تبليغاتX
یغورت

من که به صدای

متهء همسایه بالایی

که هر روز ساعت شش صبح

می پراندم از خواب

عادت کرده ام

من که به صدای فریاد همسایه پایینی

که هر شب ساعت دوازده و نیم

کابوس می بیند

عادت کرده ام

به بی تو بودن

عادت نمی کنم

عادت نمی کنم

 

قدسی قاضی نور

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 14:7 |

مدتها پیش (حدودا دو ماهی می شه) یه مطلبی ترجمه کرده بودم در مورد یک کتاب، که کار تحقیقی یه خانم محقق و استاد دانشگاه لیدن هلنده ، در مورد ضرب المثل های ضد زن در تمام کشورهای دنیا. این مطلب رو برای سایت زنان ایران ترجمه کرده بودم ، اما دقیقا چند روز بعد کار سایت به خاطر یه سری مشکلات متوقف شد و مطلب من چاپ نشد. حالا با اجازه بزرگترا اون مطلبو اینجا می ذارم، ۱۰ نفر هم که بخونن اش بهتره از اینکه هیچ کی نخوندش و کار من هم حداقل بی ثمر نمی شه. امیدوارم مشکل سایت زنان ایران هم هر چه سریع تر رفع بشه و دوباره فعال بشه. آمین. 

اگه کسی دستش می رسه این کتاب و بخره و به جای ما هم بخونه... من فکر می کنم اگه ضرب المثل های فارسی ضد زن رو جمع کنن یه چیز تو مایه های همین کتاب می شه.

. . . . . . . . . . .

 هرگز با زنی با پاهای بزرگ ازدواج نکن!

"هرگز با زنی که پاهای بزرگی دارد ازدواج مکن"

زنان در ضرب المثل هایی از سراسر دنیا

 

نویسنده : مینکه شیپر*

 

 

طرز تفکرهای بی شماری درباره زنان از بیش از 27 کشور ، در موجزترین ژانر ادبی یعنی ضرب المثل ، جمع آوری شده است. مطالعه تاثیر گذار مینکه شیپر ، بیش از 000، 15 گفته درباره زنان را از 159 کشور و بیش از 240 زبان مختلف ، بررسی می کند. این تفکرات بر روی ظروف سفالی ، کاشی ها و لباس همانند کتابها قابل مشاهده هستند ، اما بیشتر از طریق کلمات منتقل می شوند. شیپر آنها را بر اساس مضمون مرتب می کند : 1. بدن زن ؛ 2. فازهای مختلف زندگی زن مانند دختر ، عروس ، همسر ، مادر ، بیوه ، نامادری و مادربزرگ ؛ 3. نیازهای اساسی زندگی زنان مانند عشق ، س.ک.س ، بارداری و بچه دار شدن ؛ و 4. قدرت زنانه.

 

 

تشابهات چشمگیری بین فرهنگها بروز می کند. مادران به عنوان مثال در سراسر جهان ستایش
می شوند : "مادر خدای شماره دو است" (مالاوی) و " شیر مادر مقدس است" (مغولی) ، حال آنکه زن در مقام همسر یک معضل است : هرگز با زنی با پاهایی بزرگ تر از (پاهای) خودت ازدواج نکن. این یک توصیه موزامبیکی است ، اما با شگفتی یک ضرب المثل چینی دقیقا شامل همین پیام است ، و حتی از همین تصویر استفاده می کند. پاهای بزرگ اشاره به استعدادهای زنان دارد و در سرتاسر جهان ضرب المثل هایی وجود دارد که به مردان در مورد ازدواج با زنانی با استعدادها یا تحصیلاتی بیشتر از آنچه آنها دارند ، هشدار می دهد.**

 

البته گفته هایی در مورد زنان چیزهای زیادی در مورد مردان به ما می گوید : زن و کتلت را هر چه بیشتر بزنی بهتر خواهند شد (آلمانی) . ضرب المثل ها که میراث بشریت هستند ، به سادگی جامعه را تشریح نمی کنند ، آنها اصول اخلاقی و ایده آل های فرهنگی را منعکس می کنند ، به خصوص آنهایی که در خدمت منافع مردان است. هرگز با زنی با پاهای بزرگ ازدواج مکن به جهاتی آشکار کننده است. دو خط فکری متناقض پدیدار می شود. از سویی مردان ستمگرانی سرسخت و سود جویانی وقیح اند ، اما (در عین حال ) موجوداتی مضطرب و نامطمئن نیز هستند که خطر به دام افتادن توسط زنان را قبول می کنند. زنان قربانی هستند ، اما زیبایی و توانایی آنها در زاد و ولد کردن قدرت فراوانی به آنها داده است.

 

هرگز با زنی با پاهای بزرگ ازدواج مکن نگاهی دارد به مکان و موقعیت زنان در فرهنگ های سراسر دنیا از یک منظر جدید و جالب توجه ، که عملکرد ضرب المثل ها را نیز توضیح می دهد. این کتاب یک مجموعه منحصر به فرد، جالب ، متاثر کننده و اغلب تکان دهنده است ، تاریخ فرهنگی جهانی به صورت ریز و دقیق.

 

در زیر چند نمونه از این ضرب المثل ها می آید :

 

شوهر در خانه مانند یک کک در گوش شماست. (اسپانیایی ، شیلیایی)

هیچ شیطانی بدتر از یک مادر شوهر (مادر زن) نیست. (یونانی)

خداوند ما را از زن پر مو و مرد بی ریش محافظت کند. (عربی)

زنان با ز.ه.د.ا.ن (خود) فکر می کنند. (ایتالیایی)

پیرمردی که زن جوانی می گیرد روزنامه ای می خرد که سایرین آن را بخوانند. (پرتغالی ، برزیلی)

هر زنی زیباست در تاریکی ، از دور و زیر یک چتر. (ژاپنی)

یک پسر لنگ با ارزش تر از هجده دختر طلایی است. (چینی)

یک زن چاق لحافی است برای زمستان. (مولتانی ، هندی)

صورت زیبا یک مجازات است. (استونی)

  

 

 * Mineke Schipper

 

** موارد ایرانی (و حتی جهانی ) اش را خودتون خوب می دانید، حالا شاید از حالت ضرب المثل دراومده باشه اما واقعیت داره، مثل اینکه همه اینو قبول دارن که زن نباید قدش از شوهرش بلند تر باشه و اگه خدای نکرده باشه کلی مسخره می شن و یا مثلا زن نباید از موقعیت اجتماعی ، تحصیلی ، مالی و شغلی بهتری نسبت به شوهرش برخوردار باشه ، که اگه باشه خیلی آنرماله و ...  

 

 

منابع :

http://www.nlpvf.nl/Book/NLPVF_BooktxtDB.php?Book=373

http://www.thesusijnagency.com/authors/schipper.htm

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 12:25 |

قراره منو گزینش کنن! به مفهوم کلمه گزینش خوب فکر کنید: گزینش یعنی انتخاب. و من بعد از پنج ماه کار کردن تازه قراره گزینش بشم! نمی دونم پنج ماه پیش قبل از شروع کارم اون امتحان ترجمه و مکالمه چی بود که ازم گرفتن اگه معنی اش گزینش نبود؟! خلاصه که همین روزا نکیر و منکر میان سراغم! و خدا بخیر بگذرونه لابد می خوان از رساله فلانی و خطبه سوم نماز جمعه در فلان تاریخ و تاریخ شهادت و ولادت و سجده سهو و شکیات نماز و نماز وحشت و شب اول قبر و هزار و یک چیز دیگه ازم بپرسن... بابا صد رحمت به شب اول قبر! انگار نه انگار که گزینش علمی شدم، باید منتظر عالیجنابان گزینشی از سازمان مربوطه باشم تو این هفته... برای عاقبت بخیری ام صلوات...

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:34 |
در زبان اسپانیایی وقتی شما از کسی خوشتان می آید ، شما مفعول هستید و آن شخص فاعل!

مثلا در جمله "من از ماری خوشم می آید" گرچه در فارسی "من" فاعل است و "ماری" مفعول ، اما در زبان  اسپانیایی این "ماری" است که شما را خوش می آید!!! فهمیدید؟؟؟ و اینجوری می شود که مسئله کمی بغرنج می شود و شما برای درک این مسئله نیاز به چند سال وقت دارید!

این فعل GUSTAR (به معنی خوش آمدن از چیزی یا کسی) عامل بدبختی بسیاری از دانشجویان زبان اسپانیایی بوده و هست. بنده خودم شخصا بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشگاه صرف این فعل نازنین رو یاد گرفتم!!!

Me gustas یعنی تو مرا خوش می آیی (یا به زبان سلیس فارسی: من از تو خوشم می آید) 

و در اینجا می بینید که فعل gustar برای دوم شخص صرف شده... آره خلاصه اینجوریه که اینجوریه...

ببینم کی دوست داشت زبان اسپانیایی یاد بگیره؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 13:12 |
فقط می خواستم بگم لعنت به بلاگفا ! از صبح تا حالا هر کاری کردم نتونستم بازش کنم.

گفتنی ها رو بقیه گفته ان. منم فقط از احساس خودم می نویسم. اولین باری بود که تو یه تجمع اینچنینی شرکت می کردم. قبلا فقط تو دانشگاه یه همچین حرکتهایی رو دیده بودم ولی یادمه که به پلیس ها اجازه ورود به دانشکده رو ندادن و فقط گروههای موافق و مخالف از بین خود دانشجوها بودن. دیروز اما ترس و دلهره و اضطراب عجیبی رو تجربه کردم. انقدر فضای وحشت آوری رو ترسیم کرده بودن و انقدر با زنها بد برخورد کردن که از همون دقایق اول بغض راه نفسمو تنگ کرد و اولین کسی که ازم پرسید جریان چیه حتی نتونستم درست براش توضیح بدم! حتی نتونستم جمله ای برای همراهی با اونایی که سرود آزادی زنان رو می خوندن بگم. مبهوت بودم. اما فکر می کردم که وظیفه ام رو دارم انجام می دم. حضور من و خیلی های دیگه باعث شده بود که تعداد زیادتر بشه و حضور زنان به چشم بیاد. وقتی از این طرف میدون به اون طرف می دویدم یا وقتی به خاطر گاز اشک آور (یا نمی دونم چه کوفتی) همگی می دویدم تا به جایی بریم که بشه نفس کشید، فقط داشتم به شجاعت این زنا فکر می کردم. نمی دونم چرا انقدر یاد جنگ افتاده بودم تو اون هیری ویری !!! فکر می کردم آدم برای باتوم خوردن باید خیلی شجاع باشه، برای گلوله خوردن تو میدون جنگ چقدر شجاعت لازمه؟

این تجمع یه صحنه خیلی با حال داشت؛ اونم فریاد ولش کن ولش کن مردم بود که بعد از دستگیری یکی (نمی تونستم ببینم دختره یا پسر) سر داده بودن.

یه فیلمبردار زبل هم رفته بود طبقه دوم یکی از مانتو فروشی های دور میدون و با دوربین گنده اش داشت فیلم می گرفت.

 گویاترین عکسها رو هم اینجا می شه دید. امیدوارم اونایی که دستگیر شدن هرچه زودتر آزاد بشن و بلایی سرشون نیاد.

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 13:38 |

جهان در جام جهانی

 

انتظار دارید که جهان در این یک ماه متوقف شود؟ که واقعیت به خاطر فوتبال بین پرانتزها معلق بماند؟ و همه چیز تا پایان رقابتها به تعویق بیفتد؟ آیا دنیا نگران جام جهانی است؟

ای کاش این مسئله حقیقت داشته باشد و بشر آهسته در فوتبال فرو رود.

اما اینچنین نیست.

دنیا در این ماه به فعالیتهای همیشگی اش ادامه خواهد داد و توجه اش را به جای دیگری منحرف نخواهد کرد: سربازان در ماه ژوئن تفنگ هایشان را زمین نخواهند گذاشت.

بازارها به تکان دادن رشته هایی که سرنوشت ما به آن ها بستگی دارد ادامه خواهند داد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

ماشین ها تصادفهایی خواهند داشت که مثل همیشه به خاطر تخطی از قوانین رانندگی است.

حاکمان به امضای آنچه امضا می کردند ادامه خواهند داد.

دزدان دزدی را کنار نخواهند گذاشت.

تروریست ها از منفجر کردن بمبی که انفجار آن را از قبل برنامه ریزی کرده اند،  دست نخواهند کشید.

ای کاش آنها از فوتبال خوششان می آمد و از تمام کارهایی که در حال انجام آن هستند دست
می کشیدند و برای دیدن بازیهای جام جهانی به خانه هایشان می رفتند.

اما اینچنین نمی شود.

حداکثر چیزی که تا پایان رقابتها معلق می ماند احتمالا شروع چند برنامه تلویزیونی است؛ یا ستونی از یک روزنامه که به جنگ لفظی دو سیاستمدار می پردازد؛  در عوض به شرح اهمیت فوتبال برای مردم یا مضرات آن خواهد پرداخت. شاید کارمندی فرصت نکند برنامه مشخص کاری اش را در روز تمام کند یا یک فروشنده تمام رنگهای موجود را به مشتری ای که درست وسط بازی برای خرید آمده نشان ندهد.

اما در سایر موارد ، همه چیز به صورت عادی ادامه پیدا خواهد کرد و هیچ چیز به خاطر فوتبال لغو نخواهد شد. کشورهای فقیر درست مانند ماههای قبل منابع طبیعی خود را به جهان اهدا خواهند کرد.

تبلیغات حتی یک ثانیه از خلق نیازهای خیالی در مردم خسته نخواهد شد.

دانشمندان در ژوئن از تحقیقات هسته ای شان یک لحظه باز نخواهند ایستاد.

و دولتمردان در تمام طول این ماه به سرکوب کردن دیگران خواهند پرداخت.

ای کاش به خاطر فکر کردن به تیم هایشان در جام جهانی فرصت تمرکز در مورد این مسائل را نداشته باشند.

اما اینچنین نیست.

تنها شاید شاعری به خاطر داشتن ذهنی درگیر شعری کمتر بنویسد.

یا حداکثر صدای زنگ تلفنی به خاطر صدای بلند تلویزیون شنیده نشود.

یا کسی سگش را برای پیاده روی بیرون نبرد.

یا پیک های پیتزا تمام این ماه کمی دیر به مقصد برسند.

به جز اینها چیز دیگری در زندگی کسانی که علاقه ای به بشریت نشان نمی دهند، تغییر نخواهد کرد.

آنهایی که نگران دنیا هستند، نگرانی شان با نگرانی از نتایج مسابقات همراه خواهد شد.

این مورد اما به وقوع می پیوندد.

و نشان می دهد که می شود در آن واحد به دو چیز فکر کرد.

 

 

ترجمه آزاد من از مطلبی در روزنامه La Nacion چاپ آرژانتین

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 14:45 |

ویروس اچ آی وی 25 ساله شد

زنان فقیر و ایدز

 

همه روزه 2000 کودک در جهان متولد می شوند که حامل ویروس ایدز در خون شان هستند. 25 سال از زمان شیوع این اپیدمی که اساسا از راه جنسی منتقل می شود، می گذرد و تا کنون باعث مرگ 25 میلیون نفر در جهان شده و 40 میلیون نفر دیگر را نیز مبتلا کرده که همه اینها یک قربانی اصلی دارد: زنان فقیر. 70٪ مبتلایان به بیماری ایدز در جهان را زنان فقیر تشکیل می دهند که اکثر آنها از آفریقا ، آسیا و به میزان کمتر در اروپای شرقی هستند.

 

بدترین مسئله در رابطه با این اپیدمی ویران کننده این است که ربع قرن پس از پیدایش آن، منافع سیاسی ، اقتصادی و مذهبی بسیاری کشورها نه تنها باعث می شوند که مبارزه علیه ویروس ایدز و گسترش آن تا رسیدن به حالت آرمانی فاصله داشته باشد ، به علاوه باعث افزایش شکاف بین کشورهای غنی و فقیر نیز می شود. گروه اول (کشورهای غنی) به لطف دسترسی به داروهای antiretroviral (ARV ها) موفق شده اند آن را به بیماری مزمن تبدیل کنند. اما این داروها به کشورهای فقیر نمی رسند و برای شهروندان مبتلایش نیز امیدی جز به مرگ باقی نمی ماند. به همین دلیل در سال 2005 ، 5 میلیون نفر در جهان به ویروس ایدز آلوده شدند، که بیشترین میزان افزایش این بیماری از زمان پیدایش آن بود و حدود 1/3 میلیون بیمار نیز در این سال جان خود را از دست دادند. عمده این افزایش تعداد ، البته در کشورهای فقیر تر و مهجور تر ثبت شده است، که به فراتر از میزان نگران کننده ی 30٪ رسیدند.

 

سازمان ملل از این سالگرد برای فراخوانی دوباره از کشورهایی با هدف جمع آوری بودجه برای مهار این بیماری بهره برده است. UNAIDS (برنامه سازمان ملل در مورد ایدز) برآورد می کند که از سال 2008 به بعد به 20 میلیارد دلار ، یعنی دو برابر مبلغی که اکنون به این سازمان تخصیص یافته، نیاز خواهد داشت.

 

داده بسیار معناداری وجود دارد: آنجایی که با سیاستهای پیشگیرانه و درمانی علیه این بیماری مبارزه می شود، بیماری یک عقب نشینی را تجربه کرده است. به همین ترتیب، داروهای جدیدی به دست می آیند اما بیماران به آن دسترسی ندارند و در همین زمان حمایتی از گروههای آسیب پذیر ، بخصوص زنان و دختران، صورت نمی گیرد. و هر روز که می گذرد زنانه شدن این بیماری آشکار تر می شود.

 

 

منبع : روزنامه La Vanguardia  اسپانیا

مترجم : جناب خودم

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:25 |

اسپانیایی ها علاوه بر رقص و موسیقی و گاوبازی و یه عالمه جشن های شاد و قشنگ خیابونی و شراب های خوشمزه و متنوع (البته من که تا حالا امتحان نکردم فقط شنیدم!) ، و جاذبه های توریستی، که به خاطر همه اینا انقدر تو دنیا معروف ان، یه رسم خیلی قشنگی دارن؛ اونم برگزاری مراسم سالگرد ازدواجه! البته فکر نکنید سالگرد ازدواج یعنی همونی که ما می شناسیم یعنی هر سال روز ازدواج رو یه جورایی زنده کردن حالا چه با جشن و دعوت از دوست و فامیل، چه به تنهایی (یعنی دو تایی)‍!

نخیر ، این جماعت اسپنیش برای هر سالگرد ازدواج شون یه اسمی دارن و همین مسئله می تونه نشون دهنده اهمیتی باشه که اونا به ازدواج و خانواده می دن. ما که ندیدیم اما می گن هنوز هم خیلی سنتی هستن و به خانواده معتقد.

آره داشتم می گفتم که من قبلا شنیده بودم که اینا در چند مرحله جشن می گیرن: ماه اول بعد از آشنایی (این فکر کنم بیشتر در مورد دوست دختر دوست پسرا باشه) ، معمولا بهم هدیه می دن، تو این یه ماه یه شناخت مختصری هم از هم پیدا کردن، گرامیداشت بعدی ۶ ماه بعد از آشنایی یه، دیگه تقریبا تو این تاریخ قلق طرف مقابل هم دستشون می یاد، و مثل ماهگرد اول بهم هدیه می دن. تا اینکه می رسه به اولین سالگرد که طبق تحقیقاتی که من کردم جنسش از کاغذه! (بعدا لیست تمام سالگردها رو این پایین می نویسم، اونا اعتقاد دارن که هر سال که می گذره رنگ و روی عشق شون عوض می شه یعنی مستحکم تر می شه و جنس ماده ای که بهش نسبت می دن هم گرانقیمت تر و پربهاتر و محکم تر می شه، یه جورایی اشاره به عشق بین زوج ها داره)

به همین ترتیب دومین، سومین،... تا پانزدهمین سالگرد ازدواج (یا همزیستی که ظاهرا اونجا خیلی رواج پیدا کرده) دارای نام مخصوصی یه، بعد بیستمین سال و بعد بیست و پنجمین سالگرد ازدواج که بهش
می گن‌boda de plata ، یعنی ازدواج (سالگرد) نقره ای. بعدش سی اُمین، چهلمین و پنجاهمین سال رو دارن، که این آخری(یعنی تجربه نیم قرن زندگی) رو boda de oro می نامند، یعنی ازدواج (سالگرد) طلایی! که خوب واقعا کسایی که بتونن ۵۰ سال کنار هم با عشق و علاقه زندگی کنند باید هم ازدواجشون رو طلایی بدونن. و آخرین سالگرد که احتمالا عمر خیلی ها قد نمی ده بهش Diamante نام داره به معنی الماس و این آخرین حد عشق و علاقه زمینی یه که با جنس الماس که کمیاب ترین و گرانقیمت ترین ماده روی زمینه نشون داده شده و ۷۵ اُمین سالگرد عاشقانه زیستن زوج ها رو جشن می گیره...

(یعنی اگه تو بیست سالگی هم ازدواج کنن برای هفتاد و پنجمین سالگرد ازدواجشون نود و پنج ساله خواهند بود، اوووووووووف)

من فقط از ‌Boda de Plata و Boda de Oro خبر داشتم، بعد اینکه یه سرچی تو اینترنت کردم دیدم اوووووووه اینا بیست و یک اسم برای این مراسم دارن و برام خیلی جالب بود، حالا نمی دونم تا چه حد بهش عمل می کنن، اما از این ملتی که هر روزش تو هر روستاش یه مراسم جشن و بزن و بکوب دارن هیچ بعید نیست که همه این مراسم رو هم برگزار کنن.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 14:52 |

سفر همیشه خوبه، روحیه ات رو عوض می کنه و برای ادامه دادن به ات انرژی می ده. به شرطی که بتونی از قسمتای بد ماجرا بگذری و به روت نیاری، و یه جورایی روحیه سفر کردن و مسافر بودن داشته باشی. سفر خوبه به شرطی که آروغ زدن مدام پشت سری ات تو اتوبوس نتونه حال ات رو بهم بزنه و خاطره خوب سفرت رو به یکباره از نظرت محو کنه. خوبه، اگه نفهمی ِ جلویی ات تو رو کفری نکنه از اینکه صندلی اش رو تا آخرین حد ممکن یعنی تا توی دهن تو به عقب خم کرده! و بچه اش هم عین ۱۲ ساعت رو یه ریز یا آواز می خونه یا نق می زنه. سفر خوبه به شرطی که هتل دارا و رسپشن های محترم (که اینجا دقیقا منظورم اونایی ان که توی ارومیه و تبریز و اردبیل کار می کنن) یاد بگیرن با مسافر درست برخورد کنن، درست صحبت کنن، یه کمی راجع به شهرشون مطالعه کنن تا جوابگوی مشتری شون باشن و بدونن که بد نیست حداقل کمی گوشه لبشون رو به یه طرف (یا دوطرف) کج کنن به نشانه لبخند و احترام! و تا می فهمن طرف از تهران اومده فکر نکنن دشمن خونی شونه.

من فکر می کردم دیگه گذشته اون دورانی که یه زن تنها نمی تونست اتاقی تو هتل بگیره، یه سر برید تبریز تا بفهمید هنوزم اوضاع فرقی نکرده و یه زن تنها رو ارجاع می دن به اماکن و فقط در صورت داشتن نامه (مجوز) از این نهاد بهش اتاق می دن!

خب این غُر غُر ها رو باید می کردم، اما نمی شه از زیبایی دریاچه ارومیه نگفت! و لذت عبور از روی دریاچه با لنج... نمی دونم من چشام مشکل پیدا کرده بود یا واقعا آب دریاچه بنفش بود. به جون خودم راست می گم بنفش بود و براق... بندر شرفخانه (کنار همین دریاچه) خیلی قشنگ بود. ظاهرا با سدی که طی سالهای اخیر روی دریاچه زدن آب اش عقب رفته و تا مسافت زیادی نمک کنار ساحل مونده. و تو روز سفیدی نمک چشم آدمو می زنه. تو این بندر سفره خونه سنتی، هتل، قایق سواری و اسب سواری هم موجود می باشد.

بر خلاف اونچه که همه فکر می کردن هیچ کدوم این شهرا شلوغ نبود ( شلوغ به معنای اعتراض و راه پیمایی وگرنه شهر پر از مسافر بود) دلم می خواست با مردم راجع به اون کاریکاتور سوسکه صحبت کنم و نظرشونو بدونم، در یک مورد گفتگوی تاکسی ای ، راننده ارومیه ای که خیلی روشن فکر می نمود و عاشق تهران و مرام تهرانی ها بود! می گفت: من موافق شلوغ کاری نیستم. مردم اینجا خیلی مرتب و منظم اومدن راه پیمایی کردن و اعتراض کردن، و فقط دفتر روزنامه رو آتیش زدن (به نظرش کار خوبی بود!) اما روزای بعدش اراذل و اوباش ریختن بانک و ... رو آتیش زدن که اصلا کار درستی نبود.

اگه طرفای اردبیل رفتید، قایق سواری تو دریاچه شورابیل رو فراموش نکنین.(راستی رنگ شورابیل سبز سبز بود، چرا انقدر رنگ دریاچه ها و دریاها با هم فرق داره؟ دریای مازندران هم بعضی وقتا آبی یه بعضی وقتا خاکستری) اگر هم تو تعطیلات خواستید برید سرعین حتما از قبل هتل رو رزرو کنید، تا مثل من تا نصفه شب تو خیابونا سرگردون نشید، مخصوصا تو تعطیلات اینچنینی که همه انگار به سمت شمال و شمال غرب هجوم آورده بودن. دیگه توصیه ای ندارم. خیلی طولانی شد. ببخشید.     

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 14:21 |

من قصد پز دادن ندارم والا ، دل کسی رو هم نمی خوام آب کنم. مخصوصا دوستایی که از ایران دورن و دلشون برای اینجا تنگ شده. فقط می خوام یادم بمونه کی کجا رفتم و چی کار کردم. از بس که گیج و حواس پرتم این چیزا یادم نمی مونه که. برای همین به فرصتهایی که پیش اومده و تونستم مسافرتی برم یک اشاره ای می کنم که خاطره ای باشه برای بعدها...

جمعه که به خودی خود تعطیله، یکشنبه و دوشنبه هم که ۱۴ و ۱۵ خرداده و تعطیل رسمی ، من هم با یه روز مرخصی همه رو چسبوندم به هم، شد ۴ روز. حالا می شه یه مسافرت با خیال راحت رفت. این ماجرای انتخاب شهری که می خوام برم هم ماجرایی شده ها! از اونجایی که بیشتر شهرای مهم ایران رو دیدم و از اونجایی که همیشه دلم می خواد برم یه شهر جدید و ببینم، و حتی المقدور جای تکراری نرم، انتخابم خیلی محدود شده. کرمانشاه و سنندج تکراری یه. مشهد که دیگه خیلی تکراری شده و در ضمن پول هواپیما هم ندارم بدم، جنوب که خیلی گرمه. اصفهان و شیراز و کاشان و همدان و نوشهر و چالوس هم طی سال گذشته تا امسال رویت شده. بنابراین طی یک تصمیم گیری جانانه قرار شد برم ارومیه و شهرهای مرزی اش رو با ارمنستان و ترکیه ببینم. و از اونجا پیش به سوی اردبیل و شورابیل...

البته یه بار اردبیل رو سرسری دیدم نصف یه روز. اما می خوام بگردم. خدا رو چه دیدی از اونجایی که کار من برنامه ریزی درست و حسابی نداره یه موقع دیدی از سرعین و آبگرماش درآوردم.

تازه یه برنامه هم دارم اونم شرکت تو راهپیمایی های اعتراض آمیز شهرهای مختلف آذربایجانه. 
نا سلامتی ما هم تُرکیما!!

خلاصه که امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره. و ایران هم بازی امروز رو ببره. چقدر دلم می خواست امروز برم استادیوم با بقیه. حیف که نمی تونم.    

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 16:42 |

La semana no tiene más de dos días:

El de tu venida y el de tu ida.

Siete menos dos no es cinco

Sino el cuerpo sangrante de los días,

a causa del arañazo.

Ni siquiera dos es par,

Sino uno que impide al otro que se vaya.

 

 

این شعری رو که اینجا گذاشتم، ترجمه ای است ناخودآگاه از شعر زیبای قاصدک عزیز. محصول
کافی شاپ نشینی روز یکشنبه. کافه کتاب ، طبقه دوم نشر ثالث، که کافه ی خیلی باحالیه. مخصوصا با موزیکای قشنگی که می ذارن، دیگه دلت نمی خواد از اونجا بیای بیرون. یه پا نمایشگاه هم هست برای خودش با اون عکسای قشنگ و یادداشت های آدم های معروف. به امتحانش خیلی می ارزه، از من گفتن بود...   

 

اینم ورژن اصلی شعر:  

هفته دو روز بیشتر نیست
روز آمدن و روز رفتن تو .
هفت منهای دو پنج نیست

تن خونین روزهاست پر از زخم پنجه‌ها.
تازه
دو هم عدد زوج نیست
یکی ست که یکی دیگر را از رفتن باز‌می‌دارد.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 13:55 |

یاد دانشگاه و کلاس زبانی که قبل از دانشگاه می رفتم افتادم. وقتی تو کلاس معنی لغتی رو از معلم یا استاد می پرسیدیم ، بعضی وقتا جواب می دادن اما خیلی وقتا هم می گفتن مگه من دیکشنری ام؟! اون موقع فکر می کردیم چه خسیس ان! یا کلاس می ذارن جواب نمی دن، میگن برو خودت تو دیکشنری بگرد. اینجوری بهتر یاد می گیری. حالا واقعا نمی دونم هدفشون این بود که بچه ها بهتر یاد بگیرن یا مثل من از جواب دادن به سوالایی که معنی این چی می شه ، اون چی می شه کلافه می شدن. نمی دونم والا.

من از معلمی و تدریس خوشم نمی یاد حوصله ندارم به n تا سوال با ربط و بی ربط جواب بدم و اونقدر توضیح بدم تا دهنم کف کنه، آخر سرم همه تو نخ تیپ و هیکل و رنگ مو و  سوراخ دماغت باشن و دائم تو فکر ضایع کردنت. نمی دونم بیشتر به خاطر این مسائله که از تدریس فرار می کنم یا می ترسم به اندازه کافی دانش نداشته باشم؟! برای همین ترجیح دادم به جای اینکه بچسبم به تدریس تو آموزشگاه و تدریس خصوصی و ... برم تو یه شرکت کار پیدا کنم که سرم به کار خودم باشه، و خانوم خودم باشم و رئیس خودم. اما نخیر ، رئیس خودم که نشدم هیچ ، تازه معلم رئیس ام هم شدم ، هر چی از توضیح دادن فرار می کردم اینجا گریبانمو گرفته، آقا داره زبان اسپنیش می خونه ، و من علاوه بر اینکه تلفظاشو ، صرف فعلاشو و ... رو درست می کنم ، تبدیل به دیکشنری هم شدم! دم به دقیقه باید جواب بدم معنی این چی می شه معنی اون چی می شه، کلافه شدم .امروز دیگه دلم می خواست بهش بگم من دیکشنری نیستم! اما فقط تونستم بگم خودتون تو دیکشنری نگاه کنید. دیگه فعلا سوال دیگه ای نکرده. خلاص.

 

تصحیح: البته محبوب جان منظور من از نوشته بالا این بود که من زیاد از تدریس خوشم نمی یاد، یعنی یه کم از تدریس خوشم می یاد ! و البته میزان خوش اومدنم تا حد زیادی بستگی به پولی داره که اون شاگردی که تو برام پیدا کردی می خواد بپردازه!

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 14:2 |

 من چی کار کنم چشمام به مانیتور آلرژی پیدا کرده؟ از خیر وبلاگ خوندن و ولگردی تو اینترنت شاید به زور و زحمت بتونم بگذرم اما آخه کارم همش با کامپیوتره اونو چی کار کنم؟! دارم کور می شم! دست کم هشت ساعت سر کارم و چشم دوختم به کامپیوتر، سرم گیج می ره ، چشام سیاهی می ره،  احساس می کنم فشارم بالا پایین می شه، دیگه فکر کنم آخراشه! 

حلالم کنید.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 15:16 |

بوستانی در بافت تاریخی یزد

بوستانی بی دار و درخت در بافت تاریخی و قدیمی شهر یزد

 

یُغورت در یکی از کوچه ها ی کویر

من در کوچه های طاق دار، سر ظهر

(بهم گفتن از پشت سر خوش تیپ ترم!) 

نمای زیبایی از کاروانسرای زین الدین وسط کویر

کاروانسرای زیبای زین الدین، در مسیر تاریخی جاده ابریشم، در دل کویر،

با قدمتی ۴۵۰ ساله

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 13:45 |

تا من باشم دیگه هر کی از هر فیلمی تعریف می کنه بدو بدو نرم سینما ! باید یاد بگیرم که سلیقه ها متفاوته ، فیلمی رو که من می پسندم شاید خیلی های دیگه نپسندن ، یا اونی که دیگران ازش خیلی تعریف می کنن ، شاید به نظر من مسخره بیاد. نمی دونم چرا آدم نمی شم با وجود اینکه بارها بهم ثابت شده که فیلمی که زیاد ازش تعریف می کنن همیشه یه حال گیری بزرگ بوده برام و اصلا لطفی نداره دیدنش. اما باز این اشتباه رو مرتکب شدم و رفتم فیلم باغهای کندلوس رو دیدم. خیلی تعریفی نداشت ، حداقل اونقدر که بعضی ها ازش تعریف کرده بودن. به نظرم فیلم خیلی پاره پاره اومد، نمی دونم تدوین اش بد بود یا نوع روایت اش که هی به گذشته و حال وارد می شد.به هر حال هر کسی که نمی تونه فلاش بک رو درست و حسابی در بیاره! 

بعد از تموم شدن فیلم مثل خیلی از فیلم های دیگه ایرانی همه از هم می پرسیدن خب که چی؟ ببخشید اون وقت چی شد؟ یا جملاتی از این دست. اینو می دونم که حتما لازم نیست همه فیلمها پایان کاملا مشخصی داشته باشند هر چند که ما ایرانیا عاشق پایان واضح و روشن برای همه فیلمها هستیم. اینم درست که فیلم جزئیات قشنگی داشت ، فضای قشنگی داشت، چون تقریبا همه فیلم تو شمال می گذره ، اما من با کلیت فیلم مشکل داشتم طوری که جزئیات رو از یادم می بره.   

 

فروتن هم همچنان خوب گریه می کنه ، یعنی می تونه اشک آدمو در بیاره. خزر معصومی هم در نقش آبان که نه اسم واقعی اش نه اسم اش تو فیلم نشون می ده که زنه ! نسبتا خوب بازی کرده بود. قسمتهای زمان حال فیلم خیلی کسل کننده بود.

خلاصه که اگه باور ندارید برید امتحان کنید. ضررش فقط 1000 الی 1200 تومنه.

نخیر، همچنان آخرین فیلم خوبی که تو سینما دیدم همون چهارشنبه سوری بود که مربوط به قبل از عید می شه.  

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 10:14 |