تبليغاتX
یغورت
شدیدا احساس می کنم که باید چند تا کتاب ترجمه کنم تا بتونم بگم که این زندگی یه حاصلی داشته! دلم می خواد یه چیز به درد بخوری از خودم به جا بذارم(دقیقا مدل انشاهای دبستان. آره آقاجون) حالا چرا مثلا ترجمه ی کتاب و نه نوشتن مقاله و کتاب و غیره و یا حتی یه کار مفید دیگه(آرزو بر جوانان عیب نیست)، خودم هم نمی دونم. البته فکر کنم باز جو گازم گرفته یکی از هم رشته ای های سابق رو دیدم با کارهای ترجمه اش! حسودی که شاخ و دم نداره. باشد که همین حس ها عامل تحریک و تکانی باشد برای من. آمین.

- همچنان در رخوت بهاره و عالم هپروت به سر می برم. کسی راه گریزی می شناسد؟

پ.ن. باورنکردنی یه! بیشتر شبیه معجزه است. بدون هیچ تلاشی از جانب من وبلاگم پینگ شده! مثل اینکه بلاگفا خواسته یه حالی هم در این شرایط به ما بده. نمی گم در چه شرایطی! :)

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 17:46 |
 

بالاخره امروز به یکی از آرزوهای احمقانه (ساده دلانه!) ام رسیدم و رو چمن های حیاط دانشگاه دراز کشیدم و مثل بقیه آفتاب گرفتم. حس خیلی خوبی بود. نمی دونم چرا این خوشی ساده رو تا الان از خودم دریغ کرده بودم بی خودی. همیشه با حسرت به دانشجوهایی نگاه می کردم که ساعتهای بین کلاسهاشون یا سر ظهر و موقع ناهار سرخوشانه ولو می شدن روی چمن ها.

همین. حرف خاص دیگه ای ندارم که بزنم. حالم خوبه. فقط یه کم دچار کرختی بهارانه شدم به گمانم. 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 16:36 |