تبليغاتX
یغورت

می خوام برم از اینجا. وقتی یه جای کارم گیر می کنه بیشتر تو رفتنم مصمم می شم. اگه اون گیر نبود من تا ۱۵ ساعت دیگه از اینجا رفته بودم. اما فعلا باید صبر کنم. تا کی معلوم نیست. بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دلم می خواد برم. هر آدمی وقتی یه تصمیمی می گیره برای لحظاتی هم که شده پشیمون می شه دلش می لرزه من هم از این قاعده مستثنی نبودم برای لحظاتی پشیمون شدم دلم خواسته که ای کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد اما الان دیگه مصمم شدم به اون دل لرزه هه هم اهمیتی نمی دم.

پ.ن. منتظر بوددید خبر ازدواج بشنوید؟ نخیر هنوز برای این حرفها جوجم. بی خیال.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 11:15 |

خیلی ممنونم از دوستای گلی که به فکرم بودن و پرسیدن که چرا دیگه نمی نویسم. این ننوشتن دائمی نیست. به زودی زود بر می گردم. الان فقط گرفتارم. به جز جای خالی دندون عقلی که با جراحی درش آوردن و گلوم درد دیگه ای ندارم. و خیلی هم ناراحتم که نتونستم به خیلی ها سر بزنم تو این مدت! اما خب هر تغییری تو زندگی یه سری دردسرها و گرفتاری هایی داره دیگه. منم گرفتار یکی از همونا هستم. اما حاشا و کلا که وبلاگ نویسی مو ترک کنم! الانم باید برم به کارام برسم. همین روزا می گم این تغییرات چی بوده. فعلا بای بای...

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 9:24 |