تبليغاتX
یغورت
 

 

با تاییدات خداوند متعال

به میمنت و شادمانی

جشن عقد کنان

 

دوشیزه آذر             و                آقای ه 


زیباترین شب زندگی خود را جشن میگیرند تا آن را به به یاد ماندنی ترین

سپیده عمر متصل نمایند و منتظر حضور شما سروران و عزیزان در این

ضیافت شادی و موعد شیرین وصال هستند تا حلاوت آن را با شما تقسیم

کنند.

از کلیه دوستان عزیز بلاگی، مجازی٬ خوانندگان و کلیه اهالی محترم وبلاگستان

دعوت به عمل می آید تا در این رخداد خجسته شرکت کرده و با هوا کردن پست

جدید٬ کامنت٬ نامه برقی و... شادی و شیرینی این مراسم را دوصد چندان فرمایند.

تاریخ : بیست و نهم تیرماه ۱۳۸۶

 

آدرس : وبلاگستان - وبلاگ آذرستان

دوستان و خانواده های : آذرستان -راننده ترن -اعلیحضرت حاج آقا -بایرامعلی -از برکلی -خانم حنا -سرزمین رویایی -یغورت - حاجی واشنگتن - شانه به سر مدیریت شرکت خدماتی هاذر(مسئولیت نامحدود)- سندیکای لوکوموتیو رانان - نیروی انتظامی تهران بزرگ - شهرداری تهران- خانواده محترم رجبی-سندیکای وبلاگ نویسهای تهران - اتحادیه وبلاگنویسان کالیفرنیا و حومه - انجمن بلاگرهای مقیم ژاپن- وبلاگ نویسهای مقیم اسپانیا - بلاگ نویسهای مقیم دی سی

و همچنین اهالی و ساکنان وبلاگستان فارسی و سایر دوستان

از نورچشمی های عزیز بعدا پذیرایی خواهد شد!!!

 

چاپ صلاحی - میدان بهارستان

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 11:39 |
شرایط قرارداد کار:

۱. ازدواج نکردن. این قرارداد در صورتی که معلم(خانم) ازدواج کند بطور اتوماتیک وار باطل و فاقد اعتبار خواهد شد.

۲. قدم نزدن به همراه آقایان.

۳. بین ساعات ۸ شب و ۶ صبح در خانه بودن مگر در موارد انجام کارهای مربوط به مدرسه.

۴. حضور نیافتن در بستنی فروشی های مرکز شهر.

۵. ترک نکردن شهر تحت هیچ شرایطی مگر با اجازه ی شورای نمایندگان.

۶. سیگار نکشیدن. در صورتی که معلم در حال سیگار کشیدن دیده شود این قرارداد بطور اتوماتیک وار باطل و فاقد اعتبار خواهد بود.

۷. آبجو، شراب و ویسکی ننوشیدن. در صورتی که معلم در حال نوشیدن آبجو، شراب و ویسکی دیده شود این قرارداد بطور اتوماتیک وار باطل و فاقد اعتبار خواهد بود.

۸. همراهی نکردن هیچ مردی در ماشین مگر پدر و برادر.

 ۹. لباس های با رنگ براق نپوشیدن.

۱۰. رنگ نکردن موها.

۱۱. دست کم دو زیردامنی پوشیدن.

۱۲. استفاده نکردن از لباس هایی که بالاتر از پنج سانتی متر از بالای قوزک پا قرار گیرند.

۱۳. کلاس را تمیز نگه داشتن.

آ) جارو کردن کف کلاس حداقل یک بار در روز.

ب) طی کشیدن کف کلاس با آب گرم حداقل یک بار در هفته.

ث) تمیز کردن تخته حداقل یک بار در روز.

د) روشن کردن آتش راس ساعت ۷، به منظور گرم شدن کلاس به هنگام ورود دانش آموزان در ساعت ۸.

۱۴. استفاده نکردن از پن کیک و رژ لب، آرایش نکردن.

* این از اون مطالبی یه که این روزها بین اینجایی ها فوروارد می شه. یه کپی اش رو هم می ذارم در ادامه مطلب برای علاقمندان.

**الان دیدم ترجمه ام چقدر سرخپوستی شده! ساعت دو و نیم نصفه شبه و خسته ام. ایرادها رو یا ندید بگیرید یا اگه حال دارید بنویسید تا اصلاح کنم. شب به خیر :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 3:21 |
- فردا تاریخ رُندی یه: هفت ِ هفت ِ دوهزار و هفت. می گن این ۳ تا هفت شانس می یاره! اگه می خواهید عروسی کنید فردا روز مناسبی یه!

- جشن های "سَن فرمین" از امروز ظهر شروع شد. همون جشن معروف که گاوها رو ول می کنن تو خیابون و مردم هم جلوشون می دوند. مراسم "گاو ول کنی" اش البته از فردا صبح شروع می شه. بزن و برقص و بخورش از امروز تو شهر پامپلونا شروع شده. ۹ روز هم ادامه داره. همه تو این جشن لباس سفید می پوشن و یه دستمال گردن قرمز هم می بندن. تصویر جالبی یه. البته من از تو تلویزیون دیدم :) از سال ۱۹۱۱ تا سال گذشته کلا ۱۴ نفر زیر دست و پای گاوها نفله شده ان! که بیشترشون هم توریست بودن. حواستون باشه هوس نکنید بیاید این ورا! گاوهای اینجا غریب کُش ان. یه سری هم معترض اند به این کشت و کشتار و هر سال با شاخ های پلاستیکی قرمز و با لباس محدود! بست می ایستند. اینم نمونه ی امسال اش. 

- مجله ساینس اعلام کرده که هر آدم روزی ۱۶۰۰ کلمه حرف می زنه. البته اگه حرفهایی که تو دلم می زنم و خواب و خیال هامو به اضافه ی مکالمه ی هر روزه ام با در و دیوار و یخچال و پنکه و چند تا "اشتباه گرفتید" به تلفن، رو در نظر بگیرم، با کلی تخفیف احتمالا درست گفته!

- امروز یه چیز بامزه دیدم بیرون، یا مردم خیلی بی کارن یا کله شون خرابه. یارو عکس اش رو چاپ کرده، کنارش نوشته "دارم عروسی می کنم". پایین اش هم نوشته "می خوام همه ی شهر بدونن که بالاخره تصمیم گرفتم در "بیسنته کالدرون" ازدواج کنم" آخرش هم نوشته "چقدر خوشبختم!" (خوش به حالش، لابد مجبور نیست کار کلاسی تحویل بده که انقدر با فراغ بال ابراز خوشبختی می کنه)، اونوقت ببین چقدر هزینه کرده فقط همینو بگه. جوونای این دوره زمونه... اینم عکس اش:

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 23:10 |
 

دلم یه شعر خوب می خواد. یه شعری که قدرت اینو داشته باشه که حال آدمو خوب کنه. می خواد عاشقانه باشه، نفرین نامه باشه یا هر کلاس دیگه ی شعری فرقی نمی کنه. فقط بتونه سبک کنه و با خودش ببره...

همچین شعری هست؟ می شه هر کی هر چی بلده بنویسه؟ یه بیت، یه مصرع، یه صفحه...

الان همه اش این تو ذهنمه: تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دل تنگ شدی؟

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 19:46 |
- یک دوستی دارم که خیلی در زمینه ی آشنا شدن و دوست شدن با سنیورها سخت گیر بود. دیگه داشت سن و سالی ازش می گذشت و ما هم نگرانش می شدیم، البته به این دلیل که از تمایل ایشون برای داشتن یک رابطه سالم و عشقولانه باخبر بودیم. گذشت و گذشت تا پس از چند صباحی مژده داد که بعله. بالاخره تیری بر قلبانش (با اجازه ی لیمبو) نشسته و او را دچار حالت عشقولانه گی کرده. حالا یک دو ماهی بیش نگذشته از آن ماجرا و ما خوشحال از اینکه او سر و سامانی گرفته، می گوید یک تیر دیگر نیز بی خبر بر قلبانش نشسته! حالا به من می گوید چه کار کنم؟ به نظرت کدامیک را دوست تر دارم؟! آخر این هم سوال است؟؟؟ من از کجا بدانم؟ من اگر می دانستم که...

-انقدر موضوعات جدی برای نوشتن دارم که تعدادی شون رو هم درفت کردم با چند جمله خلاصه وار در مورد موضوع مورد نظرم که سر فرصت برم سراغشون. اما اصلا حال و حوصله ندارم. کمی هم به خاطر سرعت عمل بالام هستش که تا بیام تصمیم بگیرم و بالا پایین اش کنم و از همه ی جهات بررسی اش کنم دیگه تاریخ مصرف ش گذشته یا خودم منصرف شدم از نوشتن اش.

-در مورد سرعت عمل گفتم، هر چی تو نوشتن کند هستم تو گرفتن کاسه بشقاب و لیوانهایی که گاه گداری از روی آب چکون یا روی میز در حال سقوط هستن سریع ام! حالا این قابلیت به حساب می یاد یا نه رو دیگه نمی دونم. اما همینطوری تو این مدت تقریبا هیچی نشکستم و کلی ظرف و ظروف رو نجات دادم. اما بدشانسی آوردم پریروز، همراه با لیوان و بشقاب سعی کردم رنده رو هم نجات بدم! نتیجه اینکه سر انگشتام رنده شده حسابی! می شد یه کتلت درست کرد باهاش :)

-دارم یه کتابی می خونم که ترجمه ی عنوانش اینه: جادوگرها، قابله ها و پرستارها. کتاب فوق العاده جالبی یه که سعی داره توضیح بده چی شد که زنها کم کم حضور در عرصه ی پزشکی رو از دست دادند. اونها که تا قبل از قرون وسطی- تا حدود قرن ۱۴ و ۱۵ میلادی- به عنوان جادوگر، قابله، درمانگر، پرستار و عناوینی از این دست به نوعی به طبابت مشغول بودند کم کم عرصه به آنها تنگ شد و کنار گذاشته شدند. بخشی که برای من خیلی جالب بوده تا اینجا مربوط به جادوگرها است. اکثر جادوگرها کسانی نبودند مگر درمانگرانی ساده، که با استفاده از گیاهان دارویی و یا تغییر رژیم های غذایی به طبابت مردم عامی و روستایی می پرداختند. اینطور که تو این کتاب اومده جادوگر صفتی یه که از طرف قدرتهای حاکم اون زمان از جمله کلیسا به این زنها داده شده. چون اونها رو دارای قدرت شیطانی می دونستن که می تونستن شفا بدن. کلیسا به مخالفت با اونها پرداخت چون اولا با روح درمانگری و شفابخشی به انسانها مخالف بود (چون همه چیز از جمله درد و بیماری رو خواست خدا می دونست و مداوا رو، برای قشر فقیر جامعه، مخالف مسیحیت می دونست. ثروتمندان البته که مستثنی بودند!) و دوم اینکه به خاطر اینکه اونها زن بودند و البته محبوب عامه. اونها از خواص دارویی گیاهان اطلاع زیادی داشتند. این اطلاعات هم نسل به نسل از مادر به دختر یا آشنایان منتقل می شد. بعضی از گیاهانی که استفاده می کردند امروزه نیز در علم پزشکی به کار می رود. اینکه اینها از تاریخ نیز حذف شدند همون قصه ی تکراری قدرته. که تاریخ رو همیشه کسانی نگاشته اند که بر مسند قدرت و حاکمیت نشسته اند. پس همه چیز به نفع آنها و به ضرر دشمنانشان که اغلب قشر فقیر، ضعیف و حاشیه نشین بوده اند، نوشته شده است. به این ترتیب از این زنها هر جا که در تاریخ یاد شده به عنوان جادوگر بوده. و حذف این جادوگران از صحنه ی پزشکی و کلا از صحن جهان خود ماجرایی دارد خواندنی. فقط خلاصه وار بگویم که طی ۴ قرن در اروپا و به دستور کلیسا این زنها را زنده زنده در آتش می انداختند. و فقط شهادت یک نفر کافی بود تا اتهام زنی به عنوان جادوگر اثبات بشه...

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 14:24 |
 

داشتم روزنامه یی رو تورق می کردم که یه دفعه یاد دانشکده ی ادبیات و زبانهای خارجه مان در تهران افتادم. یه سالن مطالعه ی روزنامه و مجلات خارجی! واقع در طبقه پنجم (طبقه ی آخر) ساختمان دانشکده تهیه و تدارک دیده شده بود تا دانشجویان جویای علم و دانش برن اونجا و با منابع دست اول! و تر و تازه ی اخبار سالهای پیش حال کنن! رییس دپارتمان زبان اسپانیایی که یه خانوم خیلی باسوادی هم بود با کلی درخواست و نامه نگاری موفق شده بود از روزنامه ال پائیس شماره های برگشتی شون رو بگیره. یعنی خودشون با هزینه ی خودشون می فرستادن فکر کنم. بگذریم، می خواستم بگم ما بدون کتاب و حتی دیکشنری درست و حسابی و در فقر کامل منابع، اونجا درس خوندیم و فارغ التحصیل شدیم(آخییییی دلم برا خودم سوخت). این چند تا روزنامه و مجله ای هم که با کلی تاخیر و در واقع با اخبار جزغاله شده (دیگه از سوخته هم گذشته بود) می رسید دانشکده، کلی هم تو صف سانسور شدن عکس ها و تصاویر مستهجن! می موند. یه خانومی اونجا بود که هم در سنگر قرض دادن روزنامه مجله ها فعالیت داشت هم در سنگر سانسور. خلاصه که یه سر داشت و هزار سودا. بعضی وقتها بعضی عکس های مستهجن از زیر ماژیک سیاهش در می رفت و بچه ها تمام هوش و حواسشون می رفت پی عکس ها! اصلا کلا به خاطر اون عکسها بود که ما منحرف شدیم!

به قول یکی از دوستان: این بود یک خاطره...

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:50 |
 

دیشب تا صبح دو نفرو ناکار کردم فرستادم اون دنیا! محل وقوع جنایت هم برای رد گم کنی زیرزمین خونه ی مامانم اینا...مقتولین رو هم نمی شناسم، از انگیزه ی قتل هم بی خبرم. فقط یادمه بدون اینکه آثار جرم رو پنهان کنم رفتم بیرون قدم زدم، با خونسردی تمام. بعدش نگران شدم برگشتم آثار رو از بین ببرم دیدم یکی از جنازه ها نیست! مامانم هم داره جلوی در رو آب و جارو می کنه. صبح که بیدار شدم این ور دنیا سرم و تمام بدنم درد می کرد، فکر کنم درگیری با مقتولین سابق! خیلی طولانی و سنگین بوده. به هر حال اینم بگم که نه فیلم ترسناک دیدم این روزها و شبها و نه شام خورده بودم. حالا هر کی تونست بگه چرا من چند وقت یه بار تو خواب مرتکب قتل می شم جایزه داره! :)

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 9:41 |