در آن قطار، در راه لیسبون،
در صندلی کناری، بدون حرفی با تو
- بعد، پشیمانی.
در مالاگا، در غاری با نورهایی
به رنگ غروب، و هر دو غرق دود،
و تو نگاهم نکردی.
باز در آن بارِ مالاسانیا،
سپیدپوشیده بودی، الاهه ی نمی دانم چه
فضیلت یا عیبی.
در سه ویا، شیفته ی چشمان آسمانی و
گیسوی بلند سیاه ات بودم، تکیه داده بودی به پیشخوانِ
آن مکان ناشاد،
نگاه ات ثابت- مست بودی انگار- به ته جام ات.
در گرانادا چشمان ات توسی بود
از من آتش خواستی، و دیگر ندیدم ات،
و دنبال ات گشتم.
در ورودی سینما، نمی دانم کجا،
محصور بین آدم هایی که می خندیدند.
و دیگر بار در مادرید، دیروقت،
هر کدام در انتظار عبور یک تاکسی
بی آنکه حتی جمله ای از سر ادب، عبارتی معصومانه
خطاب به تو بگویم...
در کوردوبا، در راه هتل، وقتی از من
نمی دانم آدرس چه جایی را به چه زبانی پرسیدی
و دیدم که دور می شوی، لعنت کردم زندگی را.
بی نهایت بار دیگر نیز
در تصورات ام،
جایی که قدم می زنی گاهی در کنارم، بی آنکه بدانیم چه بگوییم.
و آری، به زودی در یک بار
یا وقتی به اشتباه درِ خانه ام را زده ای،
ظاهر می شوی لحظه ای و هر بار متفاوت،
به سوی دنیاهای خودت می روی، جایی که من در آن جا
خاطره ای نخواهم داشت.
"فلیپه بنیتس رِیِس"
ترجمه ی دست و پاشکسته از خودم.
حالا من بعد از چند سال هنوز گاهی با همین مشکل دست به گریبانم. موقع نوشتن بارها به فرهنگ لغات مراجعه می کنم تا از چیزی که می نویسم مطمئن بشوم. امروز یک مشکل جدید داشتم: واژه ی اینترنت. نمی دانستم مونث است یا مذکر. اِل می خواهد یا لا. در پیش نویس متن بطور موقت مونث گرفته بودمش. تا همین الان که دیدم آخرین ورژن رئال آکادمی اسپانیایی جلوی این کلمه نوشته جنسیت مبهم. حالا با خیال آسوده همه ی لا ها را حذف می کنم.
نمی دانم چرا اما کمی از این بی جنسی اینترنت در این زبان جنسیت زده! خوشم آمده.
ساعت هفت و بیست دقیقه ی بعد از ظهر به من زنگ زد و گفت اگر می خواهی بیا برویم همین دور و برها یه قدمی بزنیم. قرارمان این بود که غروب های ِ بعد از این برای اینکه تنبلی نکنیم با همدیگه قرار پیاده روی بگذاریم. می پرسه شام که نخوردی، ها؟ می گم این ساعت؟ چه خبره مگه؟ می گه پس بعد از پیاده روی بریم خونه ی من یه چیزی سر هم می کنیم با هم می خوریم. تو مایه های پس تا بعد گفتن و اینا هستم که می گه راستی سگ همخونه ایم رو هم باید بیارم. چون خودش مسافرته و نیست من باید ببرمش بیرون. می دونه از سگ ها خوشم نمی یاد برای همین گذاشت لحظه ی آخر بهم گفت، درست بعد از موافقت من و قبل از خداحافظی.
جهنم دیگه! سگ برای پیاده روی نبرده بودیم که این یک قلم رو هم انجام می دیم. یکی از شلوارهایی م رو که نیاز به شستن داره تنم می کنم تا اگه سگه خودشو بهم مالید زیاد حرص نخورم. البته نهایت تلاش مو می کنم که کار به اینجا نکشه. اما خوب محض احتیاط. همه ی محله نه اما دیگه دست کم همه ی اهالی ساختمون به خاطر جیغ های گاه و بی گاهم در مواجهه با انواع و اقسام سگها شون دستشون اومده که نباید بذارن سگ هاشون بهم نزدیک بشن. مثلا دختره صاحب اون سگ قدبلند سفیده که خال خال های سیاه داره، که چند بار منو سکته داده تو راهرو و جلوی در، دیگه وقتی با هم می رسیم به آسانسور می گه اول تو برو. ما بعد می آییم. دستش درد نکنه. چون اگه اون بخواد با سگش بیاد تو آسانسور من با پله ها می رم بالا.
رسیدم به خونه ی دوستم زنگ می زنم که بیاد پایین. چند دقیقه ی بعد می بینم که سگ فسقلی از هیجان ِ بیش از حد دوستم رو از جا کنده و داره رو هوا دنبال خودش می کشونه. خدایا رحم کن! از همون جلوی در ساختمون شروع می کنه هر پنج قدم یه گوشه ادرار کردن. منو دوستم به این فکر می کنیم که مگه مثانه ی این نیم وجبی چقدر جا داره؟! همه جا رو نشانه گذاری می کنه. حتی سرسختانه تصمیم می گیره که روی کیسه های خرید یه سوپرمارکت زنجیره ای معروف کارش رو بکنه و بگه که اسم و رسم اصلا براش مهم نیست. دیگه بماند سر و صدایی که می کنه هر بار که یه سگ دیگه ای رو می بینه و دوستم نمی تونه با دو تا دستاش هم کنترل ش کنه. سُکری، سُکری، بیا اینجا! با تعجب ازش می پرسم اسمش چیه، می گه سُکراتِس، که یعنی همون سقراط. می گم پس فلسفه هم می دونه. می گه فلسفه رو نمی دونم ولی به برکت زندگی تو یه خونه ی چند ملیتی چندین زبان رو خوب می فهمه، اسپانیایی، انگلیسی، مراکشی، حتی ژاپنی. سگ خیلی باهوشی یه.
یکی دو بار موفق می شه تو خیابون صدای منو در بیاره و بپیچه دور پاهام. موقع برگشتن دلم نمی خواد دیگه وارد خونه ی دوستم بشم و شام بخورم. دو دلم. اما روم هم نمی شه بگم نمی آیم. بالاخره هر کدوم با یه آسانسور می ریم طبقه ی هفتم. من دیرتر می رسم. خودم بی خودی لفتش داده ام که اونا وارد خونه شده باشن. در رو که باز می کنم سقراط می آید پیشوازم.
توی این برهوت بی ایمیلی یه دفعه از سر صبح تا حالا چهار تا ایمیل تو یاهو برام اومده با عناوین مختلف گلشیفته فراهانی روی فرش قرمز، یکی شون هم با تاکید بر روی بی حجاب بودن ش!
من خیلی به این ژانرنویسی که تازگی ها مد شده وارد نیستم، اما فکر می کنم این موضوع انقدری اهمیت داشته باشه که تبدیل به ژانر بشه:
دخترایی که دو روز بعد از نامزدی یا ازدواج ایمیل هاشون با آقای شوهرشون یکی می شه.
نکنید آقا جون، نکنید، زشته.
یکی از دوستان اسپانیایی امروز این عکس رو تحت عنوان "چطور یک گربه ی ایرانی رو بشناسیم" برام ایمیل کرده! جوابی ندادم بهش. یعنی راستش نمی دونم اصلن باید چیزی بگم یا نه. بگم نه این جوریا هم نیست؟ یا اصلن کلا بی خیال باشم و بی خودی رگ غیرتم ور نقلمبه و مثل یه جوک بهش نگاه کنم و برم. شما چی فکر می کنید؟

