تبليغاتX
یغورت
 

حدود یک ساعت و نیم پیش خاله شدم. خودمونیم خاله شدن از راه دور خیلی سخته. مخصوصا وقتی که می دونی حالا حالاها هم نمی تونی خواهرزاده ات رو ببینی. اولش که بهم خبر دادن خیلی خوشحال شدم. اما کم کم یه حس عجیب غریبی اومد. نه کسی بود بغلش کنم و ماچش کنم نه حتی تا الان با خانواده ام صحبت کردم. ای روزگار...

فقط خواستم بگم نی نی ناز جان تولدت مبارک، بالاخره اردیبهشتی شدی. هر چند تو وقت اضافه : )

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:33 |
نمی دونم چه حکمتی یه که تمام طول روز و شب رو هم که تنها باشم عین خیالم نیست اما به محض اینکه وقت خاموش کردن چراغ اتاق خواب و رفتن تو تخت خواب می شه یه تصویر هولناک می یاد جلوی چشمم (قبلا هم اینجا گفته بودم فکر کنم که تبلیغ یه فیلم ترسناک رو برخلاف خواست و اراده ی خودم تو سینما دیده بودم). هر شب خودم از کار خودم خنده ام می گیره. قبل از اینکه چراغ رو خاموش کنم، کرم دستمو که مالیدم، یه تقه به یکی از دکمه های موبایلم می زنم که نورش اتاق رو کمی روشن کنه. چراغ رو خاموش می کنم. در کسری از ثانیه با همون دست های چرب و چیلی سریعا کرکره ی پنجره رو می کشم بالا و گاهی حتی پرده رو هم کنار می زنم اگه نور بیشتری بطلبم. بعدش طی یک عملیات محیرالعقول آنچنان می پرم توی تختم و پتو رو می کشم تا زیر گلوم انگار که قراره ازم محافظت بیشتری بکنه. در هر صورت باید کاملا دقت و سرعت کافی داشته باشم که تا نور موبایل قطع نشده پاهامو از روی زمین برداشته باشم وگرنه ممکنه لولویی که تمام مدت منتظر تاریکی نشسته بوده از زیر تخت در بیاد و منو یه دفعه بخوره!

- هر دفعه به خودم نهیب می زنم یا چند دقیقه قبل از بالا کشیدن کرکره دستمو روغن مالی کنم یا بعدش. اما هر شب همون آش و همون کاسه. اینم دغدغه های وسواس گونه ی یه دختر گنده که از لولو می ترسه.

- یکی از دوستام هم بهم می گفت که شبها مدل من می ره تو تخت خواب. یه تسکین بود برام. چون فکر می کردم که دارم خل و چل می شم. من قبلا ها اینطوری نبودم آخه. عاشق تاریکی مطلق بودم موقع خواب. یه کورسوی نور هم اذیتم می کرد.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:52 |
دو روز بی نظیر رو تو کوردوبا گذروندم. ماه می رو باید ماه کوردوبا نامید. چون از روز اول تا روز آخر این ماه مراسم و جشن های سالیانه توی این شهر برگزار می شه. قبل از رفتن نگران بارندگی بودم که از هفته ی پیش به شدت شروع شده بود ولی هوا خیلی با من همکاری کرد و همینجا جا داره که ازش کمال تشکر و قدردانی رو به جا بیارم. چون بارندگی می تونست یه حالگیری درست و حسابی باشه و اونوقت به جای اون پیاده روی های کیلومتری تو کوچه پس کوچه های محله های قدیمی باید می نشستم تو اتاق فسقلی مسافرخونه و حرص می خوردم.

هدفم از رفتن به کوردوبا دیدن حیاط های پر از گل و گیاه خونه های قدیمی بود. این خونه های قدیمی که بعضی هاشون هنوز توش چاه آب هم دارن، کاملا حفاظت شده هستن و قابل سکونت. توی دو هفته ی اول ماه می ساکنین این خونه ها در خونه هاشون رو به روی بازدیدکنندگان و توریستها باز می کنن بدون هیچ چشم داشتی، مردم هم می رن تو خونه زندگیشون سرک می کشن. البته هدف دیدن انواع و اقسام گیاهان و گل ها هست، و همچنین نوع معماری خونه ها، تراس ها و ... و به همین خاطر یه مسابقه ای هم در همین رابطه برگزار می شه و بهترین حیاط هر سال انتخاب می شه. یه مسابقه ی عکاسی هم برای بازدیدکنندگان خونه ها برگزار می شه. یه سری از عکس هایی رو که گرفتم می تونید تو فلیکر به این آدرس ببینید.

 لوا جان اگه بخوای تا چند هفته می تونم با برگ و رنگ یکشنبه هات رو تامین کنم!

این عکس رو هم تقدیم می کنم به کسانی که نمی تونن فلیکر رو باز کنن.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:45 |
تلویزیون روشن ه و بازی مستقیم رئال-بارسا داره پخش می شه. هر از گاهی که صدای گزارشگر اوج می گیره یا صدای جیغ و داد مردم تو بار پایین ساختمون بلند می شه سرمو بلند می کنم و یه نگاهی به تلویزیون می اندازم. اما هنوز دارم به "یایا" فکر می کنم، با اینکه دو ساعتی از وقتی که باهاش خداحافظی کردم و بوسیدمش می گذره. "یایا" یه پسر کوچولوی سنگالی یه. هشت ماه و نیمه است. نسبتا بچه ی درشتی یه،  یا حداقل اینطور به نظر من اومد، چون من فکر می کردم بیشتر از یه سال داشته باشه. البته من زیاد تو تشخیص سن و سال خوب نیستم.

"یایا" هر روز با مامانش می ره سر کار. مامانش، که علاوه بر اسپانیایی (که لابد بالاجبار اینجا یاد گرفته) انگلیسی هم می دونه، کنار خیابون دستفروشی می کنه. اولین بار وقتی توجه ام بهش جلب شد که دوستم کنار بساطشون توقف کرد تا دستبند بدلی بخره. اون محو تماشای دستبندها بود و من متوجه بچه که داشت تو بغل مامانش شیر می خورد. انقدر نگاهش کردم تا شیرخوردنش تموم شد و با لُپهای قلمبه اش که چند قطره هم شیر روش ریخته بود برگشت و نگاهم کرد و خندید. قشنگ ترین چشمهایی رو داره که تا حالا دیدم. درشت و سیاه با مژه های برگشته. چیز عجیبی یه. یادم نمی یاد که لُپهاش موقع خنده چال می افته یا نه، اما خنده هاش خیلی بامزه است. دفعه ی اول جرات نکردم خیلی نزدیکش بشم. ترسیدم مامانش خوشش نیاد. که احتمالا دید خیلی مثبتی هم در کل نسبت به سفیدپوستها نداره، با توجه به وضعیت و موقعیت زندگی اش. اما چهره اش و همون مکالمه ی کوتاه باهاش تو ذهنم هک شد و هر وقت از اون خیابون رد می شدم با نگاهم دنبالش می گشتم. امروز برای بار سوم دیدمش. جاشو عوض کرده بود و دیگه "اون بالا" کار نمی کرد. می گفت پلیس ها نمی ذارن اونجا بساط کنه. عوضش اومده بود روبروی پارک. کنار دست یه پسر سنگالی که اول فکر کردم شوهرشه ولی بعد فهمیدم شوهرش اصلا اینجا نیست. دیگه بیشتر از این رومو زیاد نکردم و نپرسیدم. شاید دفعات بعد. یه کمی کنارشون موندم و حرف زدیم و از چی توز من خوردیم. کلاس داشتم و باید می رفتم. قرار شد که باز همدیگه رو ببینیم. تو فکرم یه روز با دوربینم برم از "یایا" عکس بگیرم و چند تاشم چاپ کنم بدم بهشون.

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:17 |