هنوز درست نمی دونم اسم این کاری که من کردم رو می شه مهاجرت گذاشت یا نه! شاید بهتر باشه بهش مثل یک تغییر موقت مکان زندگی برای مدت معلوم و بنا به دلیل خاصی (ادامه تحصیل) نگاه کرد. من هم مثل خیلی های دیگه که برای ادامه تحصیل از کشور خارج می شن به موندن یا برگشتن بعد از پایانِ این دوره، فکر کردم، ولی خوب بعد از دو سال هنوز به نتیجه ی قطعی نرسیدم. تصمیمم روز به روز ممکنه عوض بشه. به شرایط هم خیلی بستگی داره. یکی از مهمترین این شرایط پیدا کردن شغل مناسبه. که خوب مطمئنم که کار خیلی ساده ای نیست. برای افراد بومی اینجا هم یکی از سخت ترین کارهاست. اینجا وارد شدن به دانشگاه نسبتا آسون و ارزونه. هر سال حدود هشتاد تا نود درصد ِ (در هر استان متفاوت است) شرکت کننده ها در آزمون ورودی دانشگاهها با توجه به نمره ای که کسب می کنند در رشته های مختلف پذیرفته می شن. در مقایسه با ایران زیاد سخت به نظر نمی رسه. اما مشکل اصلی مرحله ی بعد از اتمام تحصیلاته. کنکور اصلی اینجا شروع می شه. یه ماراتن نفس گیر برای به دست آوردن مشاغل اداری و دولتی و دانشگاهی. آزمون های سخت علمی و پذیرش بسیار محدود. مسلما یا باید تمام وقت و انرژی ات رو صرف این کنی که بالاخره بعد سالها پشتکار و درس خوندن و در آزمون شرکت کردن و صد البته مایوس نشدن از قبول نشدن و امیدواری به سالهای پیش رو یک روزی قرعه به نام ات بیفته. و یا اینکه باید به کارهای موقت و نا مطمئن تن بدی. و یا سرمایه ای داشته باشی تا کار و تجارت خودت رو راه بیندازی. که من به شخصه خواب این مورد آخر رو هم نمی تونم ببینم. بنابراین برای موندن باید به یکی از دو راه اول متوسل بشم. خیلی از شرایط مهاجر پذیری اینجا خبر ندارم. ولی از دوستانم شنیده ام که معادل کردن مدارک مثلا لیسانس برای کسی که از خارج از کشورهای اتحادیه اروپا اومده دردسرسازه. و مجبورت می کنند که بری یک سری واحد بگذرونی در دانشگاههای اینجا و پول به حساب دولت بریزی تا مدرک معادل بهت بدن.
از خودم بیشتر بگم. بعضی از دوستانی که خارج از کشور هستند از نبودن شبکه ی ایرانی در منطقه سکونت شون می نالن و بعضی از اینکه گروه یا افراد هم فکر و هم دل با خودشون رو نمی تونن پیدا کنن. قابل توجه این عزیزان اینجا تنها ایرانی موجود من هستم. نه گروه ایرانی هست نه شبکه ای نه حتی یک فرد ایرانی به جز خودم. حالا دیگر همدل و همراه بودنش به کنار. مسلمه که هم صحبت و هم کلام ایرانی ندارم. کل ایرانی های که می شناسم در این کشور محدود به سه چهار نفر می شن که هر کدام در قسمتی از شمال و جنوب یا شرق و غرب کشور پراکنده هستند و خیلی هم در ارتباط دائم و مستمر نیستیم. یعنی تقریبا اصلا نیستیم! فقط می دانم که قبل از اینکه من به اینجا بیایم یک هموطن خوش خنده ی خوش رو (اینجوری این سنیور را برای من تشریح کرده اند!) یک سابقه ی ذهنیِ خیلی تمیزی! از ایرانی ها در ذهن کسانی که با او در تماس بوده اند و الان با من در تماس هستند به جا گذاشته. بگذریم. برای همین گاهی فکر می کنم شاید بودن و نبودن هموطن های ایرانی در اینجا نباید باعث غصه و دلتنگی ام باشه. هر چند که هر وقت گروههای فرانسوی، ایتالیایی، آلمانی، آمریکایی و حتی عرب ها رو می بینم که چقدر با همدیگه خوش اند حسرت می خورم.
به هر حال من خودم رو کم و بیش وارد گروههایی از بومی ها و همچنین ملیت های دیگر کرده ام. دوستی ها و آشنایی های بدی هم پیدا نکردم. اما از آن دوست های جون جونی توی ایران زیاد خبری نیست اینجا. این از آن موردهایی است که من بابت اش همیشه شاکی ام. در نبود خانواده نیاز به وجود یکی دو دوست صمیمی شدیدا احساس می شه. آدم ها به راحتی ِ خودشان بیشتر فکر می کنند(شاید بهتر بود ما هم تربیتی به همین شکل می داشتیم). زیاد قدردان محبت ها و لطف هایت نیستند. در یک کلام راحت و بی دغدغه و بدون پیچ خوردگی های معمولِ ما حرف می زنند و عمل می کنند. من خیلی خودم رو با فرهنگ و عادات مردم اینجا وفق دادم. فکر می کنم در این کار تا حد زیادی موفق عمل کردم. زیاد مقایسه کردم فرهنگ و جامعه ی خودمون رو با فرهنگ و جامعه ی اینجا، بعضی ها رو به زبون آوردم و بعضی رو نه. من سعی کردم اگه چیز خوبی تو رفتار اینها دیدم بگیرم و اجراش کنم و چیزهای خوب مملکت خودم رو هم هیچ وقت فراموش نکنم. گاهی وقتها باعث شدم که دیگران یه تجدید نظری در خودشون بکنن. یه مثال کوتاهش هم یکی از دوستان آلمانی ام بود. یک روز با هم جایی قرار گذاشته بودیم به گمونم که بریم و قدم بزنیم. وقتی که به هم رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی یه سیب از تو کیفش در آورد و شروع کرد به گاز زدن و ادامه ی حرف هاش... من چشمهام از تعجب و ناباوری گرد شده بود. طی یک روند طولانی که از همون شب شروع شد بهش نشون دادم که لذت شر کردن بسی بیشتر از تنهایی سیب رو گاز زدن است! اون این موضوع رو از من یاد گرفت چون طبق گفته هاش نه پدر و مادرش و نه فرهنگ جامعه اش این رو بهشون یاد می ده. و الان این کار رو خیلی بهتر و درست تر می دونه. کاملا با واژه تعارف به ویژه اگه خوراکی باشه آشنایی پیدا کرده :)
در مورد موضوعی که پست سایه شامل اش می شد باید بگم که کاملا باهاش موافقم. از کامنت های پست اش هم بر می یاد که ظاهرا این موضوع در خانم هایی که مهاجرت کرده اند مشترکه. حس های مشترکی که مسایل به ظاهر جزئی و بی اهمیتی (از نظر خیلی ها به خصوص آقایون) مثل آزادی در انتخاب پوشش و رنگ و روی اون تا مساله پررنگ تری مثل حس زن بودن رو شامل می شه. برای خود من این تجربه ی حس زن بودن، آزاد بودن و بی دغدغه زیبا بودن یک دنیا ارزشمنده. این تغییر برای من از بی جنس بودن و خنثی بودن به زنانگی رسیده. لباس های تیره و ساده ی همیشگی، لباس های اصطلاحا اسپرتی که همیشه به تن داشتم و زیر اونها زنانگی ام رو پنهان می کردم حالا تبدیل به انتخاب های شادتر، بازتر و متنوع تری شده. کمی طول کشید تا بفهمم همه ی دنیا به دستها یا پاهای من خیره نشده اند. من هم یکی هستم مثل بقیه که لزوما مرکز توجه نیستم. با این وجود تا وقتی که کاملا ترس ها و انزوای سالهای گذشته در من از بین بره زمان لازمه. ولی در کل از تغییراتی که در شخصیتم به وجود اومده راضی ام. برای مهاجرت یک عدد پوست کلفت لازم است. پوستم کلفت بود الان فقط کمی نازک شده. قلب ام هم رقیق تر و تنگ تر. به جز اینها فعلا گلایه ای ندارم. اگر اقامت موقت من در اینجا اسمش مهاجرت است در یک کلام من از مهاجرتم راضی ام.
یک موضوع دیگر هم که به نظر من خیلی مهم و اساسی است کشوریه که بهش مهاجرت می کنید. اینجا در اسپانیا مردم در کل شاد هستند و به نظر من حتی اگه خیلی با استانداردهای رفاه در کشورهای پیشرفته تر فاصله داشته باشند باز هم این فاصله رو جشن ها، آداب و رسوم خوش گذرانی و خوش بودن در لحظه پر می کنه. این البته دید منی هست که فقط دو سال اینجا زندگی کردم. اونهایی که بیشتر تجربه دارن بیان بگن. خوب دیگه فکر کنم بسه خیلی حرف زدم. اگه بخوام ادامه بدم باز هم می تونم بنویسم. کیه که بخونه!
«من بعد از هر شکستی مسافت را کمی طولانی تر یا حداقل استراحتگاه ها را کمتر کرده ام. فکر می کنم دلیل لاغر شدن بیش از اندازه ام همین است. مثلا جدا شدن از دخترها یا زن هایی که دوست شان داشته ام هر کدام پانصد متر به مسیر اولیه ام اضافه کرده اند. راه های غلطی که رفته ام و پشیمانی از انتخاب آن راه ها، یک کیلومتر و بقیه ی شکست ها هر کدام به قدر اهمیت شان مسیرم را طولانی تر کرده اند.»
آن گوشه ی دنج سمت چپ. مهدی ربی. نشر چشمه.
دوران مدرسه خوبی ش به بوی کتابای نو بود که دیگه تو دوران دانشگاه به ندرت اتفاق می افتاد. همه ش کپی های زشت و سیاه بود که آدم رو از درس خوندن بیزار می کرد. چقدر جزوه کپی شده دارم که یک بار هم نخوندمشون.
یه چیزی جدیدا انگار اینجا مد شده (من اولین باره که می بینم) به اسم جشن محله! درست روبروی مجتمع محل سکونت م اون طرف خیابون دارن وسایل بازی نصب می کنن برای بچه ها. خدا به داد برسه دیگه شب و روز نخواهم داشت. خداحافظ آرامش!
امروز توی دفترچه ی یادداشت کوچیک م یه قطعه ی شعر مانند پیدا کردم از یه شاعری که یه بار اومده بود توی یه کنفرانسی تو دانشگاه. لابد موقعی که شعرهاشو می خونده این به نظرم جالب اومده که یادداشت ش کردم. ترجمه ش می شه: "من با همه ی قهرمان ها (ی داستانها) یی که شناخته ام خوابیده ام." هر چی می گردم این شعر رو هیچ جا نمی تونم پیداش کنم. فکر کنم از سری شعرهای هنوز چاپ نشده اش باشه. این خانم به گفتن شعرهای عروتیک معروف ه.
با دوستی قدم می زدم دو روز پیش. حرف این شهر بود و عشق ما بهش. که اینجا رو اهالی ش اینقدر که ما دوستش داریم بهش علاقه ای ندارند به گمانم. کوچه های شیب دارش رو چقدر با هم بالا و پایین رفتیم. چقدر از دیدن کوهها و چشم انداز زیباش دلمون لرزیده. از کمبودهاش همیشه نالیدیم اما کوچیکی ش باعث صمیمیت بیشترمون شده. که بی شک این شهر که دیر یا زود باید بذاریم ش و بریم، تو ذهن و قلبمون حک شده و به حیات ش ادامه می ده.
