تبليغاتX
یغورت
خودم کم بدبختی و گرفتاری و دپرشن دارم از در و دیوار هم برام می باره. اولا غصه می خوردم خدایا تنهایی خیلی سخته، یه دوستی رفیقی دور و برم باشه یه کم از تنهایی دربیام. خیر سرم پیدا شد. دوستمون یه هفته ای هست که با یار و همخونه اش بهم زده و از لحاظ روحی روانی داغون بود و هست همچنان. من که کلا بلد نیستم به کسی روحیه بدم و امیدوارش کنم، الکن می شم در این جور مواقع، به زبون اجنبی دیگه بدتر. و از اونجایی که کاملا مستعدم برای دپ زدن می شینیم با هم سیگار می کشیم و اون تعریف می کنه و گریه می کنه و من هم با تکون دادن سرم تایید می کنم. جالب اینجاست که نه اون سیگاری یه و نه من. انقدر می رم تو حس که اون می یاد به من روحیه می ده! امشب هم از شانس گند ما دوست دوستم که خونه اش مهمون بود و قرار بود با هم شام بخوریم در یک اقدام شگفت انگیز همونجا با دوست پسرش به هم زد و بعدش هم اشک و آه وناله و فحش و غیره. آقا این دو لقمه غذا تو گلوی ما گیر کرد. کوفت و زهرمار بود اونی که فرو می دادم، غذا نبود. سه تایی به سلامتی هم سیگار کشیدیم و منم چند تا فحش دست اول دبش یاد گرفتم. خلاصه که دیگه تحمل گریه دیدن نداشتم به بهونه ی اینکه قراره بهم زنگ بزنن اومدم خونه ام و الان دارم اینجا می نویسم. جون خودم دیگه نمی رم امشب اونجا وگرنه کارم به اعتیاد و خودکشی می کشه.

مهمونی تولد کوفتی مون رو که به خاطر این رفیق مون به روش فردین مندانه لغو کردیم و از خیرش گذشتیم. خواستیم نگه حالا که ما اوضاع احوالمون بده این یارو داره جشن می گیره. سینما هم نرفتم با همکلاسی ها نشستم غذا درست کردم دور هم بخوریم و مثلا شاید یه کم خوش بگذرونیم.

 الان دوباره باید دعا کنم که تنها بشم.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 0:33 |
 

به نبودن ات عادت می کنند.

خیلی ساده.

 

* این حس الان و این لحظه ام است.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 13:9 |
- دیروز صبح که برای کاری به مرکز شهر رفته بودم (من تقریبا در حومه شهر زندگی می کنم)، و داشتم برای خودم تو خیابان قدم می زدم و غرق تخیلاتم بودم که با سلام و احوالپرسی گرم و صمیمانه ی دو تا جوون متوقف شدم. هر چی به قیافه شون خیره شدم یادم نیومد که اینارو کجا دیدم. با خودم فکر می کردم لابد دوست دوستی بوده اند که جایی به همدیگه معرفی شده ایم و من حالا به خاطر نمیارمشون. انقدر فسفر سوزوندم تو اون یه دقیقه تا اینکه چشمم افتاد به یه اتیکت روی سینه ی لباسشون. از انجمن عیسی مسیح نمی دونم چی چی بودن و قصد داشتند منو که خیلی قیافه ی کافرنما و از راه دین برگشته ای داشتم ارشاد و به راه راست هدایت کنند. خدا ازشون قبول کنه که تو این سرما راه می افتن تو خیابونا به ارشاد ملت و دعوت به پیوستن به گروهشون! من که نفهمیدم کجایی بودن چون اسپانیایی رو هم به زور حرف می زدن، بعدن که ماجرا رو تو کلاس تعریف کردم استادم گفت که اینها احتمالا مورمون هستن. فقط برای اینکه زودتر بی خیال من بشن گفتم که مسیحی نیستم و مسلمونم و براشون آرزوی موفقیت کردم. اولین بار بود که یه میسیونر می دیدم. همینطور اونا گفتن که اولین باره که یه ایرانی دیده ان :)

- تصمیم داشتم امسال یه کم خودمو تحویل بگیرم و روز تولدم از چند تا از دوستان و همکلاسی هام دعوت کنم که بیان خونه ام تا دور هم باشیم و اینجوری هم من از تنهایی در بیام هم اونا دستپخت منو بخورن. هر روز که از خواب پا می شم و حتی در طول روز چندین بار تصمیم ام عوض می شه. یه روز می گم حوصله تمیز کردن ظاهر خونه و خرید و آشپزی ندارم، فرداش شدیدا دلم می خواد به بچه ها زنگ بزنم. بعدش مردد می شم به کی بگم به کی نگم. آخرش می گم ول کن بابا حوصله داری ها. راحت نشستی تو خونه ات ماستتو می خوری، خودتو تو دردسر ننداز. آخرش هم یه اتفاقی افتاده که دیگه دل و دماغشو ندارم. اتفاق برای من نیفتاده ولی برای یکی از دوستانم که نزدیک من هم هست افتاده. به شدت اوضاع و احوالش بده. اینه که منم از دیروز دپرس شدم. اوضاع نوشتن هم خیلی داره بد پیش می ره. باید یه فکری به حال اون بکنم.  

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 16:6 |

زنانی که می نویسند هم خطرناکند

شاید نوشتن در مورد کتابی که هنوز کامل اون رو نخوانده ام درست نباشه، اما بعضی وقتها بعضی کتابها می تونن منو هیجان زده کنند، مثل کتابی که اخیرا خریدم و مثل آیات مقدس ازش مراقبت کردم تا وقت مناسب برسه و بخونمش. (هر چند که کتاب مقدس من کمی تا قسمتی دچار خط خطی شدگی و رنگ شده گی شده ولی این کتاب عمرا بشه) باید بگم که جلد کتاب، طراحی جلد و پشت جلد، جنس ورق ها که از نوع عالی هستند، و اندازه ی کتاب که بزرگ تر از حد معمولی هست و عکس ها و نقاشی هایی که جا به جا توی کتاب اومده و ... همه و همه به بالا بردن هیجان من برای در دست گرفتن اش کمک می کنه.

نویسنده ی کتاب زنانی که می نویسند هم خطرناکند اشتفان بُلمان آلمانی است. اگر این هم در عنوان کتاب باعث تعجب تون شده باید بگم که دلیلش اینه که نویسنده قبل از انتشار این کتاب، کتاب دیگری با عنوان زنانی که می خوانند خطرناکند نوشته و منتشر کرده بود. در واقع این دو کتاب یک مجموعه نفیس رو تشکیل می دن. اشتفان بُلمان ادبیات، فلسفه، تاریخ و تئاتر خوانده و یکی از معتبرترین متخصصین در آثار توماس مان است. تصویر روی جلد کتاب اول نویسنده رو می ذارم این پایین چون به نظر من خیلی خوشگل و چشم نوازه.

زنانی که می خوانند خطرناکند

اشتفان بُلمان در زنانی که می نویسند هم خطرناکند به جمع آوری نوشته ها، عکس ها و زندگی نامه ی زنان نویسنده از قرن هفتم تا بیست و یکم پرداخته. البته کار خودش رو به اروپا و آمریکای شمالی محدود کرده. هر چند که این نویسنده ی آلمانی به نویسندگان خاورمیانه نپرداخته اما کاملا واضح و روشن است که زنانی که در این منطقه و به طور خاص در کشور خودمون می نویسن تا چه حد می تونن خطرناک باشند! وگرنه هر روز یکی از اونها رو به جرم نوشتن راهی زندان نمی کردند.

 استادی داشتم در دوره ی لیسانس که می گفت کتاب خوب و وزین کتابیه که یه مقدمه ی درست و حسابی اولش نوشته شده باشه، اگر صفحه ی اول کتابی رو باز کنید و بی مقدمه شروع به روایت داستان کرده باشه بدانید و آگاه باشید که کتاب معتبری نیست. البته شاید این استاد عزیزم یه کمی زیادی سخت گیری کرده باشه در گفتن این جملات چون برخی کتابها مخصوصا اونهایی که به شدت حجم کمی دارن یا نویسندگان تازه کاری که معروف نیستند امکان اینکه کسی براشون مقدمه ی آنچنانی بنویسه وجود نداره. اما تا حد زیادی هم با حرفش موافقم. خیلی ها حال و حوصله ی خوندن مقدمه های طولانی رو ندارن چون بعضی از مقدمه نویس ها! یادشون می ره که دارن مقدمه می نویسن و گاهی حجم اون رو انقدر زیاد می کنن که با یه کتاب برابر می شه. کم پیش می یاد که من هم از مقدمه ی کتابی لذت ببرم و اونو کامل و بدون رد کردن پاراگرافها بخونم. حالا این همه روده درازی کردم که بگم مقدمه ای که اِستر توسکتس بر زنانی که می نویسند هم خطرناکند نوشته لذت خواندن کتاب رو دو چندان می کنه و به عبارتی اعتبار خاصی به اون می ده. بخش هایی از اون رو ترجمه کردم و اینجا می نویسم که اشاره ی کوچکی هم به زنان نویسنده در ایران داره: 

ادبیات به صورت سنتی همواره یک فضای اختصاص داده شده به مردان بوده و تا قرن بیستم تعداد کمی از زنانی که جرات می کردند قلم در دست بگیرند معمولا از یک نام مردانه برای پنهان کردن چنین جسارت و طغیانگری ای استفاده می کردند. (مانند جورج ساند فرانسوی، جورج الیوت که از نام معشوقه اش استفاده می کرد، کولت که چندین اثرش را به نام شوهرش چاپ کرد، سسیلیا بُل فابر اسپانیایی با نام مردانه ی فرنان کابایرو و ...  )

نوشتن زنان به منزله ابراز خودپسندی و نخوت زنانه تلقی می شد، زنان امکان بیان خلاقیت و عقلانیت شان را نداشتند، آنها موظف بودند که به کارهای خانگی و نقش سنتی مادر و همسر بپردازند.

هر کسی که تلاش کند از چارچوب ها و قواعد تعیین شده ی اجتماعی پا را فراتر بگذارد، به نوعی زندگی اش را به خطر می اندازد و این هم در مورد زنان و هم مردان صادق است. اما، در مورد مردان این چارچوبهای مشخص به قدری فراخ و گسترده بوده اند که مردان توانسته اند به هر چه که می خواهند بپردازند بدون اینکه از این چارچوبها خارج شوند. اما هنجارها و قوانین ما (زنان)، بر عکس مردان، همواره سختگیرانه و خفه کننده بوده اند. هنوز هم هستند اگر چه بسیار کمرنگ تر شده اند.

چرا خشونت علیه زنان افزایش پیدا کرده است؟ چرا شمار زنانی که به دست همسران، همسران سابق، عشاق و عشاق سابق به قتل رسیده اند افزایش یافته است؟ آیا مردان نسبت به گذشته خشن تر، تهاجمی تر و متجاوزتر شده اند؟ فکر می کنم که نه. این ما (زنان) هستیم که تغییر کرده ایم، یاد گرفته ایم که نه بگوییم، که ترک کنیم، که جایگزین کنیم: ما خود را از قید و بندها و معیارهای هزاران ساله رها کردیم. زنها هنگامی که در کنار زوج یا صاحب خود بودند مورد بدرفتاری و تجاوز قرار می گرفتند، خوار می شدند، اما کشته نمی شدند.

این قوانین و هنجارها زنان را به محیط خفه کننده ی خانه ها و به وظایف مادری محدود کرد. در دوران قدیم وقتی که زنان ۱۲- ۱۳ و گاهی تا ۲۰ فرزند به دنیا می آوردند که فقط تعداد کمی از آنها زنده می ماندند، فارغ از هنجارهای تعیین شده، وقت و فضایی برای انجام کار دیگری برایشان باقی نمی ماند. بی دلیل نیست که چهار تن از بزرگترین نویسندگان انگلیسی در قرن نوزدهم- جورج الیوت، جین آستین، امیلی و شارلوت برونته- که حضور زنان را در ادبیات به رسمیت شناساندند هیچ یک فرزندی نداشته اند. و یا سانتا تِرِسا یکی از مهم ترین نویسندگان به زبان اسپانیایی، یک راهبه بوده است.

تنها زمانی که به واسطه ی پیشرفت علم پزشکی مرگ و میر نوزادان کاهش پیدا کرد رشد خانواده ها رو به کاهش گذاشت. و زنان توانستند با کارهایی غیر از مادربودن و امور خانگی آشنا بشوند.

جین آستین که به گفته ی خواهر (برادرزاده) هایش، بیشترین بخش آثارش را در اتاق نشیمن خانه اش نوشته است و به عبارتی "اتاقی از آن خود" نداشته است، کاملا مراقب بوده که کسی از اطرافیان و نزدیکانش از فعالیت او باخبر نشود. وی هرگاه صدای در را می شنیده سریعا نوشته هایش را پنهان می کرده است. ویرجینیا وولف می گوید:" در نظر جین آستین یک چیز خجالت آور در نوشتن غرور و تعصب بوده که نوشتن آن را از دیگران پنهان می کرده. من از خود می پرسم غرور و تعصب رمان بهتری نمی شد اگر نویسنده اش مجبور نمی شد دست نوشته هایش را مرتبا پنهان کند تا کسی آن را نبیند؟"

در قرن نوزدهم بدون شک نوشتن کاری ناشایست برای زنان به شمار می رفته، یک هنجارشکنی و یک کار شرم آور که در ضمن زندگی را بر نویسنده مشکل تر و ریسک را چاشنی آن می کرده است. آنها برای موفق شدن می نوشتند نه برای معروف شدن. به همان دلیلی می نوشتند که هر نویسنده ای از هر جنسی و در هر دوره ای.

در طول قرن بیستم شمار زنانی که شروع به نوشتن کردند افزایش پیدا کرد و این حرفه از حالت یک شغل نامناسب برای زنان خارج شد. تصور می شود که در هیچ زمینه ی دیگری زنان نتوانسته اند تا این اندازه به برابری با مردان نزدیک شوند.

امروز اگر یک زن آلمانی یا آمریکایی تصمیم بگیرد که یک نویسنده ی مستقل باشد، زندگی پر مخاطره ای خواهد داشت، اما این پر مخاطره بودن شامل مشکلات معاش خواهد بود و تجربه ی اینکه نوشتن فی النفسه کار پرخطری است. اما این در حالی است که اگر یک زن ایرانی یا پاکستانی تصمیم به نوشتن بگیرد جسم و روح و زندگی اش را به خطر می اندازد. 

 اثر یک نویسنده ی مرد خوانده و قضاوت می شود بی در نظر گرفتن جنسیت اش، اثر یک زن خوانده و قضاوت می شود با در نظر گرفتن شرط زن بودنش.

مارگریت یورسنار می گوید در لحظه ای از زندگی اش زنی که می نویسد را کنار گذاشته تا به نویسنده ای که بر حسب اتفاق یک زن است تبدیل شود.

 

پ.ن. متن مخصوصا قسمت ترجمه ممکنه کمی تکه پاره به نظر بیاد که به دلیل اینه که نمی تونستم تمام متن رو ترجمه کنم. امیدوارم که تا همین حد هم گویا باشه.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 19:34 |