تبليغاتX
یغورت
به تقلید از ایشون، و برای این پست.

می دانم که غبطه خوردن کار خوبی نیست. اما من به حال مردم اینجا به خصوص جوونها و دانشجوها -که خودم هم در حال حاضر جزئی از آنها هستم ولی خودمو بهشون نزدیک احساس نمی کنم- غبطه می خورم. وقتی می بینم که با چه بی خیالی و فراغ بالی روی چمن های حیاط دانشگاه دسته جمعی دراز می کشن، بعضی هاشون چرت می زنن و بعضی ها آفتاب می گیرن، غذا می خورن و هیچ حراستی! هم با چماقش نمی یاد بالا سرشون. وقتی که هم و غم شون اینه که این آخر هفته رو چه جوری بگذرونن، برن دیسکو یا پاب یا کنار دریا یا ...هیچ وقت نگران نیستن که کسی به ریخت و قیافه و هیکل شون گیر بده. مگه کسی حق یا جرات داره بهشون بگه چه لباسی بپوشن؟ یا چرا موهاشونو عین بز درست کردن و ریختن دورشون؟ یا اینهمه فلز به سر و صورتشون آویزون کردن؟ بر عکس من که تا می بینم یکی از این حراستی های! دانشگاه داره بهم نزدیک می شه اول سر تا پامو یواشکی برانداز می کنم و هراس سالهای پیش تمام وجودمو می گیره اینا عین خیالشون نیست.

 چقدر دوست دارم که تو ایران هم رنگها رو بیشتر تو لباس ها ببینم تا توی صورتها، مثل اینجا. دوست داشتم که مثل یکی از همکلاسی هام تزمو به چیزی مثل رقص اختصاص بدم نه به حق و حقوق نصفه نیمه ی زنها تو کشورم. و حرفهام همش عین غر بشه. و هی بنالم.

اینجا پیاده روی که می کنی می بینی تو بعضی میدون ها کنسرت دارن می دن یا می رقصن. اولش هیجان زده می شم. اما هیچ وقت هیچ وقت لذت خالص نبردم از هیچ کدوم اینا. چون خودمو جزوشون نمی دونم. چون همیشه بعدش یه آهی اومده از سینه ام بیرون. چون نمی تونم به مردمم فکر نکنم.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:27 |

یه دفعه جا می خورم. بار اولم نیست. غرق دنیای خودم هستم و دارم خیالبافی می کنم. با صدای بچه ها که تو حیاط مجتمع روبرویی با سر و صدای زیاد بازی می کنن یا شعر می خونن یه دفعه انگار چرتم پاره می شه و به خودم میام. عجیبه که جا می خورم از اینکه فارسی حرف نمی زنن. چند دقیقه ای گیج و منگ می مونم.

چشمام گشاد می شن و ابروهام تا جایی که جا دارن می رن بالا. قیافه ام در احمقانه ترین حالت ممکن قرار می گیره. صدای جیغ و ویغ دختر خونه بغلی یه که باز داره با دوست پسرش دعوا می کنه. بعد از تشخیص زمان و مکان باز از خودم می پرسم این دو تا چرا رابطه شون رو قطع نمی کنن؟ انقدر سخته کندن؟

برام عجیبه که اوایل اومدنم اینطوری نمی شدم. این اواخر بیشتر برام داره پیش میاد. دلیلش چی می تونه باشه؟

با استادم خداحافظی می کنم و به همراه یکی از همکلاسی هام از دفترش میاییم بیرون. تو راهرو می خوام شروع کنم باهاش فارسی حرف زدن! بی اختیار می خوام بگم ساعت هشت و ربعه! خوبه باز مغزم زود عکس العمل نشون می ده و به موقع جلوی زبونم رو می گیره.  البته بعضی وقتها هم ناخودآگاه می گم چی؟! بعدش سریع درستش می کنم. نمی دونم چه مرگم شده. بیماری ای به اسم چت زدگی در غربت داریم؟

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:13 |
برای اینکه تو اینطور گریه نکنی

امیدت رو از دست نده، می دونم که می رسه

می رسه 

پ.ن. متن شعر این ترانه رو می ذارم در ادامه ی این مطلب اگه دوست داشتید بخونید. این ترانه با توجه به شعرش اگرچه می تونه خطاب به هر کسی باشه اما برای مهاجرین خونده شده که در جستجوی سرنوشتی بهتر پا به یه کشور دیگه می ذارن. ناامید و درمانده می شن و ... 

هر چیزی یه پایانی داره. امیدت رو از دست نده. اون روز می رسه. 

پ.ن۲. شرمنده ی اونایی که نمی تونن ببینن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:24 |
یک دوست خوب کسی است که با تو همدل باشد و به حرفهایت خوب گوش بدهد. و البته تو هم باید به او گوش بدهی.

یک دوست خوب نباید بی توجه به نک و ناله های تو هی حرف خودش را بزند. او باید شکل یک گوش بزرگ باشد. و تا وقتی که درد دل هایت ته نکشیده اند زبان اش در دهانش غلاف باشد.

دوستی که یاد تو می افتد تا همه اش از تصورات ذهنی و توهماتش برایت صحبت کند یا تاییدی بر حرفی یا رفتاری که ازش سر زده است بگیرد، دوست خوبی نیست.

دوستی که به تو زنگ بزند و فقط از کارهایی که کرده یا قصد دارد بکند با تو حرف بزند و حتی از تو نپرسد تو مشغول چه کاری هستی یا خواهی بود دوست خوبی نیست.

دوستی که... نه... بهتره بگم کسی که ... دوست خوبی نیست. نه نیست. اصلا هیچ کس نیست. یک خلا بزرگ. که با این آدمها پر نمی شه.

نتیجه گیری: در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز ... اما نشد.

پ.ن. بی سرو تهی این پست را بر صاحبش ببخشایید.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:26 |

ببخشید که من باز مزاحم می شم! هر بار که می گم نمی نویسم یا می خوام کمتر بنویسم برعکس می شه. خلاصه که شدم چوپان دروغ گو. اما این بار دست یاری می خوام دراز کنم به سوی شما! برای یکی از کلاس هام نیاز به مطلب دارم در زمینه ی ازدواج موقت. سرچ هم کردم یه سری سایت درپیت می یاد از اینایی که تبلیغ این نوع ازدواج رو می کنن و آشنایی می دن و خاطره هاشون رو برا هم تعریف می کنن و ... خلاصه که اگه منبع درست و حسابی آن لاین می شناسید بی زحمت آدرسشو برام بذارید که ضرب الاجل هست و تا سه شنبه باید کار تحویل بدم. دیگه همین دیگه. البته یکی دو تا کتاب دارم که اشاراتی شده به این قضیه که ظاهرا فقط در ایران عزیز ما رواج داره بین این همه کشور اسلامی. قبلا ظاهرا در الجزایر هم صیغه رواج داشته در دوران جنگ و برای مدت کوتاهی.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:53 |

راستش قصد نوشتن نداشتم حداقل این روزها که حجم درسم زیاده. اما یه دفعه یاد مکالمه ی دیروزم با مامانم افتادم. من و مامانم که تقریبا هر روز یا یک روز در میون با هم تلفنی حرف می زنیم اول از خودمون و حال و هوامون شروع می کنیم تا به غذا چی خوردی و چی می خوای بپزی و حال و احوال پرسیدن از مادربزرگ و خاله دختر خاله ها می رسیم. از اون جایی که بالاخره بعد از حدود یه ربع بیست دقیقه حرف های مهم مون تموم می شه، من گاهی حال همسایه هامون رو هم می پرسم. یا مثلا اونها همیشه بهم سلام می رسونن و از مامانم حالم رو می پرسن. بگذریم... دیروز در جریان اهم اخبار مامانم بهم گفت که نوه ی یکی از همسایه هامون (که یه دختر ۱۲ ساله است) رو شوهر دادن!!! شاخ هایی که رو سر من سبز شدن رو از همین فاصله ی دور هم می تونید مشاهده کنید. مادر این دختر بچه که خودش دختر اول خانواده بود و به دلیل درس نخونی! و تجدید آوردن و اینها زود ازدواج کرد به کنار. اما اون موقع که اون ازدواج کرد فکر کنم یه ۱۶-۱۷ سالی داشت حداقل. دادنش به یکی از اقوامشون. دو تا خواهر کوچکترش رو هم توی همین سنین (دیپلم گرفته نگرفته) شوهر دادن باز هم به اقوام و آشنایان! تز این خانم همسایه ی ما که خیلی هم خوش برخورد و خنده رو و مهربونه، شوهر دادن دختراش بود در هر سنی که اولین خواستگار در خونه اش رو بزنه. دیگه فکر نمی کردم انقدر پس رفت داشته باشن که دختر ۱۲ ساله رو هم شوهر بدن با همون تز قدیمی و بگن که خودش هم خواست! آخه بچه ی دوازده ساله از زندگی مشترک چی می دونه؟ از مسئولیت هاش و فشارهاش چی می دونه؟ از حق و حقوقش چی؟ مسلما هیچی. اصلا گذاشتن این بچه به یه جایی برسه که یه کم بتونه از دنیای فانتزی بیاد بیرون و بفهمه که ازدواج کردن به عروس شدن و لباس سفید تن کردن ختم نمی شه؟

البته طفلک تو خانواده اش چیزی غیر از این ندیده. خاله هاشو دیده که همه عین مامانش زود ازدواج کردن و بچه دار شدن. اون هم تصور دیگه ای از دنیای دیگه ای غیر از این نداره. لابد جز طلا و لباس هایی که براش کادو می یارن و عزت و احترامی که تازه عروس داره چیز دیگه ای تو ذهن بچه گانه اش نمی گذره.

این اتفاق توی همین تهران خودمون افتاده. ۶۰ سال پیش که مادربزرگم تو همین سن و سال ازدواج کرد خیلی عجیب نبود اما الان... به شهرها و شهرستان های کوچک ایران که فکر می کنم مغزم سوت می کشه...

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:46 |

- بله رفیق شفیق مستر پرزیدنت ما که همیشه فقط به جورج بوش می پرید این بار یه سوژه ی دیگه پیدا کرده. چاوز روز شنبه در یک سخنرانی خوسه ماریا اسنار، رئیس جمهور سابق اسپانیا، و روسای جمهور سابق پرو و مکزیک رو مورد التفات قرار داده و گفته که این سه نفر حالش رو بهم می زنن و تاسف برانگیز هستند. اونها رو ضد ونزوئلا و نوکر جورج بوش خوانده و همچنین اسنار رو به آدولف هیتلر تشبیه کرده و شدیدا هم تاکید می کرد که او یک فاشیسته!

من نه از سیاست های اینا سر در می آرم نه حوصله شو دارم که پیگیری کنم. فقط این برام جالبه که انگار جناب چاوز هم مشاوری نداره تا قبل از اینکه یه جفنگی بگه یه متن نوشته شده ای بده دستش.

- دومین فرزند دختر ولیعهد اسپانیا (دُن فلیپه) هم دیشب به دنیا اومد. دوباره بحث بر سر جانشینی ولیعهد داره شروع می شه. طبق قانون اساسی جانشین ولیعهد باید فرزند ذکور باشه و دختر نمی تونه ولیعهد بشه، تا حالا هم حاضر نشدند با وجود این تبعیض جنسیتی قانون رو عوض کنند. و خوب فکر کنم این پرنسس بدبخت تا وقتی یه پسر کاکل زری نیاره براشون باید هی بچه دار شه. 

دیشب هم نشستم عین منگول ها تا ساعت ۲ نصفه شب مستندی که از زندگی ولیعهد و همسرش پرنسس لتیسیا، تهیه شده بود، از دوران کودکی و مدرسه و کالج و دانشگاه رفتن و کار کردن تا ازدواج و بچه دار شدنشون رو نگاه کردم. زندگی فلیپه که خوب از اول زندگی اشرافی و شاهنشاهی بود به کنار. اما لتیسیا یه دختر از طبقه ی معمولی و متوسط اجتماع بود که سه تا از اعضای خانواده اش خبرنگار و گوینده ی رادیو بودن. همین موضوع باعث شده بود که از بچه گی به خبرنگاری گرایش داشته باشه و بعدها در دانشگاه خبرنگاری بخونه و خیلی زود هم جذب ال پائیس بشه و بعدش هم پاش به تلویزیون و گویندگی باز بشه. دختری کاملا موفق تو حرفه اش. و ناموفق تو ازدواجش که بعد از یک سال به جدایی می کشه. و بعد مصاحبه با دن فلیپه و عاشق شدن و قلب و اینا و ازدواج دوم. بعد هم در عرض سه سال که از ازدواجشون می گذره دو تا بچه! طبق گفته ی همکارای سابقش خیلی بعیده که اون دختر پر شر و شور دیگه حرف نمی زنه و کاملا حل شده در دربار. البته که دیگه نمی تونه مثل سابق باشه یعنی زندگی درباری چیز دیگه ای می طلبه و کاملا باید طبق موازین اونجا رفتار کنه. قصه ی دختر خبرنگاری که یه شبه تبدیل به پرنسس شد بیشتر به قصه های پریان می مونه. اما دیدن اش خالی از لطف هم نبود.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:10 |
دوباره کابوس هام شروع شد. گم کردن چمدان ها و از دست دادن پرواز بس نبود، از پریشب کابوس گیر دادن به مانتوی کوتاهم (تنها مانتویی که تنم بود و باهاش اومدم اینجا) و اجازه ی خروج ندادن از فرودگاه هم به کابوس های قبلی ام اضافه شد. لعنت خدا (اگر بهش اعتقاد دارید!) بر شما باد! که اینطور روح و روان مردم رو بهم می ریزید به خاطر تفاسیر من در آوردی تان از کتاب مقدس تان. که در هیچ کجایش حرفی از حجاب به این شکلی که شما مردم را به آن وادار می کنید نیامده... 
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:0 |

روزی روزگاری شهر کوچکی بود که در میان دشت های وسیع سبز که رود پُرآبی آن را آبیاری می کرد، بنا شده بود. و ساکنان آن همگی در جیب هایشان تکه مقوایی را حمل می کردند که اسمشان رویش نوشته شده بود.

ساکنان این شهر ترکیبی از فقرا و ثروتمندان بودند. ثروتمندان تحصیل کرده و مهربان بودند، پیراهن های سفید و کفش های براق داشتند، رقصیدن و ملایم صحبت کردن و با ظرافت خم شدن و بوسیدن دست خانم ها را بلد بودند. و فرزندانشان مادرانشان را ، با لطافت، "ماما" صدا می کردند.

در عوض فقرا وقتی خوشحال بودند با بی نزاکتی و به قهقهه می خندیدند، تف می کردند و باور داشتند که بعد از مرگ به بهشت خواهند رفت. و بچه ها با صدای خشن و گوش خراش داد می زدند: "مادر!..."

 ثروتمندان و فقرا احترام زیادی برای مرده ها قائل بودند، و هر گاه که تشییع جنازه ای بود، می ایستادند، و در چشمانشان اندوه و ترس ظاهر می شد و حتی برخی از آنها داوطلبانه تابوت مرده ی ناشناس را تا مسیر طولانی حمل می کردند. و هنگامی که دهانشان را برای بلعیدن لقمه ی اول باز می کردند، همه ی آنها، با احترام می گفتند: "بسم الله الرحمن الرحیم" ، و به هنگام اتمام غذا زمزمه می کردند: "الحمد الله الرب العالمین".

اما وقتی دختری از شهر گناهی مرتکب می شد، در جدا کردن سرش از بدن، با چاقویی بزرگ، تردید نمی کردند.

کارگران هشت ساعت در روز کار می کردند، و عشاق، پنهانی در تاریکی سینماها همدیگر را می دیدند و آنجا دست های یکدیگر را به گرمی می گرفتند.

و پزشکان توصیه های خود را مدام تکرار می کردند: "خوب بجوید...زود بخوابید...سیگار کشیدن و نوشیدن (الکل) را ترک کنید..."

افراد مسن سرشان را با غم و اندوه تکان می دادند و غرغرکنان می گفتند: "فساد همه جا را گرفته....زنها شلوار می پوشند...بچه ها به والدینشان احترام نمی گذارند...اینها نشانه هایی از پایان زندگی در دنیاست."

این شهر علی رغم کوچکی اش، آفتابی داشت که سر ساعت معینی طلوع می کرد و همچنین سر ساعت معینی غروب می کرد. و شبی مزین به ستاره های بی شمار که در کنار ماه سفید، می درخشیدند.

در آن شهر مرد ناشناسی بود که چهره اش مانند جمجمه یی بود که رویش پوستی خشک و رنگ پریده چسبانده بودند و آرزو داشت که گُلی باشد یا پرنده ای و یا یک ابر آرزومندِ سفر، و با وجود اینکه می دانست که نمی تواند یک گل یا یک پرنده و یا ابری در آرزوی سفر باشد هیچ گاه غم نتوانست بر او غلبه کند...

 

خوب دیگه تا همین جا بسه. به نظر من تا همین جاش جالب بود که ترجمه ش کردم. جالب از این نظر که انگار به مردم ما نزدیکه. و خوب در واقع هم هست. نویسنده ی این داستان کوتاه زکریا تامر (طامر؟) هست که اهل سوریه است. دیروز داشتم یکی از جزوه هامو می خوندم یه سری داستان کوتاه و اینا هم بود. که این به نظرم بدک نیومد. آخرش رو هم نمی گم که بمونید تو خماری! اسم داستان رو اگه بخوام تحت اللفظی ترجمه کنم می شه: بهار در خاکستر ، که خوب خیلی ضایع است و از اونجایی که من همه اش رو خوندم و می دونم موضوع چیه می گم: بهار در شهر سوخته یا خاکستر شده! و چون از هیچ کدوم این نظرات گهربار خودم خوشم نمی یاد اون بالا نوشتم: زندگی در شهر خاکستری! (مرسی ترجمه ی من درآوردی!)

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:48 |