تبليغاتX
یغورت

۱- روز ۱۳ و ۱۴ دسامبر دو تا ایمیل فوری زدم به یکی از استادام که باید ببینمش و یه نامه باید برام امضا کنه و...امروز (۲۱ دسامبر) جواب ایمیلمو داده، نوشته که سرش شلوغ بوده و اینا... بابا مرسی سرعت عمل، مرسی، واقعا مرسی، شرمنده ام کردید! می ذاشتید بعد کریسمس یه دفعه جواب می دادید...

۲- دیروز دیدم اینجا نوشته که کوردوبا صاحب یه مسجد جدید می شه به سبک همون مسجد قدیمی و معروفش که الان بصورت کلیسا هستش...مسلمونای اون شهر شاکی ان که مسیحی ها مسجدشون رو پس ندادن!درسته که بعد از سقوط خلفای اسلامی تو کوردوبا و بقیه ی شهرهای اسپانیا مساجدشون تبدیل به کلیسا شد، اما انگار یادشون رفته که اینا مساجدشون رو روی کلیساهای همین مسیحی ها بنا کرده بودن! خوب اینا تنها کاری که کردن اینه که پسش گرفتن و بصورت کلیسا ازش استفاده می کنن. چند روز پیش رفته بودم کوردوبا و این مسجد-کلیسای باشکوه رو از نزدیک دیدم...قصد داشتم راجع بهش بنویسم اما اصلا حوصله شو ندارم. عکسها هم می مونه تو آرشیو خودم...

۳- شانه به سر عزیز برام نوشته: "یادمه نوشته بودی گرانادا یعنی انار. من هم امشب گرانادا به نیت تو میخورم مریمی جونم" والا چه عرض کنم؟! من یه ساعت بیشتر با این گرانادا (انار) فاصله ندارم، اما دریغ از یه انار درست و حسابی، نه اینجا نه اونجا...این شهر گرانادا فقط اسم انار رو با خودش یدک می کشه...عوضش اینجا تا دلتون بخواد زیتون و زیتون زاره... راستی چند تا دونه انار بی رنگ و رو هم خریدم به نیت امشب، مهم نیته دیگه مگه نه؟! ما هم یه قربه الی ا... می گیم امشب...

 ۴- یکی از دوستان هم گفته به جای این پستهای فمنیستی راجع به خوردنی ها و هله هوله ها بنویس. هله هوله خوری های من فرقی با ایران نکرده بیشتر از همون تولیدات پفک و چیپس تشکیل شده حالا فقط با تنوع بیشتر. چون خوردنی های خاص اینجا با ذائقه ی من سازگار نیست... نمی دونم تو کشورهای دیگه هم گوشت خوک رو (منظورم همون رون/ران خوکه) از در و دیوار و سقف مغازه ها و فروشگاه ها آویزون می کنن یا نه؟! نمی دونم اینا رو چطوری نگه می دارن که خراب نمی شن. چی چی اندود! می شن خدا می دونه. اما مثل اینکه هر چی بیشتر مونده باشه خوشمزه تر و در نتیجه گرون تره (مثل بعضی از انواع پنیر و مشروب). من که خوشم نمی یاد یه بوی خاصی هم داره. مردم هم له له می زنن براش همینطوری از این خوک های نپخته می کنن و می خورن...بعدش تازه نر و ماده اش هم قیمت اش و مرغوبیت اش با هم فرق می کنه. ماده گرون تره چون چربی بیشتری دورش رو گرفته! (برای من غیر قابل درکه. لابد برای اینا خوشمزه است دیگه نوش جونشون)

۵- مردم اینجا خیلی بی ناموسی حرف می زنن. بچه و بزرگ هم نداره. همه. جزء فرهنگشونه انگار. من یادم نمی یاد تو ایران کسی با دوستش اینجوری حرف بزنه! (جز بی تربیت ها!) نمی شه فکر کرد که همه ی مردم اینجا بی تربیت اند!!! پس لابد فرهنگه دیگه چه می دونم والا...

۶- کیبرد آزاد خبر داده که سانسور رو از کلمه ی women برداشته ان که جای بسی خوشحالی است واقعا.

۷- دیگه اینکه شب یلدا به همه خوش بگذره...زیاد پرخوری نکنید تا کار به جاهای باریک نکشه...

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 17:4 |
این خبر رو شنیدید که برنده مدال نقره مسابقه دوی ۸۰۰ متر زنان آسیا (پانزدهمین دوره در دوحه)، زن نبوده؟!!!

الان خبر رو اینجا دیدم که نوشته یه تست پزشکی از ایشون به عمل آوردن و دیدن که بععععله ایشون خانوم نیستن و آقا هستن! راستی این آقاهه هندی هستش و طبق گزارش سی ان ان از یه خانواده ی خیلی فقیر. خدایی به قیافه اش هم می یاد که زن باشه. ظاهرا مدال رو پس گرفتن ازش...

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 12:7 |

نه یک تجاوز

نه یک مرگ دیگر

به خاطر

خشونت جنسیتی

محکوم کن

 

شهرداری کوردوبا

 

ای کاش شهرداری های ما (به عبارتی دولت) از این کارها بلد بودند! حالا اینها پیش کش کاش سنگ جلوی پای فعالان حقوق بشر و زنان نمی انداختند...

* به رنگ تابلو توجه شود. 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 10:54 |

امروز بعد از ۲۵ سال، اولین سالروز تولدی یه که کنار خونواده ام نیستم! مامانم همیشه برای من و بقیه، روزای تولدمون کیک درست می کرد...منم به خاطر اینکه امسال از اون کیک ها بی نصیب هستم رفتم از این سوپر مارکت ها یه کیک خوشگل خریدم که البته خوش مزه هم هست، از دیروز هی رفتم سروقتش یه ناخنک بهش زدم... می خواستم عکس کیک ام رو بذارم دیدم خیلی ضایع است می فهمید چقدر شکمو هستم!

یکی از دوستام به جای اینکه تولد منو تبریک بگه تولد بتهوون رو تبریک می گه! یکی دیگه هم می گه به بتهوون سلام برسون تو بهش نزدیک تری الان! می بینید چه دوستایی دارم من! به هر حال من اصلا هیچ حس خاصی ندارم نسبت به این روز فرخنده! نه فقط الان، چند ساله که اینجوری ام... اصلا مگه با روزای دیگه فرقی هم داره؟ اگه تبریکات دوستان و فامیل نبود هیچ تفاوتی رو احساس نمی کردم... فکر کنم تولد یکی دو تا دیگه از بلاگرها هم باشه امروز، به همین دلیل ازهمین تریبون! سو استفاده کرده و تولدشون رو بهشون تبریک می گم... 

پ.ن. از همه ی دوستانی که تولدم رو تبریک گفتند ممنونم. ایشالا تولد خوداتون!!!

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 20:54 |
صبح داشتم تلفنی با دوستم حرف می زدم، شدم عین خانواده ی سیمپسون ها، نمی دونم چرا همش هر حرفی می خوام بزنم برای اینکه مستدل اش کنم می گم تو تلویزیون دیدم یا تو اخبار دیدم!

حالا یا به خاطر اینه که اون بیچاره تلویزیون نداره یا واقعا من داره یه چیزیم می شه!

حالا من زیاد هم تلویزیون نگاه نمی کنم ها، معمولا موقع غذا خوردن روشن اش می کنم که اخبار ببینم یا سیمپسون هارو که خیلی بامزه است. نمی دونستم خودمم دارم شبیه اونا می شم که وقتی هم جلوی تلویزیون نیستن دارن از برنامه هاش تعریف می کنن...

خیلی بده خیلی بده... 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 12:26 |
هر اسپانیایی با واژه ی puente (به معنی پل) کاملا آشناست. یک واژه ی دوست داشتنی که مترادف با مسافرت، تفریح، خوشگذرونی و تعطیلی است. پل زدن فقط اصطلاحی در ورزش ژیمناستیک نیست. این جماعت خدای پل زدن بین روزهای تعطیل هفته و طولانی کردن اونها هستن. به عنوان مثال پوئنته الان از سه شنبه شب شروع شده و تا آخر یکشنبه شب ادامه داره. چهارشنبه و جمعه تعطیل رسمی بوده و اینها هم پنج شنبه رو تعطیل کردن به اضافه شنبه که خودش حالت نیمه تعطیل داره و به یه آخر هفته طولانی رفتن!

تلویزیون هم ملت رو تشویق می کنه به مسافرت رفتن. از اون طرف هی داشتن غصه می خوردن که امسال برف نیومده تو کوههای پیرنه، حالا چه جوری اسکی کنیم ؟ و ... خدا هم دو سه روزه براشون برف شادی آورده که کیف اینها ناقص نمونه. تازه خودشون هم برای کامل تر شدن اش برف مصنوعی هم می ریختن اونجا... آره دیگه این الف نون فکر کرده فقط خودش بلده چهار روز تعطیل کنه، این اجنبی ها هم از این کارها می کنن، و بدتر از ما اصلا به فکر کار و بارشون نیستن. 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 2:35 |
ساکنین واحد روبرویی آدمهای پر سر و صدایی هستن. نمی دونم چند نفر ان. تا هفته ی پیش هر از گاهی صدای جیغ و داد یه زن از اونجا می اومد. بلند بلند حرف می زد و گاهی به نظر می رسید که قضیه از داد زدن صرف گذشته و به جنگ و دعوا کشیده. منم که طبق معمول با این جور سر و صداها دست و دلم می لرزه. همش فکر می کردم الان داره زنه رو می زنه (چون اسپانیا درصد خشونت خانگی اش بالاست و سالانه شصت-هفتاد زن به دست شوهر، شوهر سابق یا دوست پسراشون کشته می شن!) خلاصه که فکر نمی کنم این از اون موارد بود، صدای زنه قدرتش رو نشون می داد. اما به هر حال من گوش به زنگ بودم... گذشت و حالا چند روزی یه که از همین واحد روبرو فقط صدای دو تا مرد می آد. که مدام دارن با هم کل کل می کنن. همین الان هم یکی شون اون یکی رو از خونه انداخت بیرون!!! گفت برو به درک و چند تا فحش آبدار دیگه! می گفت خونه بوی گند گرفته، بوی سگ مرده می ده و... 

روزای اول که این آندلسی ها رو خوب نمی شناختم می گفتم چه آدمهای گوگور مگوری ای هستن! فکر می کردم چه ساختمون آرومی! چه شانسی! تا اینکه صدای موسیقی وحشتناک بلند طبقه ی بالایی منو از خیالات خامم آورد بیرون. بعدش سگ یکی از همسایه ها عاشقم شد و تو آسانسور هی خودشو مالید به پر و پاچه ام و ولو شد رو زمین کنار پام و دیگه جم نخورد، آخر سر صاحبش به زور دست و پاشو کشید و از آسانسور بردش بیرون!

من آخرش نفهمیدم باید به همه ی همسایه ها سلام کنم یا نه. وقتی سلام نمی کنم طرف یک چاق سلامتی می کنه که شرمنده می شم. در و برام باز می کنه، کمک می کنه کیسه های خریدمو بیارم تو، ...وقتی تصمیم می گیرم شهروند و همسایه ی مودبی باشم و به پهنای صورتم لبخند می زنم و سلام می دم، سنگ روی یخ می شم، طرف اصلا محل نمی ذاره. خلاصه که من نفهمیدم با این جماعت چطور تا کنم؟!!!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 12:32 |

اینجا خانه ی کودکی های لورکاست... خانه ای که در تاریخ ۵ ژوئن ۱۸۹۸ فدریکو در آن متولد شد و دوران کودکی اش را آنجا گذراند. در ده کوچکی به اسم فوئنته باکروس (Fuente vaqueros ) در ۱۶ کیلومتری گرانادا. خود لورکا در مورد زادگاهش چنین گفته: " وقتی بچه بودم در یک روستای کوچک بسیار ساکت و بودار* در لا وگای گرانادا زندگی می کردم."

 

 وارد روستا که می شی می بینی زندگی جریان داره. مردم زیادی تو خیابون و میدون اصلی روستا جمع شدن. مثل روستاهای ایران نیست که کم کم دارن خالی از سکنه می شن. شنبه بازار هم هست و مردم مشغول خرید. کولی ها رو هم همه جا می شه دید. بی جهت نیست که نقش زیادی تو شعرهای لورکا ایفا کرده اند دخترکان کولی...

روستا وقف (اهدا) شده به فدریکو گارسیا لورکا. همه جا عکس هایی از این شاعر-نویسنده-نوازنده می شه دید. حتی بستنی فروشی روستا هم به اسم فدریکو گارسیا لورکا است. عشق و غرور این مردم رو به قهرمانشون می شه دید و حس کرد.

 

همیشه تئاترهای خوبی اینجا روی صحنه می ره از کارگردانهای خوب و معروف. دلیلش علاوه بر شهرت روستا به دلیل اینکه زادگاه یکی از بهترین نمایشنامه نویسان اسپانیا بوده ، نزدیکی مسافت اون با شهر بزرگی مثل گراناداست.

 خونه رو بازسازی کردن چون ظاهرا چند دست چرخیده و افراد مختلفی توش زندگی کردن. تا اینکه در سال ۱۹۸۶ تصمیم گرفته می شه که خونه رو به صورت موزه در بیارن. برای درست چیدن وسایل و دکوراسیون خونه هم از اهالی قدیمی روستا کمک گرفتن. این خونه در دو قسمت کاملا جدا از همه که یه حیاط با چاه آب وسطش قرار گرفته.

 یه طرف رو اختصاص دادن به دست نوشته ها، چاپ اول بعضی کتابها و نمایشنامه ها، عکس های شاعر با دوستان و همدوره ای هایش، نقاشی های اهدا شده به خانه-موزه لورکا و نمایش چند صحنه ی کوتاه از لورکای واقعی و زنده! در حالی که در حال آماده کردن مقدمات اجراهای مختلف از نمایشنامه های مختلفش در سرتاسر اسپانیا بوده. تصاویر کوتاه و بریده بریده که جمع آوری کرده بودن و لورکا رو در حال حرف زدن، کمک در آماده کردن دکور صحنه و حتی بازی در صحنه ی کوتاهی از یکی از نمایش هایش در نقش سایه نشون می داد. خیلی خیلی جالب بود اما حیف که نسخه ی فروشی ازش موجود نبود.

اجازه ی عکاسی توی خونه نمی دادن. فقط توی حیاط می شد عکس انداخت. اما می شه بیشتر جاها رو از تو سایت خونه-موزه لورکا دید.

 

گهواره و اتاق زمان کودکی، عکس از دوران مدرسه، چندین نقاشی از شاعر و پیانویی که می نواخته به اضافه ی سایر وسایل خونه مثل مبلمان، تختخواب، عکس های خانوادگی، کاسه بشقاب و ... در قسمت دیگه ی خونه بود. و در طبقه دوم که قبلا انبار بوده چندین لباس از اجرای تئاترهای لورکا، امضا و دست نوشته ی آدمهای معروفی که از اونجا دیدن کردن (از جمله سلمان رشدی اسمشو نبر!) بود.

خوب این چیزایی بود که می خواستم بگم اگه چیزی دوباره یادم اومد می نویسم.

* گفته oloroso یعنی بودار و نگفته خوشبو یا بدبو! اما از اونجایی که اسم روستا یعنی جایی که گاوداران در اون زندگی می کنند احتمالا منظورش بدبو بوده.

 ** یه نکته ای که برام جالبه اینه که لورکا (که بیشتر ما با این اسم می شناسیمش و یا ازش حرف می زنیم) اسم فامیل مادرش هست : بیسنتا لورکا رومرو . که قبل از ازدواج در همان روستا معلم بوده، بعد از پنج یا شش سال تدریس، و بعد از ازدواج با فدریکو گارسیا رودریگز (پدر لورکا) کار تدریس رو رها می کنه. در اسپانیا فرزندان اولین فامیل پدر و بعد اولین فامیل مادر رو بعد از اسم کوچکشون می گیرن. و معمولا اولین فرزند پسر خانواده اسم کوچک پدر رو هم از همان آغاز زندگی اش به ارث می بره.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 12:11 |