به نظرم احمقانه اومد. من تو قحطی هستم و ایرانی ندیده ام، اونا که نیستن. جالبیش برای من کشف کردن اینه که "دیگرانی" هم توی این جزیره هستن. حالا خوبی و بدیش بعدا معلوم می شه.
اون روز امروز بود. جواب متینی نوشتم و ارسال کردم. بعد رفتم سراغ جوابیه ی عصبانی درفت شده ی هفته ی پیش. خوندمش و توی دلم خوشحال بودم که همون روز اول اون رو ارسال نکردم و به خودم فرصت فکر کردن دادم. توی همین حال و احوالات بودم که با ناشیگری تمام دستم خورد به کلید ارسال و لامصب عین موشک رفت!
دیگه کاری از دستم بر نمی اومد جز خیره شدن به صفحه ی مانیتور و نفس کم آوردن! و بعدش فرستادن یه ایمیل توضیحی توجیهیه دیگه برای ماست مالی کردن.
چرا هیچ راهی هنوز اختراع نشده برای زنده کردن این ایمیل های اشتباهی و گند هایی که آدم از سر دست و پاچلفتی بودن می زنه؟!
من قبلا هم از این کارهای عوضی اشتباهی مرتکب شدم. یه نمونه ی خفن ش هم که مربوط به سالها پیش می شه فرستادن یه ایمیل عاشقانه ی موچ موچی به یه دوست خانوادگی بود! خلاصه که میزان شرم و خجالت من رو می تونید تصور کنید.
عاشق لحظه ای ام که رافا ضربه ی آخر رو که وارد می کنه خودش رو رو زمین می ندازه. یه نظرم حتی قبل از اینکه ببینه توپ کجا فرود می یاد این کار رو می کنه.
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیب ات افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
اگه اشتباه نکنم از سعدی
