- این اومدن هم اشاره به وبلاگستان داره و هم تهران ِ ستان.
- این مادربزرگ ها خودشون ستون های پدرسالاری مملکت ان! ولی در هر حال خیلی هم عزیزند. جملات قصاری نظیر "زن باید حرف کش ِ شوهرش یا بزرگترش باشه" همین چند لحظه ی پیش از اون اتاق بغلی به گوش ما رسید. :)
- اینجا خوبه. بودن توی خونه و کنار خونواده خیلی خوبه. احتمالا فقط برای مدت محدودی و تا زمانی که آدم کارش به ادارات دولتی و غیره نیفتاده. البته با همون چند بار بیرون رفتن به قصد انجام کارهای خیلی ضروری کمی تا قسمتی اعصابم لهیده شد. بدتر از همه اوضاع ترافیکه. من هم مثل خیلی های دیگه این سوال برام پیش اومده که مگه نمی گن بنزین نداریم پس این همه ماشین تو خیابونا چه کار می کنن؟!
- اومدنم مثل همه ی مسافرتها با یه کم اضطراب و دلهره همراه بود. بیشتر از پونزده ساعت توی راه بودم. که البته این جدای از مسافرتی بود که روز قبل از پرواز از شهرمون تا پایتخت داشتم. نمی دونم چرا به اکثر کشورهای اروپایی پرواز مستقیم داریم اما به اسپانیا نداریم. ای بخشکه این شانس!
- البته لازم نیست بگم که نصف دلهره ام مربوط به فرودگاه تهران بود. فکر می کردم اونجا حتمن یه گیری بهم می دن که البته به خیر گذشت. آخه مگه بیکارن ساعت سه نصفه شب وایسن اونجا به مانتوی ملت گیر بدن؟ (بعضی ها می گن آره) ماجراهای پرواز و فرود و ورود به مهرآباد رو این دوست خوب چند روز پیش با قلم خوبش نوشته، من دیگه روده درازی نمی کنم.
- خوب دیگه برم. اومدم فقط بگم که دارم تو هوای کثیف تهران نفس می کشم. جای همه ی دوستانی که دور از ایران هستند خالی. من به جای همه شون یه چلوکباب هم می زنم تو رگ. (بعضی ها درخواست داده بودن به خدا!)

