تبليغاتX
یغورت

jan salam, khubi? emruz sobh be in natije residam ke zendegi chize mozakhrafie. sobh cheshamo baz mikonam, chayimo dam mizaram mishinam paye computer, bebinam unvara che khabare! emailamo check mikonam, message hamo, weblogharo tond tond mikhunam, bad negah mikonam mibinam chayim sard shode.

hamishe tedade message ha ya email haye khorujim (emailhayi ke mizanam) bishtar az tedade vorudi hast (daryafti ha) 

ta unja budam mikhastam bebinam in var che khabare. hala hamash donbale akhbare unvaram, ... emruz havaye tehran 5 daraje sardtar shode... emruz tu tehran ye nasim vazid...dokhtarkhale ... umade khunamun...baghale sare kuchamun morde... 

inja har ruz sobh ke pa misham az panjare biruno negah mikonam, daneshjuharo mibinam ke az otobus piade shodano daran miran tarafe daneshgah.(az panjareye otagh koochike mitunam daneshgaho bebinam) man inaro mibinam ama dobare barmigardam poshte computeram. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 13:5 |

چند روز پیش توی مادرید به دستور شهردار این شهر در علائم راهنمایی و رانندگی که یه آدمک (ظاهرا مرد) رو نشون می داد تغییراتی ایجاد کردن و تمام این علائم الان یک همتای مونث هم پیدا کردن. تابلوهای زنانه هم شامل همون آدمک قبلی است به اضافه ی یه دامن و یه موی دم اسبی. انگیزه شون هم از این کار برابری جنسیتی اعلام شده گفتن که نصف جمعیتشون رو زنها تشکیل می دن پس باید این علائم نشانه حضور این زنها باشه... این تابلوها بعد از چند روز از نصبشون در سطح شهر تازه توجه مردم رو به خودشون جلب کردن. جالب این جاست که تو گزارشی که پخش شد از تلویزیون تمام خانم هایی که در حال تردد در خیابان و از خط کشی عابر پیاده بودن شلوار جین تنشون بود و از دامن خبری نبود و خود گزارشگر هم به این مورد اشاره کرد. حالا فکر می کنید این کار خوبه یا بده؟ نشون دهنده ی توجه بیشتر مسئولین ه یا فقط حالت تبلیغاتی داره؟ همون آدمک بدون جنسیت نشانه ی برابری نبود؟

پ.ن. در حال سرچ برای پیدا کردن عکس بالا بودم که به یه مطلبی برخوردم که فکر کردم شاید بد نباشه لینکشو بذارم اینجا. البته یه کم بی ناموسی یه. با دیده ی پاک نگاه کنید.

موضوع از این قراره که توی کپنهاگ، پایتخت دانمارک، از دختران نیمه برهنه در کنار خیابان استفاده می کنن برای جلب توجه رانندگان و برای اینکه از سرعت خود بکاهند!!! علائم راهنمایی و رانندگی مثل سرعتهای مجاز را به دست این دخترکان می دن و خوب دیگه انقدر رانندگان از سرعت خود می کاهند که ترافیک سنگینی درست می شه. خواستم بگم که همه ی اینا یه جور سو استفاده از جنس زن ه. یعنی یه راه بهتر وجود نداره برای کنترل سرعت؟

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:22 |

آره خوب گفتم خیلی ضایع است آدم اینجا باشه فیلمهای آلخاندرو آمه نابار رو نبینه! هی به خودم نهیب می زنم که بچه جون تو باید حسابی فرهنگ اینجا رو بشناسی و اینا...قرار بود یکی از فیلماشو از تلویزیون پخش کنه. گفتم چی از این بهتر می شینم تو خونه مفت و مجانی فیلم یکی از بهترین کارگردانهای دنیا رو می بینم! هر وقت تبلیغ اش رو می دیدم به خودم یادآوری می کردم و یه جایی یادداشت می کردم که یادم نره. خلاصه روز موعود فرا رسید، منم تلویزیون رو از چند ساعت قبل روشن گذاشتم روی کانال مربوطه که یادم نره! با تمام این اقدامات بازم ۵ دقیقه ی اول رو از دست دادم، چون مشغول مسواک زدن بودم. تو دلم می گفتم اه حالا نمی تونم یه نقد خوب ازش بنویسیم بذارم توی وبلاگم (زهی خیال باطل!)

خلاصه که شروع کردم به دیدن. این فیلم از زندگی واقعی یک جوان الهام گرفته که در جوانی قطع نخاع می شه و سی سال تمام از عمر و جوونی اش رو توی رختخواب و در حالی می گذرونه که فقط قادر به تکون دادن گردن به بالا هستش.  و تمام این سی سال رو می جنگه برای اینکه بتونه حق انتخاب زندگی یا مرگش رو در جامعه ی اون زمان اسپانیا به دست بیاره. من صحنه ی رویا دیدن اش رو خیلی دوست داشتم. رویایی که همیشه تکرار می شده. از تخت بلند می شه دورخیز می کنه. از پنجره می پره بیرون. اول به نظر می یاد داره سقوط می کنه، اما بعد اوج می گیره و پرواز می کنه. از روی دشت و دمن می گذره تا می رسه کنار دریا. و بعد همون حادثه رو دوباره می بینه. شیرجه توی دریا. جایی که فکر می کرده عمق زیادی داره اما وقتی شیرجه می زنه با سر و گردن فرو می ره تو شنهای کف دریا! خیلی آدم دردش می یاد.

وکیل می گیره که بتونه تو دادگاه ثابت کنه و حق قانونی به دست بیاره برای مردن (اتانازی) چون خودش حتی قادر به خودکشی نبوده. من خیلی جاها یاد فیلمهای کیارستمی افتادم. همش در تقلا بود اطرافیانش رو قانع کنه که کمکش کنن بمیره یا خودکشی کنه!

خوب اگه انتظار دارید بگم آخرش چی شد سخت در اشتباهید! برید فیلم رو بگیرید ببینید فکر کنم فیلمهایی که اسکار گرفتن پیدا کردنشون زیاد سخت نباشه. ترجمه ی انگلیسی ی عنوانش هم می شه The Sea Inside . خب باید اعتراف کنم که نتونستم تا آخرشو ببینم. برای اینکه یه فیلم دو ساعته با احتساب تبلیغات وسطش دو برابر طول می کشه و خوب منم وسط یکی از این تبلیغات خوابیدم. حالا حسن اجاره کردن فیلم از ویدئو کلوب ها رو فهمیدم. ایشالا دفعه ی دیگه.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 22:28 |
شنیده بودم کلاسهای دکترا با تعداد کمی دانشجو برگزار می شه، اما نه دیگه دو نفر! چهار پنج نفر حالت متوسط ه ظاهرا. حالا باز خدا رو شکر یکی دیگه هست که هی بتونم زنگ بزنم بهش مقشامو ازش بپرسم و گرنه دق می کردم! البته هنوز همون یه نفر هم رویت نشده ها. یعنی اصلا کورس ها از ژانویه شروع می شن. فعلا باید برم سراغ استادهای عزیز تا کارو به صورت فردی شروع کنم. فعلا که نمی دونم همکلاسی ام کجایی یه. اگه اینجایی باشه که من از همین الان باید انقدر بخونم که عقب نیفتم از اون و از کلاس. اگر هم خارجکی باشه عین من که زیاد غصه نباید بخورم.

در هر حال ۱۹ واحد الکی نیست که، باید پاسیده بشه. فعلا هم با سرعت لاک پشتی ام در حال خوندن یه کتاب از "نجیب محفوظ" هستم به اسم "عشق در زیر باران". یکی از کلاسهام عنوانش "زن در ادبیات عرب" هست. یه استادی داره که خیلی باحاله. تخصص اش هم راجع به مصر و الجزایر هست. تو بیشتر کشورهای عربی و همسایه ی ایران بوده، اما تو ایران نه. روز اول که دیدمش کلی راجع به اسلام و قرآن و مسائل مسلمونها حرف زدیم. تقریبا تمام قرآن رو حفظه. نظراتی راجع به قرآن داشت و انقدر خوب تجزیه و تحلیل می کرد که من کاملا متعجب شده بودم و البته کمی شرمنده که چون برای من جذابیت نداشته نخوندمش و به عنوان یه مسلمون زیاد ازش اطلاعات ندارم.

چند روزی یه که صبح ها می رم کتابخونه ی دانشگاه یکی دو ساعتی اونجا کتاب می خونم که یه کم احساس دانشجو بودن بهم دست بده. تو خونه که هستم زیاد این احساس و ندارم مخصوصا که هنوز کلاسام شروع نشدن. اما تو کتابخونه هم همش سردم می شه، زیاد نمی تونم دووم بیارم. سخت متعجبم که این جماعت سرما حالی شون نمی شه که هنوز با تاپ و شلوارک و دامن کوتاه می یان بیرون؟! اونوقت من طفلکی با پلیور و ژاکت و اینا بازم می لرزم؟

خب بالاخره ما هم تونستیم فیلمهای جدید هالیوودی رو تو سینما ببینیم! Devil Wears Prada با بازی مریل استریپ و The departed آخرین فیلم اسکورسیزی. اولی با نمک بود. دومی هم خیلی قشنگ و هیجان انگیز بود (توضیح و حال می کنید؟! خسته شدم خب از بس تایپ کردم). مطمئنا الان کپی هاش تو ایران دست دستفروش ها به قیمت هزار تومان یا کمی بالا و پایین موجود است! شایدم هم زودتر از اینجا موجود بوده، هیچ بعید نیست!

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 15:55 |
 

خوب من از کجا باید می دونستم که ماهیتابه مونث ه نه مذکر؟!!!

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 14:16 |
خوب مثل اینکه کامپیوترم داره کم کم درست می شه. الان دارم بدون کپی پیست  و مستقیم توی بلاگفا می نویسم. عکس هم می تونم بذارم. الانم بطور آزمایشی یه عکس می ذارم. کاتدرال سانتیاگو د کمپوستلا. 

کاتدرال سانتیاگو د کمپوستلا

همون روزی که من اونجا بودم یه عروسی هم تو ساختمون شهرداری که روبروی کاتدرال هستش داشت برگزار می شد. این میدون رو اگه یه مربع (یا مستطیل بزرگ) در نظر بگیریم. یه وجهش کاتدرال ه . روبروش ساختمون شهرداری یه . دو وجه دیگه ش هم یک هتل و یک دانشگاه است. که تمامشون هم قدمت زیادی دارن. دوستی می گفت که این میدون چکیده ی اسپانیاست. هر ساختمون نماد یه چیزی هست: مذهب. قدرت (دولت). توریسم. و دانشگاه هم لابد نماد علمه دیگه. الانم یه عکسی می ذارم اینجا اون دو تا نقطه ی سفید و سیاه عروس و دامادن که از ساختمون شهرداری دارن می رن به هتل.

 

اینم همون جادوگرس که می گفتم. می دونم که خیلی از دور گرفته شده ان عکس ها. اما خب دیگه می ترسیدم جادو جمبلی چیزی بکندم. شما از دست من و عکس های کج و کوله ام چی می کشید!

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:32 |

 اینم از عكسهایی كه قولشون رو داده بودم. دارم از یه کامپیوتر دیگه استفاده می کنم. همشون از گرانادا هستن و قصر الحمراء که روی کوه واقع شده. عکسهای سانتیاگو رو بعدا می ذارم.

 

كاخ الحمرا

 بقیه ی عكسها رو می ذارم در ادامه ی این مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 14:46 |
چند روز گذشته از جنوب تا شمال رو با ماشین طی کردم و از خیلی از شهرها گذشتم. تغییرات از هر شهر به شهر دیگه کاملا محسوس بود. اما چیزی که تو این مسیر کنار جاده ها تغییر نکرد ساختمان هایی بود که تو شب کاملا چراغونی شده بودن و نظر هر کسی رو جلب می کردن. اسم شون هم کلوب بود و خوب کاشف به عمل اومد که این از همون خونه های معروف فحشا است که برای اینکه اعتراض مردم رو برنیانگیزه (؟) بیرون شهرها و در کنار جاده ها ساخته شده ان. و البته از تعداد ماشین هایی که کنار هر کلوب پارک شده بود می شد حدس زد که همچین بی رونق هم نیست کار و بارشون. و من هر بار که یکی از این خونه ها رو می دیدم تا دقایقی به زنانی فکر می کردم که الان با اکراه پذیرای مردی - معمولا پیرمردی- شده اند.

سانتیاگو دِ کُمپوستلا رو هر کسی که خاطرات یک مُغ نوشته ی پائولو کوئلیو رو خونده باشه می شناسه. مسیر زیارتی سانتیاگو دِ کُمپوستلا از جایی تو جنوب فرانسه - کوه های مرز فرانسه و اسپانیا- شروع می شه و به شهر سانتیاگو در شمال غرب اسپانیا ختم می شه. هر ساله تعداد زیادی زائر مسیحی و توریستهای کنجکاو و اهل ماجراجویی این مسیر رو پیاده طی می کنن که حدودا سی روز طول می کشه. زیارتگاه هم کاتدرال یا همون کلیسای جامع بسیار با عظمت سانتیاگو است که سن سانتیاگو اونجا دفن شده. این کلیسا فوق العاده زیبا و باابهته و به سبک گوتیک هستش. هر وقت این بلاگفا آدم شد عکس اش رو می ذارم اینجا من دوست دارم این مسیر رو طی کنم یه روزی اما مثل اینکه خیلی سخته و خیلی ها وسط کار بی خیال می شن و بر می گردن یا با ماشین می رن. اما همه ی لطفش به اینه که این سی روز رو سختی بکشی تا بعد وقتی از بیست کیلومتری سانتیاگو کلیسا رو به خاطر عظمتش می بینی حالشو ببری. تو میدون سانتیاگو که خیلی بزرگه زائرهای زیادی رو می بینی که آفتاب سوخته شدن و یا لنگان لنگان پاهاشونو روی زمین می کشن. بعضی ها هم همونجا ولو می شن روی زمین..

ظاهرا کلیسای سن سانتاگو دومین مکان زیارتی مسیحیان جهان بعد از واتیکانه. سومی اش هم ظاهرا تو فرانسه است جایی که مریم مقدس یه بار ظاهر شده...

نمی دونم چرا اما مردم این شهر به وجود جادوگرها اعتقاد دارن. می گن که تو شهرشون جادوگر هست. و اصلا یه نفر رو توی این میدون دیدم با لباس مبدل جادوگرها یه جارو هم دستش بود. روی یه سکو ایستاده بود و تکون نمی خورد. و خوب صنایع دستی شون هم با طرح های مختلفی از همین جادوگرها بود.

امروز اینجا تعطیله. روز سانتو هاست. تمام اسامی مقدس. مردم می رن قبرستون ظاهرا دیدن مرده هاشون. حالا تکلیف اونایی که دفن نمی شن و خاکستر می شن چیه؟ من دلم نمی خواد بعد از مرگم منو بسوزونن. بابا دردم می یاد خوب. کسی برنگشته ببینیم درد داره یا نه. شاید داشته باشه بعد هر چی جیغ بزنیم که نمی فهمن.پس شرط عقل آن است که وصیت کنیم سوزاندیده نشیم! خب دیگه مثل اینکه وقت رفتنه چون دیگه دارم چرت و پرت می گم. اکی تا برنامه ی بعد خدانگهدار...
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 13:0 |
خدا به من رحم کنه با این تنبلی مفرط که گریبانمو گرفته! من چه جوری می خوام درس بخونم اینجا؟! الان دو-سه روزه می خوام اینجا چهار خط دری وری بنویسم هی عقب می ندازمش. البته یه کم هم حق دارم ها تایپ هر خط حدودا پنج دقیقه طول می کشه! دلم می خواد هر روز اینجا بنویسم اما تا یه راه حل بهتر پیدا نکنم اوضاع همین جور خواهد بود...

انشامو زودتر شروع کنم: گرانادا شهر خیلی قشنگی یه هر کی نبینه از کف اش رفته! این شهر برای غربی ها خیلی جذابیت داره چون حالت شرقی داره. بیشتر به خاطر معماری اش و بیشتر از اون به خاطر معروف ترین اثر تاریخی این شهر ؛ الحمراء. که به دست عربها ساخته شده و فکرکنم نصف درآمد توریستی اسپانیا مال این شهر و به خاطر دیدن این بنا باشه. من یه دوستی دارم که شدیدا اعتقاد داره اینجایی ها هیچی نداشتن. نه فرهنگ نه تمدن ... این عربها بودن که همه ی اینارو براشون آوردن و صد البته عربها هم همه ی اینارو از ایرانی ها یاد گرفتن...من این قضیه رو قبول دارم اما دیگه نه به این شوری... حالا در ادامه دوستم می گه که الحمراء رو معمارهای ایرانی ساختن. من نمی دونم تا چه حد حرفش سندیت داره!

اماخب چیزی که هست با وجود زیبایی فوق العاده این بنا برای ما خیلی تازگی نداره. چون مشابه اش رو تو ایران خودمون دیدیم. مساجد و بعضی خانه های تاریخی.اما نکته ای که آدمو به گریه می ندازه اینه که این بنا با اینکه فقط چند صد سال قدمت داره انقدر خوب محافظت شده و می شه که به بهترین شکل ممکن نگهش داشتن و بنا تقریبا سالمه. نکته گریه دارش این بود که مدام یاد تخت جمشید بی چاره مون افتاده بودم که با قدمت چند هزار ساله هیچ مراقبی نداشت. امسال عید که اونجا بودم می دیدم که فقط کم مونده هر کی یه تیکه یادگاری ازش بکنه و ببره. مردم مثل مور و ملخ روی سنگها و نگاره ها بودن. دریغ از یه دلسوز. اینجا فقط کم مونده بود از زیر لیزر هم ردمون کنن!

البته تو دو روز نتوستم همه ی شهر رو خوب ببینم. اما کنسرت فلامنکوشو از دست ندادم. متاسفانه اجازه ی عکاسی نمی دادن با فلاش منم که دوربین حرفه ای ندارم. اینه که از آواز و رقص کولی ها عکس ندارم. ولی خیلی جالب بود. اولش هم یه شوک با دیدن خواننده و بعد رقصنده بهم وارد شد! من همش نگران حنجره ی خواننده هه بودم. خیلی جیغ می زد. پشت سن هم شیشه بود جوری که وقتی برنامه شروع شد و پرده ها رفتن کنار الحمرا‌ء که تو شب نورافشانی می کنن اش دیده می شد که البته به خاطر اینکه بنده در پرت ترین قسمت سالن نشسته بودم هیچی ندیدم! بعد از شوک اولیه تو کف این بودم که این خانوم خواننده چند جور بلده دست بزنه و چه جوری هم دست می زنه هم می خونه هم پاشنه شو می کوبه به زمین و همه ی اینارو با هم قاطی نمی کنه و اندازه ی یه ارکستر از این خانم و گیتاریست بغل دستی اش صدا در می یاد!
یه آقایی هم قبل از شروع برنامه شون اومد و نطقی در مورد اصل و نصب نوازنده و خواننده و غیره کرد که بگه اینا هفت جدشون کولی بودن فکر نکنید الکی یه. خیلی بامزه بود مردم هی وسط کنسرت پارازیت می دادن و می گفتن : اولِی اوِلِی و به خواننده و رقصنده که با صد کیلو اخم و تخم رو سن اومده یودن و انگار می خواستن آدمو کتک بزنن می گفتن : خوشگله!!!

خب چقدر حرف زدم. برم دیگه بخوابم. فکر کنم دیگه با این نوشته تا یه هفته بتونم با خیال راحت بخوابم و به فکر آپ کردن نباشم. می خواستم چند تا عکس بذارم اما این بلاگفا با من سر ناسازگاری داره اصلا این نوار تنظیم نوشته ها رو بهم نشون نمی ده. هر دم از این باغ بری می رسد...
یادم رفت اینو بگم گرانادا یعنی انار. و خب یه جورایی نماد این شهره. مثلا صنایع دستی زیادی دیدم با تصویر انار. و سفال های خوبی هم داره اما به همدان خودمون نمی رسه.
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 1:52 |
طعم هایی که خیلی برام عجیبه یکی ماست شیرینه یکی کره شور.

بعضی ها چه ذائقه ای دارن...
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 18:19 |