تبليغاتX
یغورت

این چینی ها خیلی مرموزن. نمونه اش هم این زبان زنانه ای یه که فقط و فقط زنان چینی خوندن و نوشتنش رو بلد بودن. از اونجایی که در دوران گذشته آموزش در چین منحصرا در اختیار مردان بوده و نظام حاکم بر اونجا هم به شدت مردسالارانه بوده، زنان خوش ذوق و مبتکر چینی یه خط و زبان مخفی اختراع کردن که ظاهرا مربوط به قرن سوم می شه و خاطرات و شعر و درد دل و راهکارهای زندگی زناشویی شون رو به این خط که "نوشو" نام داره می نوشتن. "نوشو" به زبان چینی یعنی "نوشته ی زنان". نوشو به صورت عمودی و از راست به چپ نوشته می شده و بعضی از حروفش به حروف زبان چینی شبیه بوده. آخرین زنی که خوندن و نوشتن این زبان رو به طور کامل بلد بوده ظاهرا چند ماه پیش در سن ۹۸ سالگی می میره و تمام دانسته هاش و با خودش می بره. اما محققان توجهشون نسبت به این زبان که در سال ۱۹۸۰ کشف شده بود، جلب شده و در حال تحقیق بر روی اون هستن. خیلی از جوانان منطقه ی زادگاه نوشو در استان هونان چین در حال یادگیری و بهره برداری از این زبان هستن. می گویند هزاران توریست به این منطقه هجوم آورده اند.

می خواستم تمام این مطلب رو ترجمه کنم چون به نظرم خیلی جالب بود اما دیدم انگار قبلا ترجمه شده. برای همین اصل مطالب رو می ذارم اگه کسی علاقه داشت بخونه.

مطالبی در همین رابطه به زبان انگلیسی و اسپانیایی (نترسید فقط آخریش اسپانیایی یه) :

http://www.ancientscripts.com/nushu.html

http://www.omniglot.com/writing/nushu.htm

http://www.china.org.cn/english/culture/134690.htm

http://english.cctv.com/program/RediscoveringChina_new/20050405/101906.shtml

http://www.anfrix.com/?p=327

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 19:3 |

به نظرتون وقتی مدیر حراست شرکت، وقتی که برای تصفیه حساب و گرفتن امضاء و خداحافظی رفتید تو دفترش، کارتشو بهتون می ده و زیرش یه ایمیل جدا از ایمیلی که تو سایت شرکت داره و رو کارتش نوشته شده رو می نویسه به اضافه یه شماره موبایل دیگه و می گه با من در تماس باشید جدا از کارهای حراست و اینا، منظورش چی می تونه باشه؟؟؟  مخصوصا که با وجود اینکه کل پرونده ات زیر دستش بوده باز ازتون بپرسه ازدواج که نکردید؟؟؟

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 9:51 |

وقتی که یه مطلب رو چند بار برای چند جای مختلف می فرستید یا حداقل تلاش می کنید که بفرستید و  به خاطر نزول انواع و اقسام بلاهای آسمانی و بدشانسی و فیلترینگ و کله پا شدن بعضی از سایتها و گیر کردن ایمیلتون توی یه سوراخ سمبه ای تو اینترنت و غیره موفق به چاپش نمی شید چی کار می کنید؟ فکر کنم همین کاری که من الان می کنم. تو وبلاگتون افتخار می دید و مطلب رو می چاپید:  

 

.................................... 

  

امپراطوری زنان

آخرین بازماندگان جوامع مادر سالار

 

 

در منتهی الیه جنوب چین آبادی ای وجود دارد که زنان آن را اداره می کنند: در آنجا این زنان هستند که زندگی خانوادگی را می چرخانند. پادشاهی "موسو" ها (moso ) به مردان اجازه شرکت در تصمیم گیری های روزمره را نمی دهد.                                                                        

                                                     

                                     

تسلط جنس زن. آیا جائی در زمین وجود دارد که دختران مسئولیت خانواده، کار ، اقتصاد، ... و همه چیز را در دست داشته باشند؟

 

بله. مدلی از خانواده که برای ما تقریبا ناشناخته است. اینجا زنان از بزرگترها، برادرانشان، پسرانشان و برادر زاده ها و خواهرزاده هایشان مراقبت می کنند.

 

 

این نظام، نظامی مادرسالارانه است، یعنی نوعی از سازماندهی اجتماعی، که در آن زنان حکمرانی می کرده اند و بطور سنتی در برخی از جوامع ابتدایی وجود داشته است.

 

در این جوامع زنان بر تمام جوانب زندگی سلطه دارند.

 

 

مکان "موسو" ها

 

یک نمونه از جوامع مادرسالار را می توان در قوم "موسو" مشاهده کرد. که در ایالت یونن (Yunnan) واقع در جنوب غربی چین نزدیک به برمه و تبت دیده می شوند.

 

مکانی بسیار دور و خارج از نفوذ سایر نقاط جهان است بطوریکه تا چندی پیش دسترسی به آن از طریق جاده های آسفالت شده میسر نبود. گروهی از دره های نزدیک دریاچه "لوگو" (Lugo) (که به معنی دریاچه مادر است) توسط کوههایی که  برای ساکنین آن مقدس است احاطه شده و در ارتفاع 3 هزار متری قرار دارد.

 

                                          

 

تخمین زده می شود که بیش از 20،000 نفر در این منطقه زندگی کنند، اگر چه آمار دقیقی در دست نیست، چرا که هنوز توسط دولت چین به رسمیت شناخته نشده است.

 

زنان "موسو"

 

اولین چیزی که در این قوم جلب توجه می کند سازماندهی منحصر به فردش است که همه چیز حول محور زن می چرخد.

 

مردان قدرتی ندارند ، حتی درون محیط خانواده زندگی نمی کنند. مسئولیت کمتری دارند و کمتر کار می کنند، اما از موقعیت خود شکایتی ندارند.

 

                                            

 

وظیفه ی مادران است که دخترانشان را برای "مراسم آغازین" آماده کنند که نشانه گذر از دوران کودکی به نوجوانی است.

 

جشن بزرگی برگزار می کنند که در آن زنانی را می توان دید که گوشواره های بزرگی از نقره به گوش ، گلهای سرخی بر روی موها و دامن های گلدوزی شده ی مخصوصی به تن دارند.

 

در آنجا مادر اتاقی را به طور اختصاصی به دخترش می دهد با کلیدی شخصا برای خودش. از این لحظه به بعد با او همانند یک زن رفتار می شود ، او در آینده دنباله رو مادرش خواهد شد.

 

یک ازدواج متفاوت

 

ازدواج به شیوه متداولی که ما می شناسیم در این منطقه صورت نمی گیرد. ازدواجی وجود ندارد. زنها با هم زندگی می کنند و مردها در این ساختار جایی ندارند.

 

یک زن همیشه با اقوامش زندگی می کند و رابطه اش با یک مرد لزوما نباید برای تمام زندگی باشد.

 

                                       

 

این ازدواج ها "ازدواج دیداری" نامیده می شود، بدین معنی که مرد فقط شب هنگام به دیدار زن می رود. این یک رسم ساده نیست. عاشقی که قصد دیدار معشوقه اش را دارد باید تا پنجره اتاق وی خود را بالا بکشد و منتظر بماند که زن به او اجازه ورود دهد.

 

در حال حاضر این کار را از طریق "در" انجام می دهند، اما اگر یک کلاه چوپانی پشت در باشد، نشانه آن است که معشوقه اش گرفتار است و  او باید آرامش را در آغوش شخص دیگری بیابد.

 

مرد باید به هنگام طلوع آفتاب، یعنی قبل از اینکه خانواده زن بیدار شوند آنجا را ترک کند، چرا که مسائل عاشقانه نباید با مسائل خانوادگی در هم آمیزد.

 

حتی وقتی که از این رابطه دختر یا پسری متولد می شود پدر هیچ حقی بر فرزند خود ندارد، مگر دیدارهای گاه و بیگاه.

 

وقتی که عشقی به پایان می رسد، زوج بدون هیچ مشکلی برای خود یا فرزندانشان از یکدیگر جدا می شوند.

 

در چه مناطق دیگری مادرسالاری حاکم است؟

 

در حال حاضر مناطق بسیار کمی باقی مانده اند. این خانواده های سنتی کم کم به خاطر فشار  و نفوذ آداب و رسوم شناخته شده تر مانند فرهنگ چین و همچنین فرهنگ غرب ناپدید می شوند. البته نمی توان از خطر انقراض در زمانی نزدیک صحبت کرد.

                                  

                                              

 

در "یو نن" ، پرو، هند و جزیره بوگنویل، بین گینه نو و استرالیا نمونه هایی از ساختارهای جوامع زن سالار به چشم می خورد.

 

منبع: www.enredate.org/print/?t=article&l=1&id=19100#

 

ترجمه از خودمونه! اگه ایرادی داره خوشحال می شم بهم بگید.(من هنوز بلد نیستم عکسهارو بین نوشته هام بذارم مثلا سمت چپ یا راست و کنارش بنویسم! کسی بلده منو از جهل و نادانی در بیاره؟)

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 8:0 |

بعضی نوشته ها رو اگه به موقع پست نکنی دیگه حال و هوای اون موقع ات رو نداره! بی مزه می شه، از دهن می افته. درست مثل این پایینی ، اما تصمیم گرفتم هر چی ته کیسه ام جا مونده بریزم بیرون:

 

" دلت تنگ شده. نمی دونی برای کی یا برای چی؟ همه فکر می کنن ( و البته خودت هم فکر می کنی) که خب لابد جای خالی عشقه. بهش زنگ می زنی و می گی که دلت براش تنگ شده. اونم می گه که دلش برات تنگ شده. چه تفاهمی! از خواب بیدارش کردی. به خاطر اینه یا چیزه دیگه فکر می کنی که این مکالمه خیلی بهت نچسبیده. بازم بی قراری. برای بار هزارم تو این هفته فکر می کنی اشتباه کردی. غمگین و پکر می شی. می گی لابد ببینمش روبراه می شم. چشمم که به اون چشمای خوشرنگ بیفته همه چی حل می شه و برای بار هزارم تو این هفته می فهمی که اشتباه نمی کردی و خیلی خوشبختی. عکسش رو نگاه می کنی که یه لبخند بزرگ صورتش رو پوشونده. بزرگ اش می کنی. اونقدر بزرگ که به اندازه صورت واقعی اش می شه. چشم تو چشم هم. نگاهش می کنی. انقدر که انگار چیز جدیدی رو می خوای کشف کنی... چند لحظه بعد می ری سراغ دستهات که هروقت توهَمی بهشون خیره می شی. زل می زنی به ناخن هات. بدون اینکه توجه کنی چقدر کوتاه و بلندند... تا وقتی که گردن ات درد نگیره سرت پائین و چشات خیره به ناخن هات می مونه... پا می شی تو اتاق قدم می زنی. چند دقیقه نشده خسته می شی و دوباره بی حوصله می شینی پشت میزت. برای بار صدم تو روز ایمیل ات و وبلاگ ات رو باز می کنی. بازم پیغام حرص در آر ولکام ، هیچ کی به یادت نیست. صفر تا ایمیل منتظرته مثل سیلی می خوره تو صورتت. بعدش به خودت می گی آخه چه مرگته لامصب، چرا گیر دادی انقدر به این دنیای مجازی کوفتی؟ تصمیم خودتو می گیری به دنیای واقعی برگردی. دنبال شماره تلفن یه دوستی می گردی که حال و هواتو درک کنه. پایه باشه. سر حالت بیاره. درددل کنه. همیشه باهات باشه. دو دور دفترچه تلفن ات رو زیر و رو می کنی. نا امید می شی. برای بار صد و یکم تو روز ایمیل و وبلاگ ات رو چک می کنی. اینجا آرامش بیشتری داری. دوستای بیشتری داری. می شینی پای درددل یکی شون. باهاش همذات پنداری می کنی. گریه می کنی. می خندی. انتظار می کشی.

هنوز اما دلتنگی. هنوز نمی دونی برای کی یا برای چی...

 

* کش رفته از شعر عروسک کوکی فروغ "

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 11:20 |

استعفا دادم. به همین راحتی. از صبح تا حالا دست و دلم می لرزید. نگران بودم. نمی دونستم برخوردها چیه. اما همه ی برخوردها خوب بود. همش یاد کتاب ترس و لرز افتاده بودم. یاد اون دخترکی که برای استعفا دادن باید از رئیس مستقیم اش تا رئیس کل پیش تک تک شون می رفت و خودشو خوار و خفیف می کرد و از اینکه این کار و بهش داده بودن تشکر می کرد و از کودنی و خنگی خودش که نتونسته کارهاشو درست انجام بده عذرخواهی می کرد! اما این اتفاق اینجا نیفتاد. نه خودمو خوار و خفیف کردم. نه عذرخواهی کردم. فقط بعد از کلی کلنجار رفتن با کلمات و جمله ها استعفا مو نوشتم و تایپ کردم و دادم یکی دو تا از همکاران خوندن که غلطی چیزی نداشته باشه. بعدش هم رفتم و حرفامو زدم. و تموم شد. حالا دیگه آزادم...

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 14:38 |

 

این روزها وحشت را تجربه می کنم... وحشت از ندانستن معنی یک لغت تا وحشت از بی دانشی و
بی سوادی مفرط.

این روزها وحشت را تجربه می کنم...

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 10:43 |

مجنون جگر همی خراشد 

لیلی نمک از که می تراشد

مجنون همه درد و داغ دارد 

لیلی چه بهار و باغ دارد

دیشب نمایش لیلی و مجنون رو تو تالار وحدت دیدم. بیشتر از همه چی صدای خواننده ها (یک خواننده مرد و یک همخوان زن) و جابجایی دکورها بود که نظر منو جلب کرد. من خیلی از انتخاب شعرها راضی نبودم. البته من کی باشم که پا تو کفش بزرگان بکنم! اما خوب نظر شخصی من اینه. رقص ها هم خوب بودن. اما بازم می گم که صدای خواننده و موسیقی جذابیت بیشتری به نمایش داده بود. نمی دونم چرا تا حالا نقدی به  این نمایش نشده یا شایدم شده و من ندیدم. اما خوب باید بگم که لیلی اش خیلی کم بود! یعنی تا ۱۵ دقیقه آخر (کلا ۱۲۰ دقیقه بود) صدای لیلی رو به ندرت شنیدیم. کلا حضور عناصر اناث تو این نمایش کمرنگ تر بود. یعنی مجنون اش رو خیلی زیاد کرده بودن. این در صورتی یه که تو قصه ی لیلی و مجنون هر دو طرف مصیبت سرشون می یاد یا بی قرارن. اما اینجا بیشتر مجنون بود که هنر نمایی می کرد. راستی مجنون با اون موهاش یه مجنون درست و حسابی بود که نقشش رو یارتا یاران بازی می کرد.

  خلاصه که پیشنهاد می کنم برید حتما ببینیدش. اما یه روزی که خسته نباشید و بتونید راحت ۲ ساعت رو صندلی تون دووم بیارید و عین من هی وول نخورید! بلیطش هم پنج هزار تومن ناقابله. ساعت هفت و نیم شروع می شه به جز پنج شنبه و جمعه که ساعت شش شروع می شه.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 14:29 |

از تبلیغات تلویزیونی خیلی حرصم می گیره! به طوری که اگه خدای نکرده وقتی آگهی بازرگانی شروع می شه کنترل تلویزیون دم دستم نباشه یا مشغول یه کاری باشم که نتونم برم کانال رو عوض کنم، انقدر حرص می خورم که نگو! و اگه کسی نباشه که بعد از هر یه دونه آگهی یه چیزی بگم که حرصم خالی شه، حتما تو دلم یه فحش یا دری وری به سازنده بد فکر اون تبلیغ می دم!

توقع ندارم حالا همه ی تبلیغات نوآوری داشته باشن و خیلی جذاب و قشنگ باشن اما دیگه باید حداقل ها رو رعایت کنن و بیننده رو عذاب ندن. تبلیغات بانک ها که به خودی خود عذاب آور و کسل کننده هستن. قبلا فقط بانک ها با جایزه قصد گول زدن مشتری هاشون رو داشتن. الان دیگه همه ی تبلیغات تلویزیونی برای جلب مشتری پرشیا و پروتون و زانتیا و ... رو برای جایزه ی برنده ی خوشبخت در نظر می گیرن! حالا از پفک و پشمک و کشک گرفته تا چیزهای دیگه. آدم بعضی وقتها تبلیغات شبکه های ماهواره ای رو می بینی یه حظ بصری می بره لااقل. اینجا فکر می کنن حتما خدا واجب کرده برای هر چیز مسخره ای یه مثنوی بسرایند و یه آهنگی بسازن و یه دینگ دونگی آخرش اضافه کنن و اسم محصول رو چند بار هماره با اون دیگ دونگ آخر تکرار کنن تا تو ذهن ملت بمونه! بیچاره ها فقط همینو بلدن. اصلا به این کار ندارن که گاهی یه تصویر برداری عالی با یه موزیک ملایم بی هیچ حرفی می تونه تاثیر بیشتری از یه گروه سرود صدا نخراشیده با یه شعر صد تا یه غاز داشته باشه!

بعضی تبلیغات هم انقدر صفتهایی آنچنانی به خودشون و محصولشون می چسبونن که کاملا غیر واقعی و نچسب در می یاد. تعهد و مسئولیت و صداقت و صمیمیت و ... خدا رو شکر یه کم تب ایزو ۹۰۰۰ و غیره فروکش کرده. آخه مردم عامی چه می دونن ایزو اصلا یعنی چی؟! چه لزومی داره حتما توی تبلیغات بیاد؟ چقدر غر زدم! خدا رو شکر من زیاد وقت ندارم تلویزیون ببینم! 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:50 |
از این جمله بیزارم :

                         

Welcome, maryam!

  You have 0 unread message   

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 15:14 |

دیروز که داشتم از شرکت می رفتم بیرون. تو اتاق نگهبانی دیدم چند نفر طبق معمول اونجا جمعند و حرف می زنن. هر کی از در نگهبانی می رفت تو تا خروج اش رو بزنه یقه شو می گرفتن و یه خودکار می دادن دستش و یه سری کاغذ می ذاشتن جلوش که یه چیزی رو بخونه و امضاء کنه. اول فکر کردم دارن اعتراف می گیرن از بچه ها! بعدش گفتم نکنه دارن تعهد می گیرن ؟! بعد فکر کردم تعهد برای چی؟ مگه چی کار کردن؟  نکنه بگن فردا با ولی ات بیا... خلاصه که این یخه ی ما رو هم گرفتن و نذاشتن بیشتر از این فکرای احمقانه بکنیم، خودکار و کاغذ و دادن دستمون. خوندم دیدم یه نامه با امضای مدیر عامل عزیزه مبنی بر جمع آوری کمکهای خیرخواهانه یا انسان دوستانه ی همه ی همکاران در شرکت. که مثلا هر کی تمایل داره اونجا اسمش رو بنویسه هر مبلغی هم که دلش می خواد بنویسه و امضاء کنه تا این ماه از حقوق اش کسر بشه و به لبنان و فلسطین ارسال بشه.

منم هی فکر کردم. هی اسامی و ارقام رو نگاه کردم. اما دلم راضی نشد که امضاء کنم. خودکار و پس دادم و گفتم امضاء نمی کنم. من پول نمی دم که احتمالا و احیانا (با درصد خوشبینی بسیار بالا) اگه از این شرکت بیرون بره (که جای شک بسیار هست که تو جیب بعضی ها نره!) صرف خرید اسلحه و مهمات بشه و آتیش جنگ رو شعله ورتر کنه. گفتم اگه مطمئن بودم که این پولها صرف ایجاد صلح تو منطقه می شه حاضر بودم بیشتر از همه ی اینها پول بدم. اما برای جنگ افروزی بیشتر نه! یه نفر به به و چه چه کرد که آفرین به تو! خوشم اومد! یکی دیگه باخنده و کنایه می گفت که این پولا می ره تو جیب مدیرا اصلا از اینجا بیرون نمی ره. اما اونی که مسئول خفت کردن همکارا بود خیلی جدی گفت خانوم ... سر تو می کنم زیر آب ها! بیا امضاء کن. منم گفتم بکن اشکالی نداره. بعد خطاب به یکی دیگه گفتم حالا شما هی ولخرجی کنید فردا که این آقا با پرشیا ش از جلوتون رد شد و بوق زد بهتون می گم! هی حرص می زد که همه حتما امضاء کنن. موقع خروج گفتم دیدید قراره بره تو جیب خودش؟ ببینید چقدر حرص می خوره! خودشم غش کرده بود از خنده.

تو خیابونا هم جا عکس این رهبر حزب الله رو بزرگ زدن به در و دیوار. همه جای شهر به عربی و انگلیسی و فارسی می بینی که نوشته : اسرائیل مثل خانه عنکبوت است. و اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود. دیوارهای شهر رو با عکس بچه های خونین و مالین لبنانی و فلسطینی قاب گرفتن. پرچم لبنان و فلسطین دور میدون آزادی بین پرچم های ایران بالا رفته. صندوق های جمع آوری پول همه جا بر پا شده. فقط مارش نظامی و آژیر قرمز کم داریم که خودمون رو تو دل جنگ تصور کنیم. چقدر این چهره ی شهر منو مضطرب می کنه. چقدر منو به روزهای جنگ ایران و عراق می بره. چقدر منو متنفر می کنه از جنگ و درگیری... لعنت به هر چی جنگِ...

نمی خواستم از جنگ بنویسم. دلم نمی خواست اینجا چیزی از جنگ بنویسم. نه که بی خیال باشم یا برام فرقی نکنه، نه! فقط تا جایی که امکان داشت می خواستم ازش فرار کنم. برام هم مهم نبود بقیه چی در موردم فکر می کنن.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 10:3 |
من حافظه ی قوی ای ندارم، تاریخ دقیق مناسبت های مهم زندگی ام رو هم یادم نمی مونه...

نمی دونم تو کی رفتی! کی پریدی! اولین روز آشناییمون نمی دونم دقیقا کی ِ ! الان روزها یادم نمی یاد بعدها ممکنه تو تشخیص و به یاد آوردن سالها هم دچار اشتباه بشم. من اینم موجود حواس پرتی که ممکنه خیلی چیزهای مهم رو هم فراموش کنه اما اینو نباید به حساب بی اعتنایی اش بذاری.

مهم اینه که رفتی، کی و چطورش مهم نیست! اهل علامت زدن تو تقویم هم نیستم تا به زور علامت و یادداشت یه چیزی رو به خاطر بسپارم. مهم اینه که یه جای خالی گنده تو زندگی ام به وجود اومده. من اهل بزرگداشت و گرامیداشت روزهای بد زندگی ام نیستم. من به شدت اهل زندگی ام! پس از من توقع نداشته باش که برات سوم و هفتم و چهلم و سالگرد بگیرم...

پ.ن. من هر گونه ارتباط بین نوشته بالا و دو پست پایین رو با خودم به شدت تکذیب می کنم!!!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 8:38 |
خودشیفتگی یعنی چی؟ خودشیفتگی ای که میگن این نیست که وقتی باهات چت می کنم بیشتر به تصویر خودم تو وب کم نگاه می کنم تا تصویر تو؟

این روزها دری وری زیاد می نویسم به دل نگیرید...

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 8:29 |

هر وقت اینجا نهار نوبت قرمه سبزی می رسه اکثریت ترجیح می دن به جای قرمه سبزی فاجعه ای که اینا می خرن (نمی دونم از کجا؟!) سفارش سبزیجات بدن! منی که با سبزیجات اصلا حال نمی کنم ببینید قرمه سبزی یه چیه که خودم داوطلبانه می گم برام سبزیجات یا به قول همکارام علوفه بیارن! خلاصه که انقدر وضع غذاهای اینجا بی ریخته که صدای بع بع همه از خوردن زیاد علوفه بلند شده! نمی دونم چطور بعضی ها پنج بار در هفته علوفه می خورن! مرغ آب پزش هم فاجعه است. یه جوری می پزن و می ذارن تو ظرف که آدم چندشش می شه بخوردش. تو سبزیجاتش هم دریغ از یه برگ سبزی، کمی سیب زمینی سرخ کرده به اضافه ی کمی قارچ سرخ کرده به اضافه ی کمی کدوی سرخ کرده (به به چه غذای سالمی) به اضافه ی ذرت یا نخود سبز آب پز. تازگی ها هم شیک شدن و یه تیکه مرغ آب پز کنارش می ذارن. خلاصه که معده ی لوس من با همه چی نمی سازه الان پس از خوردن مقادیری سبزیجات بازهم احساس گرسنگی می کنه.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 13:58 |

بعد از یه چند روزی غیبت تصمیم دارم اینجا روده درازی کنم. آخرین پدیده شگفت انگیز این روزها این مانتوهای پیلی پیلی (منظورم چین چینی یه!) هستن، عجب خنده بازاری درست کردن. فکرشو بکن مانتوی سیاه تا روی کمر تنگ بعدش سه طبق چین دلبری! بعضی هاشون کوتاهن و بعضی هاشون زیر زانو. یه دفعه از زیر کمر گشاد می شن. آدم یاد شلیته می افته. من که ناخودآگاه هر بار این مانتوها رو تن خانمها می بینم عکس (یکی از ) زن (های) ناصرالدین شاه می یاد جلوی چشمام. هرگز حاضر نیستم از این مانتوها تنم کنم! آدم تکلیفشو نمی دونه که مانتو تنشه یا بلوز دامن. اگه حساب دامن روش باز کنی با شلوار پوشیدنش دیگه خیلی ضایع است! و یه جورایی سایز آدمو دو برابر نشون می ده!

این خواهران پلیس و نیروی انتظامی ظاهرا دست از سر مردم برداشتن تو تهران، من چند وقته ندیدم به کسی گیر بدن. البته یه دلیلش می تونه همین مانتوهای چین چینی باشه! معمولا هر روز تو میدون ولیعصر می دیدمشون اما چند وقتی یه که انگار سر و صداها خوابیده. . هر بار که از ولیعصر رد می شدم به جای اونایی که شلوار و مانتوی خیلی کوتاه می پوشن تنم می لرزید. 

 اما امان از دست این خواهرا که تو شمال کشور هم دست از سر ما برنداشتن! نمک آبرود بری و یه دفعه دو تا خواهر با غیرت بیان جلوت سبز شن و بعد از اینکه بهت تذکر دلسوزانه دادن یه دفعه غیب شن و دیگه نبینی شون. خیلی عجیبه... بعدش سرتو هر طرف می چرخونی یه نفر پیدا نمی شه که از تو لباسش پوشیده تر باشه...جل الخالق.

پدیده ی آخر هم هوگو چاوز یار و رفیق ماست. که تشریف فرما شدن اینجا. فقط برای دو روز. ما هم خودمون رو به هر دری کوفیدیم که حداقل از نزدیک بتونیم صحبتهای دلنشین شون رو گوش بدیم نشد که نشد.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 11:17 |

: سلام. خوبی؟

- خوبم . مرسی. تو چطوری؟

: منم خوبم. ممنون. چه خبرا؟

- هیچی.

:چی کارا می کنی؟

- مثل همیشه. می رم سر کار و عصری بر می گردم خونه. تو چی کارا می کنی؟ 

: منم هیچی. یعنی هیچ کار بخصوصی نمی کنم. کار، کتاب، تلویزیون، روزنامه، خواب

- خوبه. دیگه چه خبر؟

- دیگه هیچی. تو چه خبر؟

: هیچی

- مامان اینا خوبن؟

:خوبن مرسی. سلام می رسونن. مامان اینای خودت چطورن؟

- اونا هم خوبن. مرسی. دیگه چه خبر؟

:دیگه هیچی...

...

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:50 |
سالها پیش این شعر کوتاه رو شنیدم و نمی دونم مال کیه:

دیروز

ناخنهایم را جویدم

امروز

دستهایم برای رسیدن به تو کوتاه است... 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:45 |

سلام، من برگشتم. تو هفته گذشته یه روز و نیم بیشتر کار نکردم. حالم خوب نبود. از صبح روز جمعه گذشته حالم بد شد که تا اواسط هفته ادامه داشت. تا پام به مطب دکتر می رسید خوب می شدم اما به خونه که بر می گشتم دوباره همون آش و همون کاسه! بعدشم دیدم زیاد کار ندارم آخر هفته سه روزی مرخصی گرفتم با خونواده ام رفتم شمال. جای همتون خالی. خلاصه که هر بار که این صفحه رو باز می کردم خودم حرصم می گرفت که می دیدم نوشته یه روز یه ترکه... اما حس نداشتم که چند تا جمله اینجا بنویسم. اما خوب به هر حال برگشتم. از همه ی دوستای خوبم هم که تو این چند روز جویای حالم شدن ممنونم.    

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:51 |