تبليغاتX
یغورت
هوا پاییزی شده شدید. بارون می یاد که حسودی ام نشه به تهرونیا.

بالاخره جشن های اینجا تموم شد. یعنی دیشب بارون برنامه هاشونو یه کم بهم ریخت. فروشنده ها مجبور شدن بساطشون رو زودی جمع کنن تا آب نبردشون. اما غرفه دارها و رستوران ها و بارها که سقف درست و حسابی داشتن به کسب و کارشون ادامه دادن.

تو تهران کم غصه ی فقیرا و افغانی هارو می خوردم اینجا هم با دیدن سیاهپوستهای آفریقایی یا به قول اینجایی ها نگروها باید ماتم بگیرم. اکثرشون دست فروشی می کنن و بیشترشون با قیافه های مظلومشون می خوان سی دی های کپی شده ی آخرین فیلمهای هالیوودی یا اسپانیایی رو بهت بفروشن.

بالاخره اولین متلک رو هم امروز نوش جان کردم. یه چیز تو مایه های خوشگله و اینا..
.
ما تو ایران دختر یا پسر بیشتر با هم دست می دیم. اما اینجا همدیگه رو می بوسن. مخصوصا دو تا از جنس مخالف. من اینجا چند بار سر همین قضیه ضایع شدم. خواستم دست بدم به طرف. شونم و گرفته و دو تا ماچ رو لپم... این قضیه بیشتر وقتی اتفاق می افته که یک نفر تو رو به دیگران معرفی کنه.و دیگه بین دوستان و آشنایان معموله. بدتر از اون این عادت ایرانی سه تا ماچ ه که خیلی ضایع تره. یارو داره می ره یقه شو می چسبی که سومی رو هم بگیری...

دیروز داشتم اخبار ورزشی نگاه می کردم از تلویزیون. راجع به بازی رئال مادرید و بارسا بود. و مصاحبه با بعضی بازیکنها. خیلی بامزه بود. تا حالا ندیده بودم بکام اسپانیایی حرف بزنه. یا بعضی دیگه از بازیکنهای غیر اسپنیش. سوای لهجه ی با نمکش هزارتا غلط گرامری و غیر گرامری داشت. راستی بکام چند ساله اسپانیاست؟؟؟


حالا که حرف تلویزیون پیش اومد بگم که چقدر برنامه هاشون آبدوخیاری ان! همه ی کانالها برنامه هایی دارن که می شینن راجع به هنرپیشه ها و خواننده ها و آدمهای معروف در کل غیبت می کنن.این چی کار کرد اون یکی به دوست دخترش چی هدیه داد کی با کی بهم زده. کی و با کی کجا دیدن و ...یه برنامه ای هم هست که یه بار دیدم یه نفر می یاد از تمام هنرهاش حرف می زنه تا یه زوج مناسب پیدا کنه. اصلا خوشم نیومد!

از وقتی که اینجام حتی یه بار هم ندیدم ماشینی چراغ قرمزو رد کنه. همشون ردیف پشت خط کشی عابر پیاده می ایستن. بر عکس تهران که از رو خط کشی عابر هم که رد می شدم انگار از قصد می خواستن آدمو زیر بگیرن. اولا با احتیاط زیاد رد می شدم چون وحشت رد شدن از خیابونای تهران هنوز یادم نرفته بود. اما الان دیگه خیالم راحته می دونم که چشم بسته هم می تونم از خیابون رد شم.


مرسی از کیپ تاکینگ عزیز . لوا خوشگله. شانه بسر موفرفری و بقیه ی دوستان که کمکم کردن فارسی بنویسم. دارم می رم یه شهر خوشگل پیش یکی از دوستام. یه آب و هوایی عوض کنم. با عکس برمی گردم. ببخشید بچه ها لینک نمی تونم بدم. بلاگفا خر شده دوباره.
+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 1:0 |
yeki be dadam berese, man nemitunam farsi type konam, in computeram dobare ada dar avorde! mikham ye chizi too google be farsi search konam, inja ham ye bar mishe farsi nevesht ye bar nemishe, az tamame ahle fan komak mitalabam.

ham aknun niazmande yarie sabzetan hastam.
dar zemn nemitunam zabane farsi ro tu control panel add konam,chon aslan vojud nadare. har ki mitune ye rahnamayi be mane bisavaed dar zamineye computer bokone.

tashakorate vijhe va az samime ghalb.

maryam
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 13:13 |

- این ویدئو کلیپ رو ببینید حتما. یک ویدئوی تلخ. آزاردهنده و البته جالب در مورد خشونت خانگی:

www.onemanfight.net 

- خیلی خوشحالم چونکه اینترنت نسبتا پرسرعت دارم و از شر فیلتر هم راحت شدم. خیلی از سایتها و وبلاگهایی که فقط راجع بهشون شنیده بودم رو الان می تونم بخونم.

- بازم باید ابراز بسی خوشحالی و خوشبختی کنم چون کلاسام هنوز شروع نشدن و می تونم با خیال راحت به ولگردی هام ادامه بدم.

- این لباس های چین چینی اسپانیایی که مخصوص آندالوسیا و علی الخصوص سه ویا هست خداد تومنه! البته درست و حسابیاش. 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 2:7 |

خوب بالاخره خودمو رسوندم به سرزمین ماتادورها. الان فقط دو تا مشکل عمده دارم یکی اینکه دارم جون می کنم می نویسم چون جای حروف رو بلد نیستم و دیگه اینکه مردم آندالوسیا لهجه ی وحشتناکی دارن! تو این چند روز یاد گرفتم که نباید از پیرمرد ها و پیرزن ها آدرس بپرسم. چون فقط باید در جوابشون لبخند بزنی و تشکر کنی بدون اینکه چیزی از حرف زدنشون بفهمی.

من عاشق بافت قدیمی شهرم. کوچه های باریک و تراس هایی که پر از گلدونه. مردم همه جا با صدای بلند حرف می زنن و می خندن. همه جا پر از بارهای کوچیک و بزرگه. که بعضی هاشون میز و صندلی هاشونو تو پیاده رو ها می چینن. یه کاتدرال فوق العاده زیبا و با عظمت وسط شهر و یه قلعه ی خیلی قدیمی هم رو کوهی که شهر در دو طرفش بنا شده. و زیتون زارها که دور شهر قرار داره و این منطقه رو به بزرگترین تولید کننده و صادر کننده ی زیتون تو دنیا تبدیل کرده...

فعلا از نسیمی که بی واسطه ی شال و روسری به موهام می خوره دارم لذت می برم و برای همه ی زنای ایرانی آرزوی آزادی دارم.  حداقل در انتخاب نوع پوشش.

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 21:55 |

 

امین معلوف ، نویسنده شهیر لبنانی- فرانسوی در کتاب معروف خود "سمرقند" گفته است:

" پرشیا مرا به یاد یک کشتی بادبانی بد اقبال می اندازد، که ملاحانش مدام از نبود باد کافی برای پیش رفتن می نالند. ناگهان آسمان برای تنبیه شان طوفانی می فرستد."

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 20:59 |

 

 

فمینیسم برای همه

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 10:48 |

 

"حالا دیگر چیزهایی می دانم, از بعضی چیزها سر در می آورم. می دانم که آنچه زنها را بیش و کم زیبا جلوه می دهد نه لباس و جامه است, نه بزک, نه سرخاب و سفیداب, نه زیورآلات و نه حتی نادرگی. می دانم که چیز دیگری است, چه چیز, نمی دانم. ولی می دانم همانی نیست که زنها می پندارند."

 

 

از کتاب عاشق نوشته مارگریت دوراس

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 17:36 |

برام مهم نیست که این قضیه ی نوشتن افتخارات شخصی منشا و مبدا ش چیه فقط برام جالبه و دلم خواسته که منم حتما افتخاراتمو بنویسم . من به جنبه ی سرگرمی بودنش اهمیت می دم. پس این شما و این هم افتخاراتی که بنده در عرض ۶-۲۵ سال زندگی پرثمر کسب نموده ام : 

 

1-       خوردن پستونک تا سن چهار سالگی.

2-       حرف نزدن تا سن شش سالگی.(کسی جز یک سلام کوتاه چیزی از من نشنیده بود)

3-       تصمیم برای مهندس شدن و اعلام آن به پدرم.

4-       فرار از مدرسه در تاریخ 2 مهر 1366 . یعنی دقیقا دومین روز از کلاس اول دبستان.

5-       رکورد ته کلاس نشینی به خاطر دراز بودن در تمام طول تحصیل.

6-       رکورد شاگرد اولی و معدل بیست گرفتن در تمام خانواده و در و همسایه.

7-       گرفتن کارت شهربازی در تمام سالهای دبستان و نرفتن به شهربازی (این یه عقده ی بزرگ شد واسه من. چون هیچ وقت نتونستم برم و الانم دیگه تعطیلش کردن!)

8-       چیه تک خوان بد صدا ندیدین تا حالا؟؟؟ این افتخار هم پنجم دبستان نصیبم شد.

9-       دو سال عضو گروه سرود مدرسه بودم و این افتخار هم نصیبم شد که با همکارانم توی مرقد امام صدامونو بذاریم رو سرمون و آواز بخونیم. نشون به اون نشون که همون شب اخبار شبکه یک ما رو از دور نشون داد!

10-   عضویت دائم در گروه هلال احمر مدرسه در دوران دبستان.

11-   رکورد سریع ترین دختر مدرسه. (دو سرعت)

12-   رکورد تنبل ترین حموم نروی خانواده در سنین نوجوانی.

13-   رکورد کم حرف ترین و ساکت ترین موجود زنده در بین آشنایان و فامیل و بچه های مدرسه.

14-   رکورد متقلب ترین بچه درس خون (تقلب هام از کلاس سوم دبستان و از امتحان انشا و دینی یادمه!)

15-   شکستن خط کش 30 سانتی شهاب الدین در کلاس دوم دبستان. انکار کردن آن و نهایتا دادن یه خط کش 20 سانتی به شهاب الدین. (حلالم کن رفیق!)

16-   گرفتن دیپلم ریاضی. پشت پا زدن به رویای کودکی مهندس شدن و ادامه تحصیل در رشته زبان اجنبی.

17-   تنها کسی که با گرفتن یک نمره 7 از یه درس 4 واحدی معدلش بالای 18 بود.

18-   قابلیت تکلم به زبانهای فارسی اسپانیایی انگلیسی ترکی و قابلیت فهمیدن زبانهای لری بلوچی ایتالیایی.

19-   قابلیت نفهمیدن زبانهای کردی و فرانسه.

20-   توانایی شروع کارهای جدید نظیر عکاسی و خطاطی و رها کردن آنها در لحظات حساس.

21-   علاقه ی شدید به فیلم و سینما.

22-   توانایی وبلاگ خوانی و وبگردی تا 10 ساعت در روز.

23-   بیشترین مدت زمانی که در یک جای ثابت کار کردم 10 ماه بوده.

24-   توانایی جذب آدمها در کوتاه مدت.

25-   عدم توانایی نگه داشتن همان آدمها در دراز مدت.

26-   ترس از سوسک و حشرات مثل سگ.

27-   تنها دختری که از حرف زدن زیاد بدش می یاد. (چه تلفنی چه رو در رو)

28-   قلاب بافی در نوجوانی

29-   خبرنگاری که تا حالا حتی یک مصاحبه هم نگرفته.

30-   اینا رو از نزدیک دیدم: علی دایی, مهرداد میناوند, برادران هاشمی از جمله مهدی هاشمی, گلاب آدینه (این یکی تازه ماچم هم کرده)

31-   با کنسول سفارت مربوطه دست دادم.

32-   در خیلی خیلی کودکی یک بار من را در حالی که داشتم جلوی در کوچه با لذت خاک می خوردم پیدا کردند.

33-       ملقب به مریم گلی و نارنجی در کودکی

34-       ملقب به ماتادور و اسپانیایی در جوانی

35-       دیگه چیزی یادم نمی یاد. اگه یادم اومد می نویسم. 

 

پ.ن. یادم رفته بود به اصل مطلب و به اینجا لینک بدم.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 9:43 |