تبليغاتX
یغورت
 

دارم یه کورس مسخره ی اصول اولیه ی بازرگانی یا یه همچین چیزی! رو می گذرونم که می دونم به درد هیچ کاری نمی خوره، ولی خوب دیگه حداقل می رم اونجا گاهی یه کم می خندم به سوتی های بچه ها. برای آخر ترم هم باید یه پروژه ای رو به صورت گروهی انجام بدیم. از اونجایی که من با دو تا نابغه تو یه گروهم همه ی ایده ها از کله من تراوش کرده، خدا به داد برسه! البته بگم که بیشتر از پنج دقیقه هم روش فکر نکردیم و همون اول که باید راجع به راه اندازی یه شرکت یا کار و کاسبی کوچیک فکر می کردیم من گفتم یه رستوران چند ملیتی نزدیک دانشگاه! و از دانشجوهای ملیت های مختلف دعوت می کنیم که هر کدوم یه روز تو رستوران کار کنن و غذاهای مخصوص کشورشون رو بپزن، هر روز یه کشور. اینجوری هم یه کار شرافتمندانه دارن هم یه پولی به جیب می زنن. حالا شما اصلا فکر نکنید که چطور ممکنه هر روز کلی مواد غذایی جدید خرید و از همش استفاده کرد و اینا. وارد جزییات نشید و به خام بودن ایده هم نخندید. دیروز استاد ایده ی همه ی گروهها رو می پرسید. اول از همه هم بعد از کلی تعارف با هم گروهی ام بالاخره من مجبور شدم که راجع به ایده ی درخشانم! توضیح بدم. بعد یکی دو گروه دیگه هم ایده های شکمی نزدیکی به مال ما داشتند. استاد هم گفت انگار شما ها همتون گشنه اید!!! دوره های گذشته هم خیلی از دانشجوها می رفتن سراغ ایده ی راه اندازی رستوران یا بار. از قیافه های نزارمون پیدا بود که چند روزه غذای درست و حسابی نخوردیم. البته من به روم نیاوردم که نهار سبزی پلو با ماهی خورده بودم:) حالا دوباره تصمیم گرفتم به یه کار فرهنگی تری فکر کنم. از ایده های شما هم استقبال می شود.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 12:28 |
 

هر وقت تصمیم می گیرم به صاحبخونه ام بگم که مثلا بخاری رو عوض کنه که اصلا گرما نداره یا یه خوشخواب نو بخره که هر روز با کمر درد از خواب بیدار نشم یه بلایی تو خونه نازل می شه که دیگه نمی شه حرف شو زد. امروز صبح هم یه صدای گرومپی اومد و فکر کردم خوب لابد یه تیکه از سقف یه گوشه یی افتاده اومده پایین. طبق معمول! کاشی کاری های شل و ول و از سر باز کنی ِ آشپزخونه یا حموم ه. این بار فقط مال آشپزخونه بود. از زیر سقف تا وسطای دیوار کاشی ها عین یه پوسته از دیوار فاصله گرفتن و هر آن ممکنه که بیفتن پایین. فوری زنگ زدم به صاحبخونه که اگه کاشی ها رو سالم می خوای یکی رو بفرست بیاد نجاتشون بده وگرنه اگه بشکنن باید از نو بخری. دور نیست روزی که من تو این خونه ی قراضه زیر آوار بمونم! خدا رو شکر اینجا سیل زیاد می یاد و زلزله نمی یاد وگرنه فکر کنم با دو ریشتر خونه رو سرم خراب بشه.

نمی دونم چرا حتی وقتی یه چیزی تو خونه خراب می شه که من مسئولش نیستم مثل همین کاشی کاری ها و موارد دیگه، من خودم رو مقصر می دونم. دیگه روم نمی شه یه درخواست دیگه از صاحبخونه ام بکنم. اون هم آدم خوبی ه البته، امسال اجاره خونه رو هم اصلا زیاد نکرد. ولی دلیلش شاید این باشه که من یک نو مستاجرم! اگه سالها بود که زندگی مستاجری داشتم الان هم روم زیاد شده بود هم تجربه ام:)

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 13:57 |
 

سه خواهر بودیم. یکی گفت:
"با اولین ستاره عشق خواهد آمد..."
مرگ آمد و ما را بی او گذاشت.

دو خواهر بودیم. به خود می گفتم:
"مرگ خواهد آمد و تو تنها خواهی ماند..."
اما عشق او را با خود برد.

من به ناله می گفتم، به ناله می گویم: "عشق می خواهم یا مرگ

عشق یا مرگ؟!"

و هنوز منتظرم...

 

رافائل آلبرتو آریتا

نویسنده ی آرژانتینی

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 19:23 |
فکر کنم شنبه شب بود که اولین ویدئویی که خفه شو گفتن پادشاه اسپانیا به هوگو چاوز رو نشون می داد تو اینترنت دیدم و شروع کردم به غش غش خندیدن. از اون موقع تا حالا مثل خیلی از مردم اینجا هر بار که این تصویر رو می بینم حداقل یه لبخند ناخودآگاه رو لبم می شینه. یکی از دوستانم می گفت ببین فردا با این جمله پادشاه "چرا خفه نمی شی؟" چه کارها که نمی کنن، مطمئنم که فردا زنگ همه ی موبایل ها تو اسپانیا می شه صدای پادشاه خوآن کارلوس که با عصبانیت داره جمله ی حالا معروف شده اش رو می گه. از دیروز شیرین کاری ها شروع شده، آهنگ و کلیپ ساختن با این جمله، صدای پادشاه رو میکس کردن و رو موبایل ها گذاشتن و ... یه سایت طنز هم اومده یه مسابقه ی جوک و طنز درباره خوآن کارلوس و جمله اش راه انداخته و یه هفته وقت براش تعیین کرده. به سه تا کار برتر هم قراره جایزه بده.

یکی از شیرین کاری ها هم اینه به تقلید از فیلم ۳۰۰:

همش شاکی بودم از اینکه اینجا مردم جوک برای همدیگه اس ام اس نمی کنن(از بس که گرونه) این ملت اصلا هیچ وقت هیچی برای تعریف کردن و خندیدن ندارن. با این بساط خوراک چند وقت تامین شد. کافیه بشینی پای برنامه های طنز تلویزیون یا چند تا سایت رو باز کنی و بخونی:)

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 16:34 |
به همکلاسی های آلمانی ام گفته بودم که اگر جشنی، مراسمی، کلاس ورزشی، چیزی می رن به من هم خبر بدن که از کنج خونه ام بکنم و برم بیرون. پریروز یکی شون بهم گفت که برای هالوین جشن می گیرن ساعت دوازده دیشب. از اونجایی که خیلی روحیه ی شاد و جشن برویی دارم سریعا دعوتشو رد کردم و تمام مدت نشستم تو خونه. ساعت یازده هم گرفتم خوابیدم! اصلا ما اهل خوشگذرونی نیستیم، یاد نگرفتیم خوش باشیم. اونوقت امروز که روز مرده هاشونه راه افتادم یکه و تنها رفتم قبرستون. هر چند قبرستون شون به غمگینی مال ما نبود. مردم خوش تیپ کرده بودن انگار که می خواستن برن مهمونی، با دسته گل و اینا. آدم این قبرستون ها رو که می بینه هوس مردن می کنه. اصلا ترسناک نیستن. پر از گل و درخت هم هستن. نتیجه گرفتم که از تو قبرستون هم می شه فرهنگ یه ملت رو شناخت.  

مرده های پولدار

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 16:55 |