوانی خودم اومد جلوی چشمم. یه کمی غبطه خوردم. من نه مامانم اهل خوندن رمان های خارجی پت وپهن بود ، نه عمو علی ام کتابخونه ی بزرگی داشت. مامانم انقدر گرفتاری داشت که نه وقتی برای خوندن داشت نه حالی. آخه نگهداری از ۴ تا بچه و ایفای نقش مادری و پدری توامان ، دیگه وقتی برا آدم نمی ذاره. یاد کتابخونه مدرسه ابتدایی ام که می افتم نمی دونم گریه کنم یا بخندم؟! ۴ تا کتاب پاره پوره تو یه اتاق ۴-۵ متری که  تازه یه خانومی (مثلا کتابدار) هم نصف اون فضا رو با یه میز اشغال کرده بود. همه کتابها هم راجع به امامان و پیامبران اولوالعزم (؟) بود! راهنمایی بودم که تازه حالی ام شد رمان یعنی چی! اونم به واسطه خواهر بزرگم که دیگه دبیرستانی شده بود و رمان های ممنوعه می خوند. یادمه که اونوقت ها مدام کیفامونو تو مدرسه می گشتن (وحشی های بیشعور!) من یه بار یه کتاب برای تولد یکی از دوستام خریده بودم و کادوش کرده بودم ، ناظم نفهم مدرسه موقع تفتیش کیفم کادوی کتاب رو پاره کرد ببینه توش چیه ! هیچ وقت این برخوردا یادم نمی ره ، هیچ وقت فراموش نمی کنم که چه طور با رمان خوندن و کتابهای رمان مخالفت می کردن تو مدارس ، انگار که مواد مخدر حمل می کردیم همیشه با ترس و لرز کتاب قرض می دادیم و می گرفتیم. نمی فهمیدن که کتاب خوندن خوبه و باید بچه ها رو به هر نحوی شده به کتابخونی تشویق کرد حتی اگه اولش کتابای فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی رو بخونن. بالاخره آدم بزرگ می شه ، خودش راهشو پیدا می کنه ، از این کتابا به رمان های معروف و شاهکار جهان می رسه ، به نادر ابراهیمی می رسه به شاملو می رسه. دبیرستانی که شدم دیگه می تونستم هر جا می خواستم برم ، کتابفروشی های انقلاب و نمایشگاه کتاب تهران. اما اوج دوران کتابخونی من به دوران دانشگاه و کتابخونه کوچیک دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی علامه برمی گرده. دوست داشتنی ترین جای دانشگاه ! و قفسه هایی که با اسم ها و شماره ها و رنگها تو رو ساعتها مشغول می کرد.

حالا دیگه کار می کنم و پول دارم و می تونم هر چقدر می خوام کتاب بخرم ، کاری که قبلا به سختی می تونستم انجام بدم . اما حالا برای خوندن همه کتابایی که می خرم وقت کم میارم !

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:28 |
...

من و تو یکی شوریم

از هر شعله یی برتر

که هیچ گاه شکست را بر ما چیره گی نیست

چرا که از عشق روئینه تن ایم.

 

 احمد شاملو

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:13 |
 

مطلبی در مورد کتابی در حوزه مسائل زنان ترجمه کردم ، که به زودی می ذارمش اینجا ، البته بعد ازاینکه تو سایت زنان ایران چاپ شد. خوندن و ترجمه اون مطلب دغدغه انجام یه پژوهش اینچنینی رو در مورد زنان جامعه خودمون در من به وجود آورده. کار سختی یه ولی دارم روش فکر می کنم. 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:5 |

 

 

از ماست که بر ماست !

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:33 |

نمی دونم چرا نمی تونم مثل بقیه از اینکه احمدی نژاد ورود زنها به استادیوم ها رو آزاد کرده خوشحال باشم. نمی دونم چرا یه چیزی اذیتم می کنه ، یه چیزی ته دلم بهم می گه که اینم یه بازی یه و زنها بازم بازیچه ! نمی تونم باور کنم که رئیس جمهور ما این کار رو فقط و فقط به خاطر حق مسلم ! ما زنها برای حضور در عرصه های اجتماعی و ورزشی انجام داده ، تو مخم نمی ره ، چی کار کنم ؟ حس می کنم این توصیه ی مشاوران جناب رئیسه که تو این بحبوحه کیک و اتم و هسته ، محبوبیت کسب کنه و رضایت نیمه ی ناراضی جامعه رو جلب کنه .

موضوع دوم اینکه یک ماهی می شه که بحث برخورد با بدحجابی در مجلس ، مطبوعات و ... داغ داغه ، ولی رئیس جمهور محبوب ما پس از گذشتن یکی دو روز از برخورد با بدحجابها یه دفعه می گه نباید با زنان مسلمان ایرانی که سابقه چندین هزار ساله در پوشش دارن برخورد خشن بشه! خوب چرا این حرفو اون موقع که تو مجلس مبارزه علیه بدحجابی تصویب می شد نزد و حتی گذاشت یکی دو روز از این برخوردها بگذره بعد نظرشو در این مورد بگه؟

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:12 |

همه همکارام بیشتر از یه ماهه که تو شرایط پر استرسی دارن کار می کنن ، همه منتظر روزی هستن که خیلی هم دور نیست ، روزی که عذر خیلی ها رو بخوان ، باسابقه ، تازه کار ، با تحصیلات عالیه ، زیر دیپلم ، کاربلد ، آماتور ، ... خلاصه که همه منتظرند که در آستانه روز کارگر یه حالی به جماعت کارگر داده بشه ، چه تو این شرکت چه در تمام شرکتهای دولتی ، نیمه دولتی . اوضاع خیلی بی ریخته . نمی دونم چی می شه. البته ترس و دلهره من به خاطره خودم نیست که به خاطر نوع کاری که می کنم قابل بیرون انداختن نیستم ! اما همکارامو که می بینم غمم می گیره. اگه بیرونشون کنن چه کاری می تونن پیدا کنن ! اونی که بیست و خرده ای ساله که داره اینجا کار می کنه و هنوزم مستاجره اگه حتی یه ماه هم بیکار بمونه چه جوری می خواد خرج زن و بچه و اجاره خونشو بده ؟!

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:36 |
 

فقط تو کشورهای جهان سوم می تونی عکس رهبر یا پادشاه یا رئیس جمهور رو تو استادیوم های ورزشی ببینی. تو کشورهای عربی فت و فراوون با این قضیه روبرو می شی. این یعنی قاطی کردن سیاست با ورزش و با همه چی. پایین تمام نامه های رسمی که از ونزوئلا می رسه نوشته دویست اُمین سال سوگند لیبرتادور سیمون بلیوار در "مونته ساکرو"! نمی دونم این اطلاعات اجباری به دیگران دادن یعنی چی ،  چه نیازی به صادر کردنش هست ؟!

چرا تو انگلیس عکس ملکه رو تو ورزشگاهاشون نمی ذارن؟

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:11 |