تبليغاتX
یغورت

اولین تار مویی که سپید می شه چقدر عجیبه. چه حس عجیبی داشتم از کشف اش وسط کله ام! چند بار برق اش رو توی آینه دیده بودم اما اصلا فکر نمی کردم موی سفید داشته باشم! فکر می کردم وقتی به دستم کرم مرطوب کننده زده بودم احتمالا مالیده به موهام و سفید شده یه قسمتش. بعدش هم هر چی می گشتم پیداش نمی کردم دیگه، قاطی خرمایی ها گم و گور می شد. اما سماجت اش در بازی موش و گربه به خاطر این بود که بالا رفتن سن ام رو به رخ ام بکشه، آره. ولی کور خونده. ۲۶ سال که سنی نیست. حالا شاید زود باشه برای موی سفید اما این از جوونی آدم چیزی کم نمی کنه. حالا دیگه هر روز که می ایستم جلوی آینه تا مویی شونه کنم می گردم دنبال اش و بهش خیره می شم، بامزه است سرش خرمایی یه هنوز، اما از ته سفید شده. می دونم که دور نیست روزی که کله ام پر از اینا بشه...

* من با این بمب گوگلی هم موافقم. رفتم imdb به این فیلم ضایع ترین نمره ی ممکن رو دادم. الان یه کم وجدانم درد می کنه اما بی خیال. بابا هی نگید این همه روس ها و آلمانی ها و غیره و ذلک آدم بدهای فیلم ها بودن حالا یه بار هم ایرانی ها باشن، چی می شه مگه؟! آخه الان هیچ کی فکر نمی کنه که همه ی آلمانی ها یا همه ی روس ها بد هستن اما در مورد ایرانی ها آماده ان تا این تصاویر رو برای همیشه حک کنن تو ذهنشون. برای دوستانی که از جریان بی اطلاع اند برن اینجا از اول این دوست جونمون لینک داده بخونن. من حال ندارم ده تا لینک بدم الان.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 0:50 |

رو نیست که! با این همه درس و مشق و کارهای عقب افتاده تعارف همکلاسی ام رو جدی گرفتم و جمعه ظهر به همراه دوستم و دوستش راهی یه روستا شدم. این دوست من سرش درد می کنه برای کارهای داوطلبانه و اینا. برای همین تقریبا هر ماه یه کورس دو سه روزه رو که تو یکی از روستاها برگزار می شه به همراه دو سه تا دیگه از دوستاش هدایت می کنه. حالا این کورس ها چی هستن؟  این دوره ها برای نوجوان های ۱۴- ۱۵ و ۱۶ ساله برگزار می شه. و هدف اش آموزش روش های س ک س بی خطر، آشنایی با مواد مخدر و آثاری که بر بدن به جا می ذارن و آشنایی با بدن و سلف کنترل و ... هست. یعنی تمام مواردی که نوجوونهای در این سن و سال نسبت بهشون به شدت کنجکاون و نیاز دارن که بهشون اطلاعات و آموزش کافی داده بشه. چون معمولا از کسی سوال نمی کنن، نه از خانواده (پدر و مادر و...) و نه از مراکز بهداشت یا مراکزی که توی هر دبیرستانی (اینجا البته) وجود داره. حالا یا به خاطر خجالت (که بعید می دونم) یا به دلیل غرور و اینا. اما این کاری که داره انجام می شه: برگزاری یه دوره ی چند روزه تو یه محیط صمیمی و دوستانه که با بازی و تفریح و شوخی هم همراهه کار آموزش رو هم راحت تر کرده و اون فاصله رو که همیشه بین نوجوون و بزرگسالان هستش رو کاهش داده. حالا بماند که با هر بخش از کار مخصوصا اوایلش آه از نهاد من بر می آمد به خاطر این همه اختلاف فرهنگی و فکری این دو کشور و این همه کج سلیقه گی و بی فکری مسوولان کشورم. یعنی خوب مثل خیلی چیزهای دیگه باز هم دین قبل از فرهنگ همه چیز رو ممنوع می کنه و اصلا جای همچین بحث هایی هم وجود نداره. من نمی دونم ما چند صد سال دیگه به همچین جایگاهی خواهیم رسید که حالا دختر و پسر با هم نه! جدا جدا در چنین سن و سالی چنین آموزشی ببینن. ما تنها آموزشی که در مورد داشتن س ک س دیدیم یه درس دو واحدی بود به نظرم به اسم جمعیت و تنظیم خانواده! اونم تو دانشگاه تازه!  یعنی اونی که وارد دانشگاه نشه نیازی هم به دانستن این موارد نداره احتمالا! حالا بماند که سر اون کلاس هم کسی نه سوالی داشت نه شک و شبهه ای! اصولا مگه دختر دانشجوی ۲۰ ساله که ازدواج هم نکرده حق داره راجع به س ک س یا روش های جلوگیری از بارداری سوالی بپرسه؟! چه حرفها! دارو و مواد مخدر و مشروبات الکلی هم که دیگه بماند، مگه تو جامعه اسلامی خدای نکرده از این چیزها هم وجود داره؟

به هر حال این دوره که من به طور اتفاقی یا حالا بگم به دلیل خوش شانسی توش حضور پیدا کردم خیلی تجربه ی خوبی بود. علاوه بر کار گروهی، آشنا شدن با افراد جدید، فضای ذهنی جدیدی هم پیدا کردم. گشت و گذاری هم توی روستا داشتم با دوستانم. عکاسی هم کردم کمی تا قسمتی!  البته من تا آخر دوره نموندم و صبح یک شنبه برگشتم. محل اقامت مون هم یه خوابگاه (برای جوانان) بود که قبلا زندان و صومعه بوده و خوب دیگه این بچه ها تا نصفه شب تو راهروها مشغول جیغ و داد و ترسوندن همدیگه بودن و نمی ذاشتن بزرگترها بخوابن! چون روز اول یکی از مربی ها گفت که روح راهبه ها هنوز اینجا سرگردان هستن. و خوب ما که نمی ترسیدیم اما ساختمون قدیمی یه جوی داشت که باعث می شد تا طلوع آفتاب برای رفتن به دستشویی (که توی راهرو و مشترک بود) صبر کنی!

اینم یه عکس از روز اول و مراسم معارفه که با پرتاب یه کلاف کاموا به طرف بچه ها و البته مربی ها شروع شد:

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 13:9 |

برای رهایی فعالان جنبش زنان از زندان امضا می کنیم

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 15:5 |
 طبق آخرین اخبار رسیده، تعداد دقیق بازداشت شده گان تجمع امروز صبح که مقابل دادگاه انقلاب برگزار شد، سی و سه نفر است.

ماموران بازداشت شده گان را به اداره مفاسد اجتماعی واقع در خیابان وزرا انتقال داده اند.

اسامی بازداشت شدگانی که تا الان به دست ما رسیده است:

آسیه امینی،ژیلا بنی یعقوب، محبوبه عباسقلی زاده، محبوبه حسین زاده، سارا لقمانی، زارا امجدیان، مریم حسین خواه، جلوه جواهری، نیلوفر گلکار، پرستو دوکوهکی،زینب پیغمبر زاده، مریم میرزا، ساغر لقایی ، ساقی لقایی، ناهید کشاورز، مهناز محمدی، نسرین افضلی، طلعت تقی نیا، فخری شادفر، مریم شادفر، الناز انصاری، فاطمه گوارایی، آزاده فرقانی ،سمیه فرید، مینو مرتاضی، سارا ایمانیان ، ناهید جعفری، سوسن طهماسبی، پروین اردلان، نوشین احمدی خراسانی

منابع دیگری از بازداشت شادی صدر نیز خبر می دهند که این خبر هنوز تایید نشده است. 

منبع: زنستان

خبر اول : تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد

خبر دوم: حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان ایران دستگیر شدند

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:30 |

خوب، تو این چند روز بی حوصله گی و سماق مکیدن تو خونه و تماشای برنامه های آموزنده ی تلویزیون! چیزهای زیادی یاد گرفتم:

۱- قبل از اسکار با پنه لوپه خفه مون کرده بودن، بعد از اسکار باز هم با پنه لوپه خفه مون می کنن. خدا رو شکر که اسکار نبرد وگرنه تا سال دیگه مراسم اسکار هر روز می خواستن راجع بهش بحث کنن. از فردای روز (مراسم اعطای) اسکار هم حداقل روزی سه وعده راجع به اینکه زیپ لباس اش که طراح اش نمی دونم کی کی بوده، در رفته و طفلی مجبور شده لباس شو عوض کنه، بحث و تبادل نظر و میز گرد و ... برگزار کردن.

 ۲- یه قانونی تصویب شد اینجا که ترنس ها (دوجنسی ها) بدون اینکه نیاز به عمل برای تغییر جنسیت شون داشته باشن، بتونن جنسیت شون رو توی کارت تشخیص هویت شون تغییر بدن و این یه پیشرفت محسوب می شه از نظر احقاق و احترام به حقوق ترنس ها که همیشه خیلی بهشون ظلم می شه. اسپانیا بعد از چند تا کشور مثل انگلیس و فرانسه و هلند این قانون رو تصویب کرد.

۳- اکثر فیلمهای سینمایی تولید اسپانیا از نظر من یک "می یردا"* هستن. به جز همون دو سه تا کارگردان معروف بقیه ی کارها دیدن نداره. بارها امتحان کردم و پشیمونم. حرف گوش بدید!

هنوز قسمت نشده بازگشت آلمودوبار رو کامل ببینم. چند ماه پیش از دست فروش خریدم فیلم رو. صدا نداشت. حالا اسپیکر خریدم سی دی رام خراب شده...

۴- "بدرفتاری با کودکان در یک مهد کودک در مادرید عنوان گزارش بعدی ماست!" دست کم ده میزگرد با حضور کارشناسان و روزنامه نگاران در این رابطه دیدم. یه سری ویدیو که مخفیانه گرفته شده، و پرده از بدرفتاری و خشونت مربی مهد کودک با بچه هایی یک تا دو ساله که حتی نمی تونن حرف بزنن یا اعتراص کنن، برداشته. حرف و حدیث زیاده. تصاویر قلب آدمو به درد می یاره. تازه یه بخشی اش رو نصفه و نیمه پخش کردن. خدا می دونه مربی یه چه کارهای دیگه ای کرده. هنوز تو اینترنت پخش نشده. البته فکر نکنید بچه ها رو می زده ها. نه. اما با خشونت و به زور غذا رو می کرده تو حلقشون، هر چی بالا می آوردن به زور دوباره می کرده تو حلق این بی چاره ها که فقط یا گریه می کردن یا بهت زده بودن. یا سرشون داد می زده که فلان کارو بکن، من مامانت نیستم ها و...

 ۵- انقدر بد حرف می زنن(منظورم تلفظه) که عین ما که برای نوشتن بعضی کلمه ها می گفتیم ص ِ صابون، اینا همه ی حرف ها رو اینجوری می گن: ب ِ بارسلونا، مِ مادرید، سِ ساراگوسا...

 ۶- ورزش فقط تا یکی دو ساعت شنگولم می کنه.

۷- برخی از موارد فوق الذکر مربوط به تلویزیون نمی باشد.

* برای فهمیدن معنی این کلمه می تونید به آخرین کلمه ی رمان " کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" رجوع کنید.

** اینم از حسودی ام بنویسم : ما هم با این خانوم چت کرده ایم. بعضی ها فکر نکن فقط خودشون بلدن با بعضی ها چت کنن! آره.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 0:47 |

هی یه چیزایی می نویسم و هی نمی دونم چرا دست و دلم نمی ره به چاپیدن شون! کلا حال و حوصله ندارم. همش دلم می خواد یا بخوابم یا برم خرید. حتی شده الکی مغازه ها و فروشگاه ها رو بگردم.  حتی حوصله ی وبلاگ خوندن هم ندارم. عجیبه ها! باز دچار سرگیجه شدم.

دانشگاه یه مسابقه ی عکاسی گذاشته علاوه بر شعر و داستان نویسی. دچار توهم شدم فکر کردم شاید بتونم جایزه ی ۷۰۰ یورویی اول یا ۳۰۰ یورویی دوم رو ببرم. اونم با این دوربین پیزوری! از وقتی آگهی شو تو روزنامه ی دانشگاه دیدم خواب و خوراک از سرم پریده. همش دارم فکر می کنم چه جوری این جایزه رو مال خودم کنم! راه افتادم یه دو ساعتی در سطح شهر بلکه یه سوژه ای چیزی پیدا کنم. اما هیچ چیز جالبی به جز دار و درخت و ماه و سگ کوچولوها به چشمم نخورد. خلاصه که ناامید برگشتم خونه. خیلی سخته برام تصور این هفتصد یورو که می تونه مال من بشه (مگه من چه مه؟!) اما بره تو جیب یکی دیگه! چقدر من پُرِروام نه؟ 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 0:42 |
سلام باقالی

خوبی؟

دیگه عید نزدیکه

اونجا حال و هوای عیده یا نه؟

اینجا از یه چیز می شه فهمید عیده و اونم اینه که خیابونا به طرز وحشتناکی شلوغه

دو هفته پیش رفته بودیم میلاد نور

یادته که؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

فکر کن روسری فروشی تی تی غلغله بود

پنجاه نفر بیرون وایساده بودن و ده تا ده تا می فرستادن تو که برن خرید کنن

یه خر تو الاغی بود که بیا و ببین

جمعیت آدم رو می برد

من دو سه بار زیر دست و پا له شدم

الان هم یکی از دست هام له شده عین مقوا.

حالا قراره میم (شوهرش) یه تلمبه بیاره بادش کنه.

آره ننه.

من جای تو باشم اونجا سبزه می اندازم و می فروشم

با تنگ ماهي کنار خيابون

سمنو هم درست مي کنم

راستي مريم

ياد گرفتم باسلوق درست کنم

بيا و ببين چه خبره

اينقدر خوشمزه مي شه که نگو

جات خالي عوضي

نيستي بخوري و بميري

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 14:9 |

دلم می خواست که گاهی ترجمه ی لغات و اصطلاحاتی رو که کشف می کنم توی وبلاگم بنویسم تقریبا مثل کاری که آقای حقیقت تو سایت ترجمه می کنه. البته ایشون مترجم حرفه ای هستن و من آماتوری بیش نیستم در مقابلشون. اما در همین حد و اندازه های خودم گاهی به اصطلاحاتی بر می خورم، مخصوصا در زبان محاوره، که اگه صد سال دیگه هم تو ایران زبان اسپنیش می خوندم و ترجمه می کردم معنی ِ دقیق اش رو نمی فهمیدم! خلاصه که می خواستم به این ترتیب به مترجمان حرفه ای آثار اسپانیایی کمکی کرده باشم! بعد هر چی فکر می کنم می بینم کدوم ترجمه ی حرفه ای؟ آثار نویسنده های اسپانیایی زبان اکثرا از انگلیسی و فرانسه ترجمه شدن و می شن. وضعیت آموزش این زبان هم که در ۳ تا دانشگاه (علامه، آزاد، و اخیرا تهران) و چند موسسه انجام می شه چندان تعریفی نداره. اگه از مشت نمونه ی خروار بخوام بگم کلاس خودم توی دانشگاه رو مثال می زنم که توی اون سالها از بهترین گروهها بود. از اون جمع بیست و خرده ای نفر، کسانی که تونستند با بورسیه یا غیر اون از کشور زدن بیرون برای ادامه تحصیل که اینجانب جزء آخرین نفرهاش محسوب می شم. یک سری از بچه ها هم توی همون ایران تو رشته های دیگه مثل مدیریت، روانشناسی و هنر و غیره دارن ادامه تحصیل می دن. یک عده ی دیگه هم کارهای دیگه ای غیر از ترجمه می کنن. فقط یک نفر رو از گروه بعد از خودم می شناسم که با استعداد عجیب و خیلی خوبی داره ترجمه می کنه. امیدوارم که به زودی معروف هم بشه و ترجمه های خوبش از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان بدون مشکل چاپ بشه.

خلاصه که اینو می خواستم بگم که این ایده ی کمک به مترجمان در دم خشکید رفت پی کارش... چون اون دو سه تا دوست اسپنیش دانی هم که به اینجا سر می زنن خودشون استادن و نیازی به این کار نیست.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 12:59 |
 

دلم تنگ شده...

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 2:12 |