تبليغاتX
یغورت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 13:5 |

نمی دونم چرا شجاعتم داره هی تحلیل می ره. من آدمی نبودم که از تاریکی یا تنهایی بترسم. اما چند وقته که ترسو شدم. و چون اصولا سر آدمهای ترسو بلاهایی می یاد که ازشون می ترسیده امروز برای چند ساعت زندگی ام شده بود عین این فیلم های ژانر وحشت سینما! خدا بگم چی کارشون کنه،  یکی دو هفته پیش که رفته بودم سینما برای دیدن فیلم اپوکالیپتو، چون فیلم اش خشونت زیاد داشت و بچه ها نمی تونستن ببینن اش هر چی تبلیغ فیلم ترسناک وجود داشت قبلش نشون دادن، که هنوز با بعضی هاشون درگیری دارم و بعضی صحنه ها رو هی بازسازی می کنم تو ذهنم. حالا بماند که وقت و بی وقت حتی تو خونه ی خودم منتظرم یکی با یه چیزی گورومپی بکوبه تو سرم و اینا اما با این هم کنار اومده بودم تا اینکه امروز ظهر وقتی از حموم اومدم بیرون داشتم می اومدم طرف سالن که تلفن رو چک کنم ببینم کسی زنگ زده یا نه. چشمتون روز بد نبینه دیدم در ورودی خونه ام بازه! از ترس داشتم می مردم. در رو بستم و قفل اش کردم. بعدش بزرگترین چاقویی رو که دارم از آشپزخونه برداشتم که مثلا اگه کسی تو خونه ام بود از خودم دفاع کنم! و راه افتادم توی اتاق ها، زیر تخت ها، توی کمدها، توی تراس رو گشتن نه یه بار، چند بار. در تراس رو هم باز گذاشتم همه جا رو روشن کردم و پرده ها رو زدم کنار. با وجود اینکه همه جا رو چند بار گشته بودم باز هر جا می رفتم چاقو مو با خودم می بردم. بعد از اینکه ضربان قلبم به حالت عادی برگشت. مغزم یه کم شروع کرد به فعالیت. که کی درو باز کرده؟ دزد اومده؟ پس چرا چیزی نبرده؟ آدم ربا بوده؟ قاتل بوده؟ اصلا چرا من هیچی نشنیدم؟ بعد داشتم کم کم مشکوک می شدم به این همسایه ی روبرویی که می گن زنش گذاشته رفته و می خواد طلاق بگیره. چند روز پیش هم یه نفر از اداره ی پلیس اومده بود راجع به این آقا از من و بقیه ی همسایه ها پرس و جو کنه. من گفتم که خوب نمی شناسمش و اینا. فقط وقتایی که می یاد و می ره صدای در خونه شو می شنوم که باز و بسته می شه. اما دیگه از سر و صداهای دیگه چیزی نگفتم. پیش خودم فکر کردم این دو تا همسایه ی بغلی حسابی از خجالت اش در میان! همش فکر می کردم که من علیه اش هم چیزی به پلیس نگفتم که حالا قصد جونم رو کرده باشه. خلاصه انقدر فکرهای جورواجور کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که چون در رو قفل نکرده بودم امروز هم اینجا هوا طوفانی بود یه جورایی باد در رو باز کرده! حالا چه جوری شو دیگه من نمی دونم و برای دلداری دادن به خودم هم راه بهتری بلد نیستم! خلاصه گفتم که بدونید اگه روزی روزگاری منو کشتن و اینا جریان چی بوده. 

*آهای شوشو اگه اینجا رو می خونی زود برنداری زنگ بزنی به مامان بگیا! من حالم خوبه. تازه شب رفتم کارناوال هم دیدم یه عالمه هم عکس انداختم. برات می فرستم.

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 22:56 |

رفتم برای یه دوره ی ایروبیک تو دانشگاه ثبت نام کردم. سه روز در هفته، صبح ها به مدت یک ساعت قراره برم ورجه وورجه کنم و از الان خوشحالم. تو عمرم به این سرعت یه فکر و عملی نکرده بودم! صبح تو سایت دانشگاه کلاس های ورزشی رو دیدم و ظهر رفتم ثبت نام کردم. ۲۵ یورو برای ۴ ماه. عالیه. از ایران ارزونتره. فقط مردد بودم که برم یوگا یا ایروبیک. بعد فکر کردم موقع تمرکز و اینها ممکنه ناغافل خوابم ببره کلا ترجیح دادم که بپر بپرش بیشتر باشه.

اگه اینجا همش حرف غذا می زنم و پست هام شکمی شده ببخشید دیگه. خیلی هم شکمو نیستم ها. اما خوب اگه به موقع غذا نخورم به مرز بی هوشی می رسم. خیلی زود حالم بد می شه و وا می رم. برای همین همیشه باید به فکر غذام باشم. از طرفی از این غذا آماده ها هم هیچ خوشم نمی یاد و کلا غذا رو فقط به شیوه ی مامانم دوست دارم! البته همبرگر و ژامبون هم کم نمی خورم وقتایی که حال غذا پختن ندارم. اما از این غذاهای سبزیجاتی آماده اصلا خوشم نمی یاد و گوشتی ها هم که همش از خوکه. اه اه اه. هر خوراکی ای که می خوام بخرم باید حسابی محتویات اش رو بخونم ببینم از گوشت خوک خبری نباشه وگرنه برای بلعیدن اش دچار مشکل می شم. همین امروز همبرگر خریدم به اسم گوشت بوقلمون بعد اومدم توی خونه دیدم یه درصدی اش هم خوکه. من از همه نظر خیلی سریع به محیط جدید عادت کردم. فقط با غذاها هنوز مشکل دارم.

مثل اینکه جمعه و شنبه اینجا قراره کارناوال و اینها باشه. دقیق نمی دونم جریان چیه. اما اگه یادم نره با دوربین ام یه سر می رم مرکز شهر.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 19:12 |

با سردرد مفرط و شکم خالی که دیگه داشت صدای قاروقورش بلند می شد برگشتم خونه.(مامان جون کجایی؟) بالاخره نصف یکی از کلاسام تموم شد، می گم نصف چون نصف دیگه اش رو یه استاد دیگه اواسط ماه ژوئن قراره ارائه بده (نمی فهمم آخه این چه کاری یه؟! تازه به این استاده عادت کرده بودیم و داشتیم باهاش دختر خاله می شدیم!) یه پرزنتیشینی ارائه دادم که طبق نظر بقیه خوب بود اما خودم می دونم که خیلی خوب نبود و اینکه ملایم نقدم کردن به خاطر اینه که من اینجایی نیستم و خوب زبان مادری ام این نیست...به هر حال که گذشت دیگه. عوضش راحت شدم. این مشکل رو همیشه دارم که وقتی می خوام توی یه جمعی صحبت کنم جو گازم می گیره! حداقل برای چند دقیقه ی اول که اینطوری ام. بعد یه دفعه خوب می شم. البته همه ی بچه ها می گفتن که کمابیش همین حس رو داشتن. اما بعد مسلط شدن. همه همکلاسی هام که شکر خدا تعدادشون به پنج نفر رسیده، زبان مادری شون اسپانیایی یه. اما تا من بیام به لهجه های مختلف عادت کنم پیر شدم. این آرژانتینی ها هم تند حرف می زنن هم خیلی ش ش می کنن به جای ی و ج...

 کم پیش می یاد که اسمم رو درست تلفظ کنن. اکثرا بهم می گن ماریان. چون میم آخر کلمات رو خوب نمی تونن تلفظ کنن. چند نفری هم بهم می گن مِری یَم! حالا ما هم می آیم بعضی وقتها به سبک بعضی ها شفاف سازی کنیم و فرق ایرانی و عرب رو توضیح بدیم و پرشیا رو رو کنیم، اما با این اسم و فامیل از بیخ عرب نمی شه کاری کرد. خدا رو شکر من زیاد حساس نیستم به این قضیه و رگ گردن ام هم باد نمی کنه چون فکر می کنم حالا مگه چه فرقی می کنه یه کم اینور تر یا اونور تر اگه دنیا اومده بودم الان یا افغانی بودم یا عرب... 

 این ایرانی ها واقعا جایی نیست که حضور نداشته باشن. با هر کی آشنا می شم قبلا یه رفیق ایرانی داشته، حتی استادم، که می گفت اسم رفیق اش پدرام بوده اما به همه گفته بوده اسمش پدرو ِ و از این بابا هم خواسته بوده که پدرو صداش کنه!

 چند شبانه روز گذشته نسبتا سخت گذشت و همه اش به خوندن و نوشتن. به خواهرم گفتم که شب تا فلان ساعت بیدار بودم و صبح هم زود بیدار شدم و همش درس می خوندم بهم می گه چه بی جنبه ای خوبه حالا یکی دو هفته است کلاسات شروع شده! راست می گه اما چاره ای ندارم و اضطراب هم زود می یاد سراغم. چون حس می کنم این دیگه شوخی بردار نیست و کاملا جدی یه. تو اگه تو همون شهر و دیار خودت بری دانشگاه درس بخونی یا نخونی واحدهاتو پاس کنی یا نکنی مشروط بشی یا نه لازم نیست اصلا رو کنی و به کسی توضیح بدی. و خوب همونجا هستی نخواستی ولش می کنی و می ری سراغ یه کار یا رشته ی دیگه. اما من اومدم با یه هدفی و اگه بهش نرسم معنی اش شکسته و خیلی بزرگ و عمیق.

چند روز ننوشتن و کم وبلاگ خوندن سخت گذشت. الان هم ترجیح دادم بیام چند خطی بنویسم به جای اینکه برم یه فکری برای شام و شکم بکنم. آهای مجردها شماها چه می خورید؟ هر روز آشپزی می کنید آیا؟  

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 23:32 |

اومدم در اینجا رو تخته کنم و برم! می خواستم بنویسم تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد. دیدم اینجوری خیلی غم انگیز می شه البته نه برای شما که از دستم راحت می شید، برای خودم! اما به خاطر اینکه حال خودمو از اینی که هست خرابتر نکنم می نویسم تا مدتی احتمالا به دلیل خرخونی مفرط و انتخاب یه خاک مناسب برای تو سر ریختن به حالت نیمه تعطیل می باشد. حالا هر کی برای اولین بار راهش افتاده باشه اینجا فکر می کنه من چقدر فعال بودم و هر روز آپ می کردم!نه داداش از این خبرا نبوده. الانم دارم زیادتر از تایم ام حرف می زنم، هزار تا کار نکرده و کتاب و مقاله ی نخونده دارم. دعا کنید این بنده ی مفلوک از گیجی مطلق در بیاد وگرنه اوضاعش وخیم می شه.

حالا اگه خدای نکرده امروز فردا اومدم اینجا یه چیزی نوشتم فحش ندید ها! امیدوارم که ترک عادت موجب مرض نشه. می دونم که باز یواشکی می یام و سر می زنم و می رم. اما خوب دارم اینجا می گم اگه زیادی نوشتم و جاهای دیگه هم اظهار نظر کردم آبروم بره...

البته هر وقت تونستم یه کم از جریانات کلاس هامو می نویسم. اما فعلا که به شدت احساس بی سوادی می کنم و سعی می کنم برم یه کم سواد دار شم بعد بیام حرف بزنم! خب دیگه دوستان و یاران بدرود...منو یادتون نره ها!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 14:43 |

این مطلب رو که از طریق پرستو و در وبلاگ پینک فلویدیش پیدا کردم می ذارم اینجا به خاطر شوشو. مصاحبه یی با حمید بهرامی تو دفتر محل کارش. یاد اون روزی افتادم که همگی با هم تو همون دفتر فسقلی گل یا پوچ بازی کردیم و دفتر و گذاشته بودیم رو سرمون. تولد تو بود انگار آره. رفتیم کیک خریدیم و بعدش بهت کادو دادن و بعدش کلی عکس انداختیم و بازی و جیغ و داد... کار دیگه تعطیل شده بود. انگار که هزار سال گذشته از اون روزا...

پ.ن. شوشو خواهرمه.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 14:9 |

به دعوت استاد راهنمایم امروز رفتم دانشگاه جلسه ی دفاعیه ی پایان نامه ی چند تا از دانشجوهای مطالعات زنان رو ببینم، یعنی اولش فکر کردم دفاعیه ی یه نفره فقط، اما بعد فهمیدم ۶ نفر قراره دفاع کنن از کارشون. شرح حالاتم رو می نویسم به ترتیب تا بفهمید چی کشیدم: اول که استرس داشتم و نفس ام بند اومده بود انگار که من باید جلوی استادها حرف می زدم! بعدش که اولین نفر کارشو ارائه کرد کاملا از خودم و از زندگی ام قطع امید کردم. بعد از اتمام کار نفر اول یه ۵ دقیقه تنفس دادن تا هم ملت یه استراحتی بکنن و هم نمره ی اون دانشجو رو تعیین کنن. بعدش که وارد سالن شدم همچنان سعی می کردم که با علاقه و اشتیاق به تمام موضوعات گوش بدم و مثل اینایی که خیلی غرق بحث می شن بعضی نکته ها رو هم یادداشت کنم، بعدش کم کم دچار سرگیجه و سردرد و کمر درد شدم که البته همچنان ادامه داره، دیگه هم تنفس ندادن، همه مسلسل وار پشت سر هم! فکر کنم فهمیدن که وقت کم می یارن دیگه بی خیال شدن. من تنها موجودی بودم که هر یک دقیقه یک بار وضعیتم روی صندلی با یک دقیقه ی قبلش فرق می کرد. انقدر وول خوردم که بغل دستی هام چپ چپ نگاهم می کردن. آخر سر هم قبل از اینکه آخرین نفر کارشو ارائه بده پا شدم اومدم بیرون. الان هم که تازه رسیدم خونه در وضعیت غش و ضعف به سر می برم، ای کاش یکی بود این غذای ظهر مونده رو گرم می کرد می داد من ببلعم اش، اصلا حالم خوب نیست... 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 23:23 |

زنستان:

سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند.
طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز شنبه 7 بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود.
پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمع آوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب، دست نوشته آنان را به بند 209 زندان اوین منتقل کردند.

تاسف آوره... با این اوضاع دیگه نه امیدی می مونه واسه آدم نه انگیزه ای. چی می گذره بهشون خدا می دونه. امیدوارم زودتر از اوین بیان بیرون.

                           ---------------------------------------------------------

پ.ن. به قید کفالت آزاد شدند. پرستو لینک های مرتبط با موضوع رو تو سایتش گذاشته.

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 1:36 |