حالا که نوشتن شماره ای مد شده منم اینجوری می نویسم که از قافله عقب نیفتم، هر چند خودم گاهی اینجوری می نوشتم! حالا.... برم ببینم تا چند می رسم.
۱. خسته شدم از بس هیچی ننوشتم و همش فقط خوندم. به خیال خودم نمی نویسم که وقتم گرفته نشه و به کارهام برسم. اما اندازه ی قبل وقتم جلوی کامپیوتر می گذره. گرفتارترین آدمهای وبلاگستان از فعالترین ها هستن. این یعنی این که فکر بی خودی می کنم و الکی بهونه می یارم.
۲. وسط کارا و درس هام کتاب پرسپولیس ساتراپی رو هم خوندم. هر شب یه کمی...تا اینکه امروز تموم شد. خوشمان آمد! در بسیاری قسمت ها هم احساس همذات پنداری ما را کشت! مخصوصا قسمتهایی که مربوط به اتلاف وقت و ترسش برای هیچی نشدن بود دقیقا حال و روز خودم بود.
۳. عشق معمولا تر و تازه و نو که باشه قشنگ تر و جذاب تره. دروغ می گن هر چی بگذره پخته تر می شه و اینا. یا مثل قالی کرمون می مونه! (این اصطلاح رو هم به کار می برن راستی یا باز چرت گفتم؟) لپ کلامم اینه که آدما تا وقتی که تلاش می کنن همدیگه رو بشناسن برای همدیگه جالب و هیجان انگیزن. همین که شناختشون نسبتا کامل شد از هم سیر می شن. البته جسارت نباشه به محضر برخی عشاق سینه چاک!
۴. خوش به حال هر کسی که می تونه زود و راحت خرید کنه. بهش حسودی می کنم. منی که برای انتخاب چهار تا دونه گوجه فرنگی دست کم پنج شیش دقیقه خودمو معطل می کنم برای خرید یه جفت کفش بایدم ۸ ماه بگردم! ای روزگار! چی می شد من هم یه کم سهل گیرتر بودم تو همه چی. پدر خودمو درآوردم به خدا...
۵. رفتم این دزدان دریایی کارائیب رو هم دیدم. قسمت های قبلی شو ندیده بودم اما فکر کنم دیدن و ندیدنشون خیلی هم توفیری نمی کرد! فقط دوباره یادم اومد این جانی دپ خیلی دوست داشتنی یه! از ادوارد دست قیچی و چارلی و کارخونه شکلات سازی به اینور دیگه فیلمی ازش ندیده بودم :)
۶. دریم گرلز رو هم تو خونه دیدم دیروز و اصلا حال نکردم باهاش. اه اه پیف پیف! همش در حال خوندن و جیغ زدن بودن. منم کلی شو رو دور تند دیدم. حوصله ام سر رفته بود. کلن از این آثار موزیکال که به جای عادی حرف زدن با هم، چه چه می زنن خوشم نمی یاد. خوب شد نرفتم سینما پولمو حروم کنم.
۷. یه ویدئوی جالب از چهره ی زنها در هنر نقاشی طی ۵۰۰ سال.
۷. دلم می خواد خونه مو عوض کنم ولی حوصله ی گشتن ندارم. از دست این همسایه های دیوونه می خوام فرار کنم. اما معلوم نیست جایی که برم از اینجا بهتر باشه. خلاصه که فعلا هستم همین جا!
۸. برای کلاس امروز باید سه تا مقاله بخونم. هنوز تو اولیش گیر کردم. تئوری خوندن و فهمیدن هم خودش هنره! من که هیچی دستگیرم نشد، باید دست از پا درازتر برم بشینم سر کلاس. خوشبختانه یکی از همکلاسی هامو تو راه دیدم اونم گفت هیچی نفهمیده، من همچین ذوق کردم که بیا و ببین. حالا یا مشکل از آی کیو من و اونه یا ... حالا امروز عصر معلوم می شه!
۹. بعضی وقتها دلم غنج می زنه (؟) برم فرانسه یاد بگیرم، خوبه باز از مرحله ی فکر کردن تا تصمیم گرفتنم کلی طول می کشه وگرنه مثل کلاس ایروبیک می شد که پول دادم و نرفتم! یکی نیست به من بگه تو حالا اینی که زاییدی رو جمع کن تا برسی به فرانسه! تازه قبل از ارتکاب یادگیری فرانسه باید انگلیسی مو درست کنم که از اهم واجباته!
۱۰. دیشب این خبر (روایت خودکشی یک کارگر) رو خوندم و از اون وقت تا حالا همش تو فکر این کارگرها هستم که چندین ماهه حقوقشونو نگرفتن. بی چاره ها صداشونم به جایی نمی رسه. اعصابم خورده... از ژاپن و آلمان تماس گرفتن که حاضرن کمک کنن به این خانواده. واقعا خجالت آوره برای دولت، این که دیگه مورد سیل و زلزله نیست که از خارج از کشور می خوان کمک کنن. یعنی ماهی دویست هزار تومان هم حق یه کارگر زحمتکش نیست؟ این رقمها که تو اون همه بریز و بپاش ها اصلا گم می شه و به چشم نمی یاد، به این همه بی آبرویی برای دولت می ارزه؟
۱۱. ختم کلام.
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت
15:35 |