تبليغاتX
یغورت

بعد از اینکه لوا راجع به جکهایی که با کلمات یه روز یه رشتیه... شروع می شن مطلبی نوشت، به نظرم رسید که منم راجع به جکهایی با کلمات آغازین یه روز یه ترکه... یه چیزکی بنویسم. نمی دونم تعداد جکهایی که راجع به ترکها ساختن بیشتره یا راجع به رشتی ها. هر کی می دونه یه کمکی بکنه. من فکر می کنم که از نظر تعداد در یه سطح باشن و مردم به هر دوتاشونم به شدت می خندن. همیشه بعد از شنیدن جکهای رشتی ها این سوال برام پیش می اومد که اینا واقعیت داره یا نه؟ از هر کسی هم سوال می کردم جوابش این بود که خوب لابد یه همچین چیزایی هست که جکش کردن دیگه و همشون هم این ضرب المثل رو به کار می بردن که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...خوب من هم هیچ وقت یه رشتی گیر نیاوردم که باهاش صمیمی باشم و جرات کنم که اینو ازش بپرسم. تو کلاسمون تو دانشگاه یه دختر رشتی بود که تا بحث رشتی ها پیش می اومد داغ می کرد (بدتر از ما ترکها) کی جرات داشت راجع به جکهای رشتیا ازش سوال کنه! همش می گفت که رشتی ها باکلاس ترین ها هستن و از فرهنگ بالای خودشون صحبت می کرد...

من حداقل تو دور و برم هیچ ترکی رو ندیدم که از جکهایی که راجع به ترکها می سازن ناراحت شده باشه (این می تونه دلیل این باشه که تا حدودی واقعیت دارن! یا جنبه ی بالای اونا رو می رسونه) یا عکس العمل نشون بده همیشه همشون با بقیه خندیدن و خودشون هم شروع به تعریف جکهای ترکی کردن... گاهی هم که تو جمع دوستان یا فامیل از چند تا قوم و قبیله ترک و لر و ... هست برای رو کم کنی ترکا جک لری می گن و لرها جک ترکی و...

(ببخشید روم به دیوار) خریت صفتی یه که به ترکها نسبت می دن. بی غیرتی به رشتی ها. عباس آقا و حسن آقا شخصیت های ثابت و معروف جکهای رشتی هستن و غضنفر شخصیت جکهای ترکی... ببینید شخصیت سازی چقدر قوی ه که وقتی می گن غضنفر همه می دونن که یعنی همون یه روز یه ترکه... چیزی که تو ترکهای ساکن شهرستانها دیده می شه سادگی یه بیش از حده. به جرات می شه گفت که دلیل عمده ی این جکها لهجه و زبان متفاوت این قوم هستش. که از اونجایی که غیر ترکها هیچی از این زبون سر در نمی یارن و با لهجه هم آشنا نیستن اینه که می شه منبع جک سازی.

 

یه مورد دیگه که من بسیار باهاش مواجه شدم اینه : بعضیا که از شهرستانشون دور می شن و می یان تهران یا یه شهر دیگه برای تحصیل یا زندگی سعی در مخفی کردن زبان و لهجه و زادگاهشون دارن. از اونجایی که انقدر لهجه شون رو مسخره کردن، خارج از شهر زادگاهشون سعی می کنن که به زبان فارسی صحبت کنن. این در حالی یه که زبان ترکی یکی از کاملترین زبانهای دنیاست.

 

خیلی خوب می شه که یه تحقیقی راجع به منبع و ریشه ی این جک سازی ها انجام بشه! خوبه که همه بفهمن منظور از بی غیرت بودن رشتی ها اینه که اونا تعصب کور ندارن و روشنفکر ترن. و زناشونو کنج خونه هاشون حبس نمی کنن. خریت چیزیه که همه گاهی دچارش می شن و منحصر به ترکها نیست. اونا فقط ساده هستن مثل خیلی از اهالی شهرها و روستاهای دیگه کشورمون، و  فقط فارسی رو با لهجه صحبت می کنن. فقط با کمترین امکانات به بالاترین جاها و مقامها می رسن. خیلی باهوشن. مهربونن و هزار و یک چیز دیگه اما یه خصوصیت بد دارن اونم غیرت زیادی یه ، همون چیزی که رشتی ها رو به فقدان اون متهم می کنن...

  

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 8:51 |

همین الان از مقام والای من در اسلام تجلیل و قدردانی شد. به مناسبت روز پر شکوه زن مرا به همراه دیگر همکاران زن مفتخر نموده و هدیه ای معنوی به ما دادند. یک جلد کتاب با عنوان سیره عملی اهلبیت علیهم السلام، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نوشته سید کاظم ارفع و یک عدد چادر نماز سفید با گل منگلهای ریز به همراه مقنعه اش البته...( گفتنی است که کاغذ کادو همیشه منو هیجان زده می کنه، صرفنظر از چیزی که ممکنه توش باشه!) تازه شم اگه خوب این کتابو بخونم و از توش ده تا نکته در بیارم و ببرم تحویل کمیته ی فرهنگی بدم جایزه های ارزنده ای خواهم گرفت. دلتون بسوزه. دل آقایون که اینجا خیلی سوخته کادو نگرفتن و تازه شم نصف خانم ها هدیه ی مادی گرفتن. من که رفتم کتابمو بخونم...

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 9:36 |

دارم به حماقتهای اون خبرگزاری فکر می کنم که نام جوان رو هم با خودش یدک می کشه. بعضی وقتها یاد تصمیم گیری ها و دستورالعمل های مدیریت اونجا می افتم خونم به جوش می یاد. اینکه به بچه ها اجازه نمی دادن هیچ مطلبی راجع به ایدز ترجمه کنن یا راجع به سرطانهای زنانه مثل سرطان سینه یا دهانه رحم خبر بگیرن! توجیهشون هم این بود که مخاطب ما جوونها هستن و خوب سرطان سینه مخصوص خانومهای بالای ۳۵ ساله و به درد دختر خانومها نمی خوره! چقدر با بچه ها حرص می خوردیم. نمی دونم چرا هیچ کی پیدا نمی شد به اون آدم غیر منطقی حالی کنه که مرد عاقل! علاج واقعه رو گاهی هم می شه قبل از وقوع کرد. پس اطلاع رسانی به موقع به چه درد می خوره؟ تو فقط نگران خودت و دم و دستگاهت بودی که یه موقع خدای نکرده با آوردن اسم سینه و رحم و ایدز ... آلوده و غیر بهداشتی بشه و اسباب نارضایتی روسات فراهم بشه و خدای نکرده مقرری تو قطع کنن! اصلا به این فکر نکردی که بهترین سن برای آموزش این چیزها زیر بیست ساله یعنی دقیقا سن مخاطبین خبرگزاری ات به زعم خودت! نمی دونم فهمیدن اینها خیلی سخته؟ 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 13:40 |

اینجایی که من کار می کنم 4-5 تا خانوم ازدواج نکرده تو محدوده سنی 32-4۲ هستن. اینا با هم یه گروهی تشکیل داده ان و با هم می رن مسافرت و تور و گردش و... خلاصه که خیلی با هم خوب ان و هوای همدیگرو دارن. همشون هم به مدد شغلی که دارن به استقلال مالی رسیدن و اکثرشون خونه و ماشین دارن و ظاهرا غمی ندارن. هر چند که هر از گاهی از لابلای حرفای بعضی هاشون در می یاد که اگه مرد خوبی پیدا بشه بدشون نمی یاد ازدواج کنن. خلاصه به خاطر وجود این خانومها بحث ازدواج همیشه اینجا داغه و همه به خودشون اجازه می دن که راجع به ازدواج کردن یا نکردن دیگران اظهار نظر کنن یا بگن فلانی بجنب ها داره وقتش می گذره!... و من همیشه به جای اون دختری که خطاب این توصیه های به اصطلاح دوستانه قرار می گیره ناراحت می شم...حالا اینا رو گفتم که برسم به اصل ماجرا. از اونجایی که دوستان و همکاران عزیز نمی خوان که من به آخر و عاقبت خانم های نامبرده در بالا دچار بشم همش بهم یادآوری می کنن که بجنبم که مثل اونا نشم!!! خانومی که خودش تو ازدواجش کلی مصیبت کشیده و مشکل داشته هی منو تشویق به ازدواج می کنه. یکی دو روز بود که هی می اومد سروقت منو هی حال و احوالمو می پرسید و چند بار هم به خنده و شوخی و در حضور یکی از همکارام گفت که می خوام شوهرت بدم (ای بابا!) تا اینکه دیروز منو کشید تو اتاقش و شروع کرد از مزایای ازدواج گفتن و اینکه خودش الان 40 سالشه و دو تا بچه داره. هم از همکارای مجردش سرحالتر و جوونتره و هم کلی تو زندگیش جلو افتاده (من نمی دونم زود بچه دار شدن و شوووور کردن تو زندگی پیشرفت محسوب می شه؟ وای بر من که چقدر عقب افتاده ام) خلاصه که ایشون می خواستن برادر شووورشون رو به ما قالب کنن که ما هم با زیرکی هر چه تمام تر گفتیم که می خواهیم ادامه تحصیل بدیم ! (از این جمله های کلیشه ای تو سریالها) اما خوب این تنها راه نجات بود... خلاصه که با درس و خارج رفتن و برنامه های طلایی آینده پیچوندیمش و اومدیم بیرون... همیشه از این مدل خواستگاری ها نفرت داشته و دارم. یعنی چی که سفارش می دن براشون زن پیدا کنن؟ این توهین نیست؟ به نظرم اونایی که می خوان اینجوری ازدواج کنن یا چشم ندارن (از نوع بصیرت اش) یا عرضه !

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 12:30 |

پنج نفر بودیم. من کنار در پشت راننده نشسته بودم. بقیه همه مرد بودن. همه مون مثل هم از سر کار بر می گشتیم. خدا رو شکر اونی که جلو نشسته بود وسط راه پیاده شد. چون من داشتم له می شدم. بعدش یکی از اونایی که عقب نشسته بود بلند شد رفت جلو که جای ما کمی باز شه. همین حرکت آغاز گفتگوهای چندش آور دیروز اون سه مرد توی تاکسی بود. سه مردی که تا حدی نشون دهنده کل مردهای جامعه ی ما هستن. سه مردی که علنا و در حضور من، که نادیده گرفته بودن ام،  تو حرفاشون زن رو می شکستن و من به روابط زن و مرد و عمق فاجعه ای به اسم خانواده تو ایران فکر می کردم. به زن ها و مردهایی که انگار قرار نیست همدم و یار هم باشن، انگار همشون فقط زندگی هاشون رو، زنهاشون رو تحمل می کردن!

 آخه عزیز من تو اگه اون کادو رو برای زنت نخری که خیلی سنگین تری. اون کادویی که با لذت و از ته دل برای همسرت نخری به هیچ دردی نمی خوره، هیچ ارزشی نداره حتی اگه گرون قیمت ترین کادوی دنیا باشه. به خدا احترام و محبت از هر هدیه ای برای زنها با ارزش تره. اصلا تو چرا تا دو تا از همجنساتو
می بینی شروع می کنی از رابطه ات با زنت صحبت می کنی و می گی "بدبخت شدم! سالگرد ازدواجمون دو روز دیگه است تولدش یه هفته دیگه. روز زن هم هفته دیگه. همش به هم قاطی شده. حالا باید برای هر کدوم یه کادو بخرم."
بعد می گی هر کاری کردم عروسیمون روز تولدش بیفته که هر سال مجبور نشم دو تا کادو بخرم نشد! "(توجه کنید که ایشون حتی قبل از ازدواج و در رمانتیک ترین دوران زندگی به قول بعضی ها ، هم به این چیزها فکر می کرده) بعد هم خنده چندش آور بقیه که مثلا کاملا حرفاشو تایید می کنن. آقا نخر. اصلا توصیه من به همه ی آقایون اینه که کادو نخرن. روز زن چیه روز مادر کدومه؟ ما فقط احترام شما رو می خوایم. احترام به حقوقمون. کادوهاتون پیشکش خودتون.

بعدش اون یکی آقا اظهار فضل کردند که حالا کادو برای خانوم یه چیزی ، کادو برای مادر خانوم خیلی حرص داره! دلت نمی خواد سر به تنش باشه اونوقت مجبوری پولت رو هم براش خرج کنی . راننده  گفت نه اینجوریام نیست. آدمای خوبی ان. اون یکی باز گفت چیه تو ماشین ات هم ازش می ترسی؟ راننده جواب داد: نه آخه جدیدا یه کاری برام کردن که ارزشش رو داشته... البته برای من که نکردن. برای دخترشون کردن... کمکمون کردن یه آپارتمان فسقلی خریدیم!!! من بدی ازشون ندیدم. (ما هم دلیل خوبی رو فهمیدیم البته!) (تو پس زمینه ی تمام این نمکدون بازیا صدای خنده رو هم تصور کنید!)

اون یکی می گه محیط خونه بدتر از شرکته. صد رحمت به مدیرای بداخلاق شرکت... می ری خونه خانوم و بچه ها با ابروهای تو هم رفته جلوی در منتظرتن........ این صحبتها تا خود خود مقصد ادامه داره. من فشارم رسیده بود به هزار...آخه چی بگم؟ با سه تا مرد گنده که حرف حرف خودشونه  و هیچ منطقی غیر از خوشون رو قبول ندارن کل کل کنم؟ نتیجه اش چیه؟ نمی تونستم هم نشنوم...فقط حرص خوردم. بهترین راه سکوت بود...

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 13:29 |

Green Mile  پنج شنبه شب خیلی بهم چسبید. هر چند یه خورده غمگینم کرد. داشتم می رفتم بخوابم دیدم همه دارن فیلمو نگاه می کنن. دو دقیقه وایسادم ببینم چی به چیه نفهمیدم چه جوری دو ساعت و نیم طول کشید! بالاخره این فیلم پیانیست رو هم دیدم که ناکام از دنیا نرم.

چه کسی باور می کند رستم؟ داستان فوق العاده ایه که تازه شروع کردم به خوندن. یه کتابی هم هست که یکی از دوستام بهم قرض داده، نمی دونم چرا 6 ماهه خوندن این 250 صفحه طول کشیده؟! اسمشو نمی گم که آبروم می ره! 

چند شب پیش یکی از این کانالهای ایرونی نمی دونم کدوم عروس آتش رو پخش کرد، پریشب هم نفس عمیق رو... عجب فیلمی بود. با دوستی جونم رفته بودم سینما. ( یادت به خیر دوستی جونم! الان داری اینجا رو می خونی؟ اگه حواست به منه انگشت شست پای چپتو تکون بده! یادته چه سر دردی گرفته بودیم بعد از این فیلم؟ ) علیرغم تلخ بودنش خیلی خوشم اومده بود ازش. الان به این موضوع دارم فکر می کنم که چرا من فقط از این فیلمهای غمگین و جدی یا تراژیک خوشم می یاد؟ جوابش فکر کنم این باشه که بهترین فیلمهایی که ساخته می شه تو ایران. موضوعات تلخی دارن. یعنی غیر از این سبکها فیلمهای توپی ساخته نمی شن. نگاه کنید به اسامی این فیلمها:

چهارشنبه سوری، گیلانه، نفس عمیق، عروس آتش، شبهای روشن، شهر زیبا، سگ کشی، ...

همه فیلمهای تلخی هستن. تلخ به معنای واقعی . که تا ساعتها و بلکه روزها فکرمو به خودشون مشغول کردن و با سردرد و حال بد از سالن اومدم بیرون.

نتیجه گیری: فکر نمی کنم مازوخیست باشم و با دیدن فیلمای این تیپی بخوام خودمو عذاب بدم. اما حقیقت اینه که فیلم کمدی خوب و با کیفیت، زیاد تولید نمی شه. وگرنه بدم نمیاد یه ذره بخندم به خدا. تازه این فیلمهای کمدی که اینجا ساخته می شن یه جورایی می رن رو اعصابم! یه سری شونم انقدر لوس و بی مزه ان که نمی شه اسم کمدی روشون گذاشت.

خدا یه عمری بده همه کتابایی رو که خریدم بخونم و همه اون کتابایی که هر روز از جلوی ویترین کتابفروشی ها رد می شم و خودداری می کنم از خریدنشون بخرم.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 14:17 |

ما نفرینی ماه شده ایم

ما آن کودکانیم

که در چشمه ها

جای سکه سنگ پراندیم

اینک سنگسار استفراغ چشمه ها شده ایم

ما نفرینی ماه شده ایم

 

قدسی قاضی نور

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 14:52 |

چند وقتی هست که سعی می کنم یه مطلبی بنویسم اما تمرکز ندارم و اصلا نمی تونم فکرمو جمع کنم. اما با این نوشته لوا دیگه خودمو موظف می دونم که یه چیزکی بنویسم.

 

راستش من حتی اکثر دخترهای تحصیلکرده ی دانشگاه رفته رو آدمهای مطلع و آگاهی نمی بینم. به وفور هم تو اطرافیانم این مسئله رو می بینم. این قشر عظیم تحصیلکرده اگه هر کدوم روی یه مسئله ای که حداقل دغدغه خودشون هست پافشاری می کردن، الان اوضاع زنان ایران خیلی بهتر از این بود. می خوام اینو بگم که دخترای ما حتی قدرت تاثیر گذاری جزئی تو خونواده هاشون رو ندارن. جامعه که به یکباره زیر و رو نمی شه. هر کسی باید تو خونواده خودش اصلاحاتی رو انجام بده. از خواهر و برادر و پدر و مادر خودش شروع کنه. جلوی تبعیض رو از همون جا بگیره. حق انتخاب، حق اعتراض و انتقاد، و آزادی رو از خونوادش طلب کنه. تا کی پدران و برادرانمون صلاح ما رو بیشتر از خودمون می دونن؟ تا کی می خوان با ما  مثل یه آدم نابالغ رفتار کنن؟ و عقایدشون رو از کوچکترین چیزها مثل انتخاب نوع پوشش که بعد به یک عقده بزرگ تبدیل می شه تا بزرگترینشون رو می خوان بهمون تحمیل کنن؟ ما اونقدر بزرگ شدیم که صلاح خودممون رو بهتر از هر کس دیگه بدونیم؟! اونقدر بزرگ شدیم که بدونیم که برای نوع و روش زندگی مون تصمیم بگیریم. اول از همه هم باید از خودمون شروع کنیم. باید افکار آفت زده رو از سرمون دور کنیم. پیش داوری ها رو کنار بذاریم.

 

این لایه های پایین جامعه هستن که باید بخوان تغییراتی ایجاد بشه، درسته که بعضی زنها جونشون به لبشون رسیده اما نمی خوان اعتراض کنن، که این خودش هزار و یک دلیل داره. تجربه نشون داده که هر گاه تغییرات یا اصلاحاتی از بالا صورت گرفته به دلیل اینکه از دل مردم بیرون نیومده با شکست مواجه شده. به نظر من مشکلات ما از اونجایی چند برابر می شه که با مسئله یی به نام دین پیوند می خوره. دین که چه عرض کنم خرافات و جاهلیتهایی که به نام دین به خورد مردم داده شده.

 

چرا یک دختر دانشجو که داره می ره امتحان بده به جای اینکه یه دور بیشتر کتابشو بخونه، می شینه دعای سریع الاستجابه امیرالمومنین می خونه؟ چرا زنای ایرانی تا کم می یارن و خودشونو درمونده می بینن جانمازشون پهن می شه و انواع و اقسام نماز و دعا و نذری به راه؟ چرا توسل به یه نیروی برتر یا منجی جای تلاش رو گرفته؟ چرا ما تا این حد منفعل عمل می کنیم؟ مگه همینا همیشه نمی گن از تو حرکت از خدا برکت...

 

 به فرض هم که تمام قوانین ضد زن برچیده شدند و قانون حق و حقوقی مساوی با مردها بهمون داد. وقتی هنوز توی خونه مون راجع به یه وجب بالا و پایین بودن مانتو و رنگ روسری و لباس و اصلاح سر و صورت و ساعت رفت و آمد و معاشرت با دوست و هزار و یک چیز دیگه بهمون زور بگن و عملا جوری رفتار کنن که یعنی تو نمی فهمی، من صلاح تو رو بهتر از خودت می دونم، این زن یا دختر با اعتماد به نفس له شده، با افکار پوسیده ای که نتیجه قرنها حکومت مردسالاری یه و با باور موقعیت فرودست خودش، و با دلهره و تشویش به اطرافش نگاه می کنه و قدرت اظهار نظر نداره. چطور می تونه تو جامعه خودی نشون بده و از حقوق مسلمش دفاع کنه؟؟؟

  احتمالا ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 9:53 |

دیروز شروع کردم به خوندن کد داوینچی. باید بگم که از همون صفحات اول آدمو جذب می کنه. من که فیلمشو ندیدم اما انگار خیلی ها رو مایوس کرده. یعنی مثل اکثر فیلمهای اقتباسی خوب از آب در نیومده. دستش درد نکنه اونی که این کتاب رو برام فرستاد فقط حتم دارم که تا این کتاب تموم شه حتما کور می شم. آخه هر کاری می کنم نمی تونم خودمو راضی کنم سر کار ازش پرینت بگیرم و باید از روی مانیتور بخونمش . یکی نیست بگه خوب برو کتابو بخر تا کور نشی! ولی خوب اینطوری مفتکی بیشتر می چسبه. بعدش هم رفتم چشم پزشکی. دکتر به طور محترمانه ای بهم گفت که دچار توهم خود بیمار بینی هستم! (اصلا همچین بیماری ای وجود داره؟!) هی می گم آقای دکتر تار می بینم میگه خانوم لابد فکر می کنید که تار می بینید! شما دیدتون هیچ ایرادی نداره. شایدم راست می گه بنده خدا من یه چیزیم می شه. چون جهت اون علامتهایی که شکل چنگک سه سر هستن رو تماما درست تشخیص دادم.

این پست  و این یکی رو حتما بخونین. بلوط جون خیلی خوب نوشته. جزئیاتی که بهش توجه نمی شه ولی از اصل قضیه مهم تره. فعلا وقت ندارم بعدا شاید یه چیزی راجع بهش نوشتم.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 15:50 |

خوب بالاخره یکی از این مراحل گند گذشت. بنده گزینش شدم. همین الانه از توی سالن کنفرانس (محل گزینش دسته جمعی!) اومدم بیرون. اونقدر ها هم که فکر می کردم ترسناک نبود. یعنی اصلا ترسناک نبود فقط دلهره آور بود. یه مستخدم جوونی هست تو طبقه ما که مثلا خیلی هوای من رو داره، قبل از ما خانومها ، آقایون داشتن گزینش می شدن، (برای اولین بار تو زندگی ام با واژه ی اول آقایون کاملا موافق بودم!) این جناب زبل خان هم لطف کرده بود و به خیال خودش برگه ی سوال و جوابهای گزینش رو از روی میز مسئول گزینش برای ما کف رفته بود و بدو بدو اومده بود و چند دقیقه قبل از اینکه نوبت ما بشه یه کپی از جوابها رو به من رسوند. خدا نکشدش. همین باعث بالا رفتن دلهره ام شد. یاد وقتایی افتادم که (تو مدرسه و دانشگاه) در عرض نیم ساعت مونده به امتحان نصف کتابو می خوندم و آی نمره می گرفتم! آقا حالا بخون کی نخون! اما انگار خنگ شده بودم امروز، مگه حفظ می شدم! حالا سوالا چی بود: اصول دین (که از ۵ تا ۲ تاشو یادم نبود!) فروع دین ، اسامی پیامبران اولوالعزم و ... به اضافه ی اسامی وزرای کابینه ی احمدی نژاد!!! خدا وکیلی حاضر بودم بازم سوالای اصول دینی بخونم و حفظ کنم تا این دومی! هر چی سعی کردم بیشتر از ۱۰ تا وزیر حفظ نشدم گفتم جهنم همین قدر بسه بی خود به خودم فشار نیارم. خلاصه که تا ما رو صدا کنن نشستیم به وبلاگ خونی تا روحیه مون هم تقویت بشه!

بعد که رفتم دیدم ۸-۷ تا خانوم دیگه هم هستن به جز من ، که همشون رنگشون پریده و هول شدن. خلاصه رفتیم دیدیم یه آقای نازی! رو گذاشتن اونجا فقط یه برگه داد به همه تا به اصطلاح پرونده شون رو تکمیل کنن و عکس و کپی و باقی قضایا... منم هی زیر لب غر می زدم و برای مستخدمه خط و نشون می کشیدم که اومدم بیرون چه بلایی سرش بیارم! البته تو اون برگه جد و آبادمو کشیدن بیرون!

خلاصه این بود یک خاطره. اگه سوالات گزینشی داشتید می تونید یه ایمیل بهم بزنید. تو فروع دین هم یه تولی و تبری هست که تا حالا نشنیده بودم! شاید به دردتون بخوره... 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 12:16 |
از خودم خسته شدم. از کارایی که می کنم و از کارایی که نمی کنم... این روزها فقط کتاب شعر می خونم یعنی اصلا کشش خوندن کتابهای حجیم و ضخیم و جدی رو ندارم. دلم نمی خواد به موضوع جدی ای فکر کنم. مغزم خسته است انگار. منتظر یه جوابم. منتظر یه ایمیل که شاید یه تکونی به این زندگی یکنواخت بده. چقدر روزها کشدار شدن. روزی بیست بار ایمیل مو چک می کنم.

  فوتبال چه نعمتی یه تو این روزها. شب که می رسم خونه دو تا فوتبال و بعدش خواب... صبح هم ادامه تحلیل های فوتبالهای دیشب و پی گیری اخبار و انتظار برای بازی بعدی و ...

دیروز جورابای لنگه به لنگه پوشیده بودم و رفته بودم سر کار. جالبی اش اینجاست که خودم تا شب هم  که رسیدم خونه و خواهرم با غش غش خنده بهم گفت نفهمیدم که یه لنگه جورابم سبزه و یه لنگه کرمی! (البته می فهمیدم هم زیاد فرق نمی کرد، چون برام مهم نیست)

دعا کنید این ایمیل زودتر برسه تکلیف ما روشن شه...

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 16:14 |

نشون دادن مردم کشورهای مختلف حاضر در جام جهانی فوتبال، معرفی زبان و فرهنگ و قدمتشون، سال استقلالشون، مهمترین محصول صادراتی شون و مسائل دیگه ای از این قبیل قبل از شروع هر بازی ، روش خیلی خوبیه برای آشنا شدن هر چند خیلی جزئی با فرهنگ و زبان اون کشور. نمی دونم این ابتکار تلویزیون ایرانه یا کار خود آلمانی هاست. اما هر کدوم که باشه فرقی نمی کنه. برای تماشاچی فوتبال چه فرقی می کنه که این تیمی که انقدر طرفداری اش رو می کنه  و روش شرط بندی هم می کنه زمان جنگ ایران و عراق بیشترین مهمات رو به عراقی ها فروخته، چه فرقی می کنه که اجداد اون بازیکنای خوش تیپ جیگری پوش ۲۰۰ سال تمام یه گوشه یی از خاک ما رو اشغال کرده بودن و خیال بیرون رفتن هم نداشتن...

 فقط مرگ بر اسرائیل و آمریکا. ما طرفدار بقیه تیمها هستیم...  

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 8:54 |

وقتی کارمو تو این شرکت شروع کردم، سابقه یک ساله ی خبرنگاریم به اندازه ی سر  سوزنی هم به حساب نیامد، چون بیمه نشده بودم! اگه می خواستن سابقه کاریمو لحاظ کنن باید حقوق بیشتری بهم می دادن، و خوب نادیده گرفتنش. بماند که چون تو فرم درخواست کار، سابقمو نوشته بودم حالا باید ثابتش هم می کردم ؛ و برای همین گرفتن یه گواهینامه اشتغال به کار سابق ! از محل اشتغال سابق! کلی منو به درد سر انداخت. حالا چرا انقدر صغری کبری می چینم چون بعد ۵ ماه رئیس روسای بخشهای مختلف شرکت کم کم داره یادشون می یاد که آره فلانی سابقه خبرنگاری داره ، پس می شه برای ترجمه مطالب نشریه ازش (سوء) استفاده کرد! بریم سراغش کارای نشریه رو بریزیم رو سرش... اینجا اوضاعش دقیقا همینی یه که نوشتم. (در عرض یک روز ۳ نفر از بخش های مختلف اومدن و برای همکاری تو نشریه ازم دعوت کردن!!! ) فقط کافی یه بفهمن که می تونی ترجمه کنی اونوقته که ترجمه تمام مطالب یک هفته نامه تخصصی جزء وظایفت می شه و سرپیچی از انجامش حکم اعدامتو (بخونید اخراج) صادر می کنه! اگه بفهمن تایپ بلدی (خدا بهت رحم کنه!) نشریه که جای خود داره باید مشقای بچه هاشونم تایپ کنی و تحویل بدی!

خلاصه که روسا خوب از اختیاراتشون سوء استفاده می کنن و کارمندها یا کارگرها هم چاره ای جز اطاعت ندارند. البته منم کم پر رو نیستم. وقتی می گن ترجمه سریع می پرسم چقدر می دید؟ حکم خبرنگار افتخاری و افتادن دنبال این رئیس و اون وزیر رو هم اصلا قبول نمی کنم! البته کارمندای شریف قدیمی این کارا رو یادم دادن چون اگه یه بار بگی چشم تا زمان بازنشستگی ات هر چی گفتن باید بگی چشم. و من چقدر از این کلمه متنفرم! من هیچ وقت به رئیسم نمی گم چشم همیشه می گم باشه باشه! (خیلی خودمونی و شیک)

حالا نتیجه همه این کارام بعد از یه گزینش جانانه معلوم می شه! حقمو می ذارن کف دستم! فعلا که با گفتنش خواب و خوراک رو از خیلی ها گرفتن و حسابی ترسوندنشون. اما من بازم پررو تر از این حرفام. به قولی بیدی نیستم که از این بادها بلرزم. آره داداش...

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 12:30 |