روزی روزگاری شهر کوچکی بود که در میان دشت های وسیع سبز که رود پُرآبی آن را آبیاری می کرد، بنا شده بود. و ساکنان آن همگی در جیب هایشان تکه مقوایی را حمل می کردند که اسمشان رویش نوشته شده بود.
ساکنان این شهر ترکیبی از فقرا و ثروتمندان بودند. ثروتمندان تحصیل کرده و مهربان بودند، پیراهن های سفید و کفش های براق داشتند، رقصیدن و ملایم صحبت کردن و با ظرافت خم شدن و بوسیدن دست خانم ها را بلد بودند. و فرزندانشان مادرانشان را ، با لطافت، "ماما" صدا می کردند.
در عوض فقرا وقتی خوشحال بودند با بی نزاکتی و به قهقهه می خندیدند، تف می کردند و باور داشتند که بعد از مرگ به بهشت خواهند رفت. و بچه ها با صدای خشن و گوش خراش داد می زدند: "مادر!..."
ثروتمندان و فقرا احترام زیادی برای مرده ها قائل بودند، و هر گاه که تشییع جنازه ای بود، می ایستادند، و در چشمانشان اندوه و ترس ظاهر می شد و حتی برخی از آنها داوطلبانه تابوت مرده ی ناشناس را تا مسیر طولانی حمل می کردند. و هنگامی که دهانشان را برای بلعیدن لقمه ی اول باز می کردند، همه ی آنها، با احترام می گفتند: "بسم الله الرحمن الرحیم" ، و به هنگام اتمام غذا زمزمه می کردند: "الحمد الله الرب العالمین".
اما وقتی دختری از شهر گناهی مرتکب می شد، در جدا کردن سرش از بدن، با چاقویی بزرگ، تردید نمی کردند.
کارگران هشت ساعت در روز کار می کردند، و عشاق، پنهانی در تاریکی سینماها همدیگر را می دیدند و آنجا دست های یکدیگر را به گرمی می گرفتند.
و پزشکان توصیه های خود را مدام تکرار می کردند: "خوب بجوید...زود بخوابید...سیگار کشیدن و نوشیدن (الکل) را ترک کنید..."
افراد مسن سرشان را با غم و اندوه تکان می دادند و غرغرکنان می گفتند: "فساد همه جا را گرفته....زنها شلوار می پوشند...بچه ها به والدینشان احترام نمی گذارند...اینها نشانه هایی از پایان زندگی در دنیاست."
این شهر علی رغم کوچکی اش، آفتابی داشت که سر ساعت معینی طلوع می کرد و همچنین سر ساعت معینی غروب می کرد. و شبی مزین به ستاره های بی شمار که در کنار ماه سفید، می درخشیدند.
در آن شهر مرد ناشناسی بود که چهره اش مانند جمجمه یی بود که رویش پوستی خشک و رنگ پریده چسبانده بودند و آرزو داشت که گُلی باشد یا پرنده ای و یا یک ابر آرزومندِ سفر، و با وجود اینکه می دانست که نمی تواند یک گل یا یک پرنده و یا ابری در آرزوی سفر باشد هیچ گاه غم نتوانست بر او غلبه کند...
خوب دیگه تا همین جا بسه. به نظر من تا همین جاش جالب بود که ترجمه ش کردم. جالب از این نظر که انگار به مردم ما نزدیکه. و خوب در واقع هم هست. نویسنده ی این داستان کوتاه زکریا تامر (طامر؟) هست که اهل سوریه است. دیروز داشتم یکی از جزوه هامو می خوندم یه سری داستان کوتاه و اینا هم بود. که این به نظرم بدک نیومد. آخرش رو هم نمی گم که بمونید تو خماری! اسم داستان رو اگه بخوام تحت اللفظی ترجمه کنم می شه: بهار در خاکستر ، که خوب خیلی ضایع است و از اونجایی که من همه اش رو خوندم و می دونم موضوع چیه می گم: بهار در شهر سوخته یا خاکستر شده! و چون از هیچ کدوم این نظرات گهربار خودم خوشم نمی یاد اون بالا نوشتم: زندگی در شهر خاکستری! (مرسی ترجمه ی من درآوردی!)
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت
14:48 |