دو سه ساعته نشستم و شدیدا تمرکز کردم که بتونم یه چیزی بنویسم. اونوقت یه سری خاطرات مراحل تکاملی ام از آغاز تا به امروز به یادم اومده. مثلا بی خودی یاد اون شرکت درپیتی افتادم که چند ماه توش کار می کردم. کار که چه عرض کنم. به قول بعضی همکاران سابق چت و چت بازی. آهنگ گوش می دادیم، متون مختلف ترجمه می کردیم، کتاب می خوندیم یا با هم حرف می زدیم. یه وقتایی هم از ترسمون کار می کردیم. البته هر وقت که یادمون می افتاد آقای رییس با دوربین های مداربسته اش داره ما رو می پاید. آدم مریضی بود و البته شدیدا بی سواد، از اینایی که خودشون هم نمی دونن چی می خوان بالاخره. پول هم که نمی داد. بی خود نبود ما هم کار نمی کردیم. فقط یه چیز خوب و باارزش از اون تجربه ی نفرت انگیز باقی مونده که اونم یه دوست خوبه. سلام دوست جون : )
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت
16:43 |
