این "مربا رو بده بابا" دیگه چه صیغه ای یه؟!!! فقط می دونم یه ربطی به این بشر! مهران مدیری داره و سریال جدیدش. اما چیز دیگه ای نمی دونم که خب طبیعی یه چون سریالش رو نمی تونم ببینم. اما قیافه ام دیدنیه وقتی برام جک "مربا رو بده بابا " می فرستن! فکر کنم برگردم ایران با یک سری اصطلاحات جدید من در آوردی روبرو بشم...
به دعوتش و بالاجبار رفتم که هم خونه اش رو ببینم و هم یه کم صبر کنم که آماده بشه برای بیرون رفتن! با وجود اینکه از یک ساعت و نیم قبلش بهش زنگ زده بودم و گفته بودم دارم برای انجام کاری می رم مرکز شهر، که اگه موافقه و کار خاصی نداره همدیگه رو ببینیم. با تاخیر اومده سر قرار می گه داشتم موهامو سشوار می کشیدم! بیا بریم خونه ام که لباسامو عوض کنم.خونه اش تو کوچه پس کوچه های نزدیک میدون اصلی شهره، جای شلوغ و پر سر و صدایی یه، نمی دونم آخر هفته ها رو چه جوری می تونه اونجا دووم بیاره، خودش می گه که تا صبح صدای عربده ی آدمای مست اذیتش می کنه. با وجود اینکه نه شبه و نه آخر هفته سرسام گرفتم تو اون چند دقیقه ای که روی اون صندلی چوبی یه جایی بین هال و آشپزخونه که هیچ مرز مشخصی نداشتن، نشسته بودم، یکی از توی کوچه داشت داد می زد و با یکی دیگه تو اون سر کوچه حرف می زد...ضبطشو روشن می کنه، صدای یه زن عرب بلند می شه، خودشم شروع می کنه به خوندن. ازش می پرسم رقصش رو هم بلدی؟ می خنده و می گه یه کم.
می پرسه چایی یا قهوه؟ از اونجایی که چایی های اینجا خیلی بد مزه ان، می گم قهوه...جلوی چشم من یه ظرف استوانه ای شکل رو از زیر ظرفهای نشسته ی دیگه از تو ظرفشویی در می یاره و می شوره. توش آب می ریزه و می ذاره رو گاز. دو تا فنجون کوچیک از تو آبچکون بر می داره با دو تا نعلبکی. یه کم خیس ان. با دقت زیاد بهش خیره شدم که ببینم چه جوری می خواد خشکشون کنه. فنجون هارو می ذاره کنار گاز، با نعلبکی ها می ره تو حموم، همینجوری که داره با من حرف می زنه با یه حوله ای که جلوی در آویزونه و نمی دونم مورد مصرفش چیه نعلبکی ها رو خشک می کنه. با چشمهای گرد شده به دستاش خیره شدم و تو دلم خدا خدا می کنم فنجونها رو خشک نکنه وگرنه برای حفظ آبرو هم شده یه قلپ هم نمی تونم بچشم! بی خیال فنجونها می شه و باز می ره تو اون یکی اتاق. می یاد قهوه می ریزه تو ظرف استوانه ای شکل و یه کم هم شکر. باز می ره.
یکی از کتابای روی میز رو بر می دارم و سعی می کنم با صدای بلند بخونم مشارکه المراه... از اون اتاق می زنه زیر خنده، من ادامه می دم، باز می خنده و تصحیح می کنه. می گم اگه َ ِ ُ داشت می تونستم بخونم، اینجوری خیلی سخته.
فنجون رو می ذاره روبروم روی تنها میزی که یه جایی بین مرز نامشخص آشپزخونه و هال قرار داره. قهوه رو می چشم، طعم گلاب می ده. می پرسه خوبه می گم آره. مخلوطی از عربی و اسپانیایی و انگلیسی حرف می زنه. گاهی به زحمت حرفاشو می فهمم. گاهی هم فقط سری تکون می دم به نشونه ی تایید بی اینکه بفهمم. اما وقتی راجع به زنان سرزمینش حرف می زنه اونقدر جدی می شه و اونقدر تلاش می کنه که نمی شه نفهمیدش.
به بابل فکر می کنم فیلمی که چند روز پیش دیدم اما همچنان صحنه هاش از جلوی چشمم رژه می رن. به سد زبان و فرهنگ و مرز که مانع فهمیدن متقابل آدما می شه...
* پیش نوشت هم داریم دیگه؟ می خواستم اون آهنگ رو بیارم بذارم تو همین صفحه (کشتم خودمو!)، بازم اگه مشکلی هست و دیده نمی شه بگید لطفا یه چاره ای بجویم. احتمالا چاره ی بعدی حذف این پست و فراموش کردن همه چیزه! به هر حال بی سواتیِ و هزار دردسر... (اونهایی که برنامه ی real player رو ندارن ظاهرا نمی تونن ببینن و گوش کنن):
اون آهنگی رو که اون روبرو می بینید یکی از ترانه های مورد علاقه منه. اینکه چرا رفته اون گوشه و اینجا تو متن این نوشته نیست هم خودش قصه ای داره. علیرغم تلاش های جان بر کفانه ی ایشون موفق به گذاشتنش تو اینجا نشدم. تصمیم داشتم به این ترتیب یه کم تبلیغ فرهنگ و هنر اسپانیا رو بکنم و یه چند تایی از خواننده های خوب و موفقشون رو که به نظر می رسه تو ایران ناشناخته ان معرفی کنم، چون ظاهرا هنوز همه تو ایران فکر می کنن جیپسی کینگ و خولیو و انریکه بهترین هستن، در صورتی که از اینا هیچ خبری نیست اینجا. جیپسی کینگ که اصلا انگار وجود نداره. حتی سی دی هاشون رو هم تو مغازه ها ندیدم برای فروش، رادیو هم هیچی پخش نمی کنه ازشون. کلن محبوب نیستن و فکر کنم تو فرانسه باشن الان. انریکه هم که کلا امریکا زندگی می کنه و پدرش هم دیگه پیر شده. اما با وجود مشکلات آپ لود کردن آهنگ و گذاشتنشون تو بلاگفا ظاهرا باید از خیر این کار بگذرم.
ترانه فوق الذکر رو دو تا از خواننده های جوون و موفق اجرا کردن، "الکس اوباگو" و "آمایا مونترو" از گروه بسیار معروف و موفق La Oreja de Van Gogh (یعنی گوش ون گوگ!)، من تقریبا همه ی آهنگاشو دوست دارم. سال گذشته پرفروش ترین آلبوم مال این گروه بوده. و اما الکس اوباگو به طور کاملا اتفاقی و شاید بشه گفت به خاطر بخت بلندی که داشته! خواننده شده. جریانش هم این بوده که برای تولد دوست دخترش یه سری آهنگ می سازه و بهش هدیه می ده. و همین نوار باعث آشنایی اش با یه آدم حرفه ای در زمینه تهیه و تولید و پخش آثار موسیقی می شه و در ۲۰ سالگی هم به شهرت می رسه.
یه مورد استثناء: اینجا با پسری آشنا شدم تحصیلکرده، دوست دوستی بود، که به شوخی یا جدی می گفت دنبال یه دختر احمق می گرده! فکر کنم هنوزم هستند مردهایی که زنهای کم هوش ، احمق یا بی سواد با ظاهری زیبا رو به یه زن باهوش ترجیح می دن!
دیروز رفتم سراغ یکی از استادهام که تا حالا زیارتش نکرده بودم، چند دور اسمشو تکرار کردم که یادم نره آخه اسماشون خیلی طولانی یه. از معدود دفعاتی بود که در زدم و استادی تو دفترش نشسته بود. اسمشو گفتم و بعد اینکه مطمئن شدم خودشه (آخه دفترش رو با یکی دیگه شریکه) خودمو معرفی کردم و گفتم فلانی ام دانشجوی ایرانی، بدون اینکه از جاش تکون بخوره ابراز خوشبختی کرد! و هیچی همینجوری داشت به کارش ادامه می داد، یه حالتی داشت مثل اینکه بگه خوب حالا چی؟! منم گفتم می خواستم ببینم ساعت کلاسا مشخص شده و آیا کتابی رو معرفی می کنه که بخونم یا نه؟! جواب منفی بود و حواله ام کرد به مدیر گروه، هیچی دیگه منم اومدم بیرون و منتظر مدیر گروهم که استادم هم هست شدم. بعدش که اومد دوباره با هم رفتیم تو دفتر همون استاده برای اینکه باهاش ماچ ماچ بغل رو اجرا کنه و سال نو رو تبریک بگه، دوباره منو معرفی کرد بهش و گفت این دختر از سرزمین پرشیای قدیمی می یاد (اینه!)، همونایی که با اسکندر مقدونی جنگیدن و... جفتشون زدن زیر خنده آخه استاده فرهنگ و ادبیات در یونان قدیم درس می ده... امیدوارم به خاطر این دشمنی دیرین بهم گیر نده و اذیتم نکنه! برخوردها در دانشگاه تا حالا که خوب بوده خدا رو شکر هیچ کی تا حالا الف نون رو نزده تو صورتم، تا می گم ایرانیم همه یاد شیراز و اصفهان و پرشیا می افتن، خدایا شکرت! امیدوارم این روند ادامه داشته باشه...
خلاصه که مدیر گروه عزیز هم گفتن که هنوز برنامه ی کلاسها رو هماهنگ نکردن با استادها...معمولا از فوریه کلاسها شروع می شن، دوباره سه تا کتاب دیگه از نجیب محفوظ بهم معرفی کرد بخونم! فکر کنم من آخرش هیچی که یاد نگیرم اینجا حداقل یه تخصص در زمینه ی نجیب محفوظ شناسی بگیرم ! استادم اولش تعجب کرده بود که من هیچی از این نویسنده عرب نخوندم بعدش با چند تا سرچ فهمیدم تقصیر من نبوده کتاباش تو ایران چاپ نشده ان اصلا به جز یکی دو تا. چون مورد دارن. به جز یه کتابش به اسم میرامار فکر کنم تمام شخصیتهای زن اصلی رمانهاش به فحشا رو می یارن یا راجع به اسلام یه نقدهایی داره در قالب گفتگوهای شخصیتهای داستانهاش که تو ایران مسلما قابل چاپ نیستن. هر وقت مسلط شدم به موضوع اینجا راجع بهش می نویسم.
آهان می خواستم اینو بگم اصلا از مرحله پرت شدم، خوب با این وضع کلاسهای نداشته و برنامه های دانشگاه شما جای من بودید چی کار می کردید؟ عین این سه ماه رو می نشستید تو خونه غصه می خوردید یا از فرصت به دست اومده و وقت آزادتون استفاده می کردید و می رفتید مسافرت و جاهایی که همیشه آرزو داشتید رو می دید؟ همون کاری که من کم و بیش کردم؟ اینا رو می گم چون متهم شدم به خوش گذرونی و ددری بودن و درس نخوندن و...بابا به خدا شما هم جای من بودید همین کارو می کردید. خلاصه که اینجوریاست.
همیشه تصورم از مرز زمینی بین دو کشور سیم خاردار و پلیس و تفنگ و ایست بازرسی بوده (مثل تو فیلمها)، هر چند که همیشه راجع به اینکه تو اتحادیه اروپا مرز معنی نداره شنیده بودم اما خوب شنیدن کی بود مانند دیدن! همچین بی سر و صدا از مرز اسپانیا گذشتم و وارد پرتغال شدم که اصلا متوجه نشدم، موقع برگشتن اما حواسمو جمع کردم که ببینم این مرز که می گن چه جوریه! اما هیچ چیز خاصی نبود فقط یه تابلو که ورود به خاک اسپانیا رو اعلام کرد...
لیسبون رو اگه بخوام تعریف کنم می گم شهر سبزی که بین آبی دریا و اقیانوس قرار گرفته. شهر پل های بلند و طولانی. فکر کنم طولانی ترین پل اروپا رو داره با طول بیش از ۱۷ کیلومتر روی آب. اسمش هم هست واسکو دو گاما. از محصولات منحصر به فردش هم شراب سبز (الان سرچ کردم دیدم نوشته این سبز بودن اشاره به تازه و سبز بودن انگورهای مربوطه داره وگرنه شراب سبز رنگش سفیده!) و پنیر خامه ای خیلی خوشمزه ایه. موردی که تو این دو تا کشور همسایه منو خیلی اذیت می کنه اینه که مغازه ها خیلی زود درو پنجره شون رو تخته می کنن و می رن. اسپانیا ساعت ۵/۸-۸ و لیسبون ساعت ۷! واقعا خجالت آوره! البته این شامل حال مراکز خرید بزرگ نمی شه، اما هر بار که اینا رو با تهران مقایسه می کنم لجم در می یاد. حتی شب عید هم یه نیم ساعت محض رضای خدا بیشتر کار نمی کنن. اینجوریه که بعد از این ساعت شهر تبدیل به شهر مردگان می شه و فقط بارها و رستوران ها بازن.
لهجه ی با مزه ای دارن این پرتغالی ها. به نظر من اسپانیایی فشرده شده حرف می زنن، البته نه که به راحتی بشه فهمید ها، اما بالاخره اون ارتباط لازم یه جوری برقرار می شه. از روی نوشته خیلی راحت تر می شه فهمید زبونشون رو تا از مکالمه. برزیلی هم زیاد هست اونجا. به جز راننده تاکسی ها هم بقیه ی برخوردها خیلی خوب بود. بیشتر از تمام طول زندگی ام تو این مسافرت موزه دیدم، موزه ی عتیقه جات زیر خاکی، موزه ی کالسکه های قدیمی، موزه ی دریانوردی، موزه ابزار آلات جنگی و ... این آخری رو اصلا درست و حسابی ندیدم فقط به خاطر اینکه دستشویی پیدا نمی کردم رفتم بلیطشو خریدم!
راستی این پرتغالی ها نبودن که اومده بودن جنوب ایران یه زمانی با کشتی و اینا؟ من تاریخ جغرافی ام همیشه ضعیف بوده و هست هنوز، اما انگار یه چیزایی ته ذهنم وجود داره از زمان حضور این اجنبی ها در ایران اما توی این موزه ها اثری از حضور اینها تو جنوب ایران نبود، روی نقشه هایی که مسیر لشکر کشی هاشون رو نشون می داد؟! یه چیز جالبی که تازه فهمیدم اینکه در سالهای دور (احتمالا دوره ی کریستف کلمب و اینها) اسپانیا و پرتغال برای اینکه دعواشون نشه کره زمین رو با یک خط فرضی به دو قسمت تقسیم کرده بودن (عین یه کیک شکلاتی) و هر کدوم یه قسمت رو برداشته بودن. اون موقع ها بوده که می گفتن خورشید هیچ وقت در اسپانیا غروب نمی کنه. خوب برای خودشون می تاختن، اما بعدش این انگلیسی ها همه ی دارایی هاشون رو از چنگشون درآوردن!
دیگه اینکه رالی پاریس-داکار ظاهرا تبدیل شده به لیسبون-داکار. خیلی شلوغ بود وقتی من اونجا بودم، کلی هم ماشین های رنگارنگ جینگول کنار ساحل بود، داشتن آماده می شدن برای مسابقه ظاهرن. منم چند تا عکس گرفتم باهاشون که بگم در این رویداد ورزشی حاضر بودم! حالا نتیجه چندچند شد؟؟؟ من چند روزیه از دنیا بی خبرم. یه چند تا عکس هم می چسبونم اینجا به روال سابق. از الان ماتم درسامو گرفتم. دیگه بازیگوشی و مسافرت تعطیله تا چند ماه دیگه یعنی تا تعطیلات طولانی مدت بعدی که فکر کنم می شه فروردین. وقت نکردم راجع به رسم و رسوم سال نوی اینجایی ها بنویسم فکر کنم یه کم با جاهای دیگه فرق داشته باشه. حالا اگه وقتی و حالی باقی بود بعدا توی یه پست دیگه می گم. پاپا نوئل بچه های اسپانیایی امشب براشون هدیه کریسمس می یاره، شب ششم ژانویه! عجالتا من هم برم جورابمو یه جایی آویزون کنم شاید دلش به رحم بیاد و یه چیزی هم برای من بذاره...




دُن کیخوته (دُن کیشوت خودمون)
و
مریم لنگ دراز

والا من نمی دونم حرف جدیدی دارم بزنم برای شرکت تو این بازی یا نه؟! چون قبلا تو پست افتخاراتم یه شمه ای از شیرین کاری هامو رو کرده بودم...اما خوب سعی خودمو می کنم. من نمی دونم منظور این آقا چی بوده از شروع این بازی که مردم بیان سوتی ها و کارهای بی ناموسی شون رو تعریف کنن؟! والا من که مثل بعضی ها با دل و جرات نیستم. (نمی دونم چرا هیچ کی اعتراف نکرده که وقتی تنهاست دست تو دماغ ش می کنه عجیبه ها...)
بذارید از همین جا شروع کنم که ۱- یه بار از تو تراس خونه ی مامان بزرگم اینا که رو به خیابونه، تف کردم رو سر یه خانومه (فقط برای اینکه ببینم شیطنت این مدلی چه مزه ای داره؟!)
۲- یکی از خصوصیات اخلاقی بد و افتضاحم که هم خودم و هم دیگران رو خیلی عذاب می ده مردد بودن به وقت تصمیم گرفتنه. از مسائل کوچیک گرفته تا تصمیم هایی که آینده ی آدم بهش بنده. انگار همش منتظرم یکی هول ام بده به جلو. مثلا حتی برای یه مهمونی رفتن هم مردد می شم و به برم نرم می افتم...
۳- از ارتفاع وحشت دارم. مخصوصا از بالای ساختمون های بلند.
۴- مقادیر زیادی خودخواهم.
۵- در عین رقیق القلب بودن می تونم به بدجنس ترین هم تبدیل بشم.
خوب دیگه خیلی زور زدم تا اینا اومد بیرون از کله ام! غرض این که بود که ادامه بدم و بازی بقیه رو خراب نکنم. نمی دونم کیا اهل بازی هستن و کیا نیستن، می ترسم به بعضب ها بگم ضایع شم به هر حال دیم دیم دیم دیم حالا نوبت ایناست که از خصوصیات اخلاقی شون که دیگران ازش بی خبرن حرف بزنن:
لوا، حسن آقا، محبوبه، کیپ تاکینگ، الیزه