تبليغاتX
یغورت
 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 16:19 |
دیروز سال نوی چینی ها شروع شد. یکی از دوستانم پریشب اس ام اس زد که فلانی فردا چینی های دانشگاه قراره سال نو رو جشن بگیرن دوست داری بیای؟ من هم دیروز از خدا خواسته با یه دعوت شاه عبدالعظیمی! از طرف یکی که خودش هم به زور دعوت بود راه افتادم رفتم سمت رستوران چینی ای که قرار بود مراسم برگزار بشه. اولش از اینکه رفته بودم پشیمون شدم و می خواستم برگردم که نذاشتن. بالاخره یه جا هم به مهمونای پررو دادن تا بشینن! البته به مهمون نوازی ایرانی ها نیستن که اول همه چی رو برای مهمون فراهم کنن بعد برای خودشون. ولی خوب مهربون بودن. رستوران بزرگی نبود من نمی تونستم مثل همیشه وول بخورم. تکون های بی جا مساوی بود با برخورد پشتی صندلی ها و ... اما خوب از همون جا عکس هم انداختم و کلی هم خندیدم از لهجه ی بامزه شون. همه ی "ل" ها رو "ر" تلفظ می کنن، برای تلفظ "رررر" اسپنیش هم مشکل اساسی دادن. وقتی که می خوان یه حرف جدی بزنن سر و دست شون رو یه جوری تکون می دن انگار که عصبانی اند. یه سری هاشون انگار از توی انیمیشن های ژاپنی اومده بودن بیرون. جدی می گم با موهای خیلی عجیب و فشن.

 چینی هایی که اینجا هستن در زمره ی بچه پولدارها هستن. یک سال اول که امسال باشه اینجا فقط دارن به صورت فشرده زبان یاد می گیرن تا از سال بعد تحصیلی رشته ای که می خوان رو شروع کنن که مسلما پنج شش سالی طول می کشه. دانشگاه خیلی داره تحویلشون می گیره. همه ی هزینه ی ناهار دیروز رو معاونت دانشگاه تقبل کرده بود. البته که همه ی اینا در راستای روابط سیاسی و تجاری دو کشور باید باشه. دیروز در ضمن اشک این بچه ها رو هم در آوردن. دو تا از استادهای زبان شون هماهنگ کرده بودن با خانواده ی بچه ها که یه ویدئو تهیه کنن برای سال نو و بفرستن دانشگاه. ما که هیچی از زبونشون نفهمیدیم اما لابد پدر مادرها و پدربزرگ مادربزرگ هاشون می گفتن سال نو مبارک و دلمون برات تنگ شده و این حرفها. بعضی هاشون از تو خونه و زندگی شون فیلم گرفته بودن بعضی ها از خیابون و محله و برف و بوران. خلاصه که بامزه بود من هم در لحظاتی بغض تو چشام جمع شده بود!  یه دویست باری سال نو مبارک رو به چینی تکرار کردم اما درست یادم نمی یاد الان. یه چیز تو این مایه ها بود : سین یِن خوآلا!  :)

یه دوست چینی خوش تیپ دارم الان که قراره یه دست! چوب غذاخوری اعلا بهم بده :)

 این از اون غذاها بود که سر تمام میزهایی که چینی پشتش نبود دست نخورده موند.

 ادامه ی عکس ها در ادامه مطلب :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 23:30 |
بی جنبه گی هم حدی داره! سه ساعته دارم تو فیس بوک ول می چرخم و عکس های ملت رو دید می زنم. البت که یه دلیل اش ذوق زده گی مفرط و تازه بودن مورد هست. وگرنه اورکات و یاهو و غیره رو هم امتحان کرده بودم. زود خسته می شم. یعنی امیدوارم که بشم! کلی وقت نازنین رو هدر دادم. حالت تهوع هم گرفتم. مشقام هم مونده. گاز هم ندارم، نمی تونم غذا درست کنم. فقط زبونم لال برق هم قطع بشه دیگه عیش من امروز تکمیل می شه.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 23:3 |
دارم درس می خوانم مثلا. یک لحظه که از نوشتن غافل می شوم و از زمانِ حال جدا، دوباره به اعماق خوابهایم فرو می روم انگار. دوباره به درِ همان خانه رفته ام. در کوچه ای خاکی، با خانه هایی آجری و درهایی رنگ و رو رفته. برای چه به اینجا می آیم هر بار؟ اینجا چیزی هست، باید چیزی باشد، چیزی مربوط به کودکی هایم.


خواب و بیداری ام در هم پیچیده و تفکیک شان از هم برایم سخت شده. دیشب خواب مریم ی. را می دیدم. یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی و دبیرستان. او هم مثل من ریاضی خوانده بود اما مثل من بی خیال ش نشد. یک رشته ای که یادم نمی آید چی بود قبول شد در شهر همدان به گمانم. این آخرین خبری بود که از او داشتم. آها و البته اینکه نامزد کرده بود گویا. بعد از هفت هشت سال آزگار و این همه چرخ در زندگی دیشب آمده بود در ِ خانه مان در تهران و جزوه می خواست از من! آن هم برای درسی مثل ریاضی. امتحان داشتیم. چند تا مساله ی ریاضی را به وضوح در خواب حل کردم با همه ی ایکس و ایگرگ هایش. میون حرف هایمان چند بار از مریم راجع به ازدواج اش پرسیدم. جوابم را نمی داد. کم حرف بود خیلی، مثل سابق.
بعد نمی دانم چی شد که با مریم ی. و یکی دیگر از همکلاسی های دانشگاه سابق داشتیم تصمیم می گرفتیم از کدام کشور بیاییم اینجا. راهها را می سنجیدیم و از روی نقشه محاسبه می کردیم از کدام مسیر برویم نزدیکتر است و ارزان تر...

من و مریم دوستان صمیمی نبودیم. اما نمی دانم چرا یه دفعه دلم تنگ شده برایش .

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 16:7 |