تبليغاتX
یغورت

از این پوستر خوشم اومده گفتم بذارمش اینجا محض قشنگی! پریروزها تو دانشگاه این تئاتر رو اجرا کردن. خانه ی برنادا آلبا نوشته ی لورکا. من قبلا یه اجرا ازش رو تو تئاتر شهر دیده بودم که خیلی خوب بود. تا جایی که حافظه ام یاری می کنه کارگردانش ایتالیایی بود با بر و بچه های ایرانی. با وجود تکراری بودن دیدن این نمایش به زبان اصلی خالی از لطف نبود و البته من مدام مشغول مقایسه ی این دو تا اجرا بودم. تو ایران هر پنج تا دختر برناردا آلبا بلوز شلوار پوشیده بودن (شاید به خاطر محدودیت در پوشش)، در صورتیکه اینجا با توجه به شناخت دقیق تری که به فضا و زمان اون نمایشنامه دارن لباسها بیشتر به صورت پیراهن یا بلوز و دامن بود اون هم با مدلهای قدیمی.

طرح پوستر و ترکت ها ی نمایش از روی اجرای واقعی برداشته شده. یعنی این عکسی که این پایین می بینید رو عینا توی اجرا هم می بینید. این عکس آدلا دختر کوچک برناردا است، که سر ناسازگاری با قوانین و سنت های پوسیده و سخت گیرانه ی مادر و محیط اطرافش داره و یک روز بعد از مرگ پدرش این لباس سبز رو تنش می کنه و به خواهرهاش می گه دلش نمی خواد تو خونه بپوسه، می خواد بره بیرون، بدون پوشش سر و بدون لباس سیاهی که مادرش امر کرده تا هشت سال باید به عنوان عزاداری به تن داشته باشن... 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 11:57 |
غروب رو دوست ندارم بر خلاف خیلی ها. مخصوصا که تنها باشم و هوا هم مثل امروز سرد و بارونی و گرفته باشه، حوصله ام هم سر رفته باشه با وجود فیلم و کتاب و اینترنت و خواب بعدازظهری. تنها راه چاره دراز کشیدن رو کاناپه است و زل زدن به یه گوشه ی آسمون.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 23:35 |

 

ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده را آزاد کنید

از طریق خورشید خانوم

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 14:46 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 15:42 |

رویم را بر می گردانم و می بینم

حجم نفرت ات را.

نیامده ام بگویم ات

که دیگر برای همه چیز دیر شده است.

 

ویرانه هایم را

 در چشمانِ هنوز زیبای ات می بینم.

دستانِ هنوز بی نقص ات را می بینم.

و از فضای غبار آلود و خشن ِ

 گذشته

بیرون می آیم

هر بار

تنهاتر.

 

دوباره نگاهت می کنم ، همه چیز غمگین است.

همه چیز:

تنهایی من،

قدرت ام،

کوه.

 

نگاهت می کنم

در فریب ِ رویاهایم

و تو را به گرداب درون ام

پرتاب می کنم.

 

 اگر به منی که از من گریزان است

دست یابم

به آغوش ات باز خواهم گشت

و خواهم گفت

آنچه را که هرگز نگفته بودم.

 

ترجمه ی آزاد از شعر پدرو شیموسه، شاعر بلیویایی

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 13:19 |

تمام این هفته هوا اینجا بارونی بود و نشد که برم دسته! ببینم. یعنی یکی دو بار رفتم اما به خاطر هوای سرد و بارونی کنسل اش کردن. اما این از تفریح و خوشی مردم چیزی کم نکرده و دست فروش ها و هله هوله فروش ها هم حالشو می برن. خلاصه که امسال صاحبان کلیساها خیلی حالشون گرفته شده که اون همه تمرین و وقت و هزینه یی که صرف کردن بی نتیجه شده تا حالا. منم فقط از طریق تی وی یه کم مراسم رو تو جاهای دیگه و مراسم سالهای پیش رو دیدم و البته از دوستان تعریفشو شنیدم.

چقدر همه ی کارهامون به هم شبیهه. اینا هم بعضی هاشون با پای برهنه دنبال دسته ها راه می افتن. نذر می کنن مثلا برای سلامتی عزیزشون یا برای پاک شدن گناهانشون و با پای برهنه راه می افتن تو خیابونا. اونایی که خیلی معتقد هستن گریه هم می کنن. دختر پسرای جوون هم ژیگول می کنن و با دوستاشون قرار می ذارن. کلا منو یاد تهران می ندازه، فقط یه فرقی هست که اینجا کسی غذای مفت به کسی نمی ده!

اینم نمونه ای از تنقلات مخصوص شبهای عزاداری!

یه ضرب المثلی هست اینجا که می گه (اول اریجینالشو با حروف فارسی می نویسم): اِن آبریل، آگواس میل.   ترجمه: تو (ماهِ) آوریل، بارون هزارتا! 

اینم از کلاس درس اسپانیایی!

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 18:54 |

دوستان به من می گویند به بدترین جای ممکن با بدترین لهجه اومدم. با اصطلاحاتی به شدت عامیانه. (یکی از دوستان هی تکرار  می کرد یک ایرانی؟ اینجا؟ و هی می خندید. باورش نمی شد شهر کوچکش را انتخاب کرده باشم برای درس خواندن. شهری که به اندازه ی استادیوم آزادی ما جمعیت داره! هه!) اما باز می گویند که اگر اینجا زبان یاد بگیرم هیچ جای دیگر مشکل نخواهم داشت. همه ی اینها به کنار می گویند که اگر حرفهای یکی از دوستان (آشنایان) که از اهالی روستایی نزدیک به اینجاست، را فهمیدم دیگر با هیچ لهجه یی مشکل پیدا نخواهم کرد. اما خوب نصف حرفهایش برایم نامفهوم بود! این یعنی هنوز خیلی کار دارم تا زبان فهمی کامل!

ضیافت ناهار دیروز هم به سلامتی برگزار شد و قیمه و میرزا قاسمی و شله زرد و سالاد الویه و سوهان عسلی دست پخت شاهکار این جانب به شکم اساتید و همکلاسی های محترم روانه گردید. نتیجه مثبت بود هم از لحاظ آشپزی هم پاچه خاری! فقط دیگه رمقی برام باقی نمونده بود. دو روز فقط مشغول آشپزی بودم و چند روز هم مشغول خرید و پیدا کردن دستور پخت و مقدار مواد لازم و ... خلاصه که موفقیت دیروز باعث شد که باز یادم بیاد که تصمیم داشتم اگر کار درست درمون پیدا نکردم بعدا یه رستوران باز کنم.

تعطیلات اینجا شروع شده. یعنی از یکشنبه مراسم مذهبی شروع می شه تا یکشنبه ی بعدش. " لا سِمانا سانتا" (هفته ی مقدس) که مثل همون عاشورا تاسوعای خودمونه! مراسم مثلا عزاداری برای مسیح. مرگ و عروج و اینا... که من اصلا ازش سر در نمی آرم. نصف جمعیت تو این هفته فرار می کنن به سواحل دریای مدیترانه. نصف دیگه هم دسته های عزاداری رو راه می ندازن و سروصدا تولید می کنن شب و روز. خوب برای یه بار دیدن شاید بد نباشه.

عکس برای علاقمندان هنر آشپزی یغورت در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:43 |

با اینجا غریبه شدم انگار. دست و دلم به نوشتن نمی ره. اصلا انگار حرفی هم برای گفتن نیست. برهوت بی حرفی. سکوت و سکوت. همه ی وبلاگهای دیگه هم دیر به دیر آپ می شن این روزها. معلومه سرشون به دید و بازدید یا حداقل به فیلم های تلویزیون گرمه. تو این هیری ویری لال مونی گرفتن من هم شونه به سر گفته بیا از آرزوهات بنویس. بازی جدید وبلاگی یه. حقیقت اش برخلاف بازی های دیگه که سریع خودمو قاطی می کردم این دفعه اصلا حس و حالشو ندارم. یادم نمی یاد آرزوهام چیا هستن. اصلا آرزویی دارم؟ شاید اگه تو یه حال و هوای دیگه بودم و ازم می پرسیدن یه ده بیست تایی ردیف می کردم. اما الان نه. الان دلم می خواد که این تورم و خشکی و قرمزی دور لبم زود خوب شه که دیگه خسته ام کرده. بعدش هم سلامتی و اینا رو که فاکتور بگیرم بیشتر آرزوهام مادی یه! ماشین و خونه و دوربین توپس و مسافرت و... یه آرزوی معنوی! هم دارم که درسمو با موفقیت تموم کنم و آدم مثمر ثمری برای جامعه باشم (عین انشاهای دوران راهنمایی!)

خلاصه که این هم آرزوهای شخصی بنده. از اونجایی که خبر ندارم کی دعوت شده و کی نشده، هر کی اینجا رو می خونه دعوته. اگه دلش می خواد تو بازی شرکت کنه.

* دیروز فیلم "فریدا" رو دیدم. خیلی خوشم اومد ازش. داستان زندگی فریدا کالو نقاش مکزیکی، که تابلوهاش یه کم برام غیرقابل درک بودن همیشه. چون خیلی از زندگی اش نمی دونستم. اما الان بهتر می فهممشون. من از این سلما هایک خوشم می یاد. قیافه ی بانمکی داره.

پریروز هم رفتم ۳۰۰ رو دیدم. قبول که فیلم مزخرفی یه. اما قبول ندارم که مخاطبش فقط نوجوونها هستن. سینمایی که من رفتم ۴ تا سالن اش رو فقط اختصاص داده بود به این فیلم. ملت هم گُر و گُر بلیطشو می گرفتن. تازه من مجبور شدم ۴۵ دقیقه صبر کنم برای سانس بعدی چون همه ی بلیط ها فروخته شده بود. تمام مدت هم از رژ لب و خط چشم و سایه ی پشت چشم و مانیکور خشایارشا در عجب بودم. حالا بقیه ی زلم زیمبو ها به کنار. دیگه نمی خوام حرفهای تکراری بقیه رو دوباره تکرار کنم.  

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 14:25 |

اومدم عکس هفت سینی که به زور و زحمت! جور کردم و چیدم رو بذارم اینجا تا یه دل سیر به من و هفت سین ام بخندید. مخصوصا به سبزه ی کچلم که بعد از بیشتر از یه هفته فقط چهار تا شیوید ازش سبز شده! به تخم مرغ رنگی هایی فاجعه ام! که اگه خواهر کوچیکه ببینه آبروم می ره و کلی سوژه می شم برای خنده اش. فقط  یه دفعه دلم خواست هفت سین بچینم امروز و شروع کردم به تهیه و تدارکات وگرنه فقط سبزه گذاشته بودم، که نتیجه اش رو هم می بینید. خداییش با امکانات من زیاد هم انگار بد نشده! در مورد رنگ کردن تخم مرغ ها هم می تونید از لاک های ناخن استفاده کنید، اگر ماژیک ندارید. ماتیک های قدیمی به کار نمیان، بی خودی تست نکنید. اگه خونه ی مامانتون اینا هستید سعی کنید از دفعه ی بعد تمرین سبزه گذاشتن و سبزی پلو با ماهی پختن کنید تا اگه جدا شدید یه زمانی به حمدالله به چه کنم چه کنم نیفتید و یا بازم آویزون مامانه نشید. اگر هم خارج از کشور هستید مثل من تو دیکشنری دنبال گل سنبل بگردید بعد برید مثل هر سال به اشتباه همون شب بو رو بخرید. من هنوز این دو تا گل رو با هم قاطی می کنم.

 دعای سال جدید هم به قول مامان ها خدا همه مون رو به راه راست هدایت کنه. اهل و عاقل کنه. و تن سالم بهمون بده. همگی موفق باشید و خوش بگذرونید. عیدتون مبارک.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 0:42 |