تبليغاتX
یغورت
یکی از سخت ترین کارها (دست کم در حال حاضر) برای من نوشتن گزارش کار و خلاصه ی فعالیت ها و بهره وری از کورس هاست. نمی ذارن آدم برای خودش باشه و شوت بزنه! حتما باید شش دانگ حواس ت رو بدی به جلسه و کنفرانس و کلاس درس تا بعدش بشینی شرح ماوقع بنویسی. بابا بذارید به حال خودمون باشیم. حالا هی دارم جزوه و کتاب و مقاله زیر و رو می کنم تا اینا رو بنویسم. 
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 13:36 |
- امروز عصر که رفته بودم بیرون توی خیابون دو تا بچه جقل! می خواستن سرمو شیره بمالن. منتظر اتوبوس بودم که دیدم دو تا پسربچه ی آتیش پاره که شیطنت از سر و روشون می بارید بهم نزدیک شدن و یه چیزایی که تو دستشون بود رو نشونم دادن. اولش نفهمیدم چی بودن هوا هم تاریک بود خوب دیده نمی شد. دو تایی با هم شروع کردن به توضیح دادن و با خنده یه سری سنگ رو نشونم دادن و هی می گفتن فقط بیست سنت. ببینید چه خوشگلن! ببینید چقدر برق می زنن. برای سن والنتین بخرید. این قلب رو ببینید روی این سنگه خودم نقاشی ش کردم. فقط بیست سنت ِ ها. خیلی خوشگله بخرید... بی شرف ها با اون دندونای یکی در میون شون انقدر گفتن و گفتن که خنده ام گرفته بود. باور کنید چند تا قلوه سنگ درشت از تو باغچه ای برداشته بودن و روش قلب قرمز کشیده بودن، یه سری هم انگار مال گردن بندی چیزی بوده. دیگه داشتم کم کم راضی می شدم یا تکه سنگ ها رو بهم قالب کنن با همینجوری یه پولی بهشون بدم که اتوبوس اومد و نجات پیدا کردم! خلاقیت شون منو کشته بود.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 2:36 |
دیروز که برای خرید به فروشگاه رفته بودم همینجور سلانه سلانه داشتم برای خودم بین قفسه ها قدم می زدم و اجناس مختلف رو وارسی می کردم و هر از گاهی یه چیزی رو شوت می کردم تو چرخ خریدم که یه لحظه احساس کردم که گوشهام یه چیزهایی رو به فارسی شنید. می گم احساس کردم چون هنوز مطمئن نبودم که واقعا شنیدم یا همونجوری که گفتم به خاطر در هپروت بودنم اشتباه کردم. حرکتمو کند کردم و گوشامو تیز. هر چی فالگوش ایستادم دیگه خبری از فارسی حرف زدن نشد. همه ی مکالمات به اسپانیایی بود. داشتم بی خیال می شدم که برم دوباره شنیدم "نه! این برای مامان بزرگ خوب نیست!" گل از گلم شکفت. نمی دونم چرا اما احساس خوبی بهم دست داد که ایول! ایرانی ها اینجا رو هم پیدا کردن. خیلی دلم می خواست باهاشون فارسی حرف بزنم. اما به نظرم هم مسخره می اومد. چی بگم مثلا؟ اووووه سلااااام. چقدر خوشوقتم که اینجا هستید. مسافرید یا این دور و برها زندگی می کنید؟ اگه هستید حالا یه قراری بذاریم باهم یه کم حرف بزنیم و بیشتر باهم آشنا بشیم!

به نظرم احمقانه اومد. من تو قحطی هستم و ایرانی ندیده ام، اونا که نیستن. جالبیش برای من کشف کردن اینه که "دیگرانی" هم توی این جزیره هستن. حالا خوبی و بدیش بعدا معلوم می شه.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 15:35 |
آخه آدم هم این همه دست و پا چلفتی می شه؟ یک هفته است که گذاشتم از روی یک ایمیلی که حرصم رو در آورده گذشته. یک ایمیل رسمی در قبال کاری که انجام داده بودم. باید جواب می دادم. اون چیزی که همون روز اول نوشته بودم و روی درفت گذاشته بودم تا در موردش درست و حسابی فکر کنم خیلی تند و تیز بود. هی با خودم گفتم یه چند روزی صبر می کنم تا آبها از آسیاب بیفته و حرصم بخوابه تا با آرامش و مثل یه آدم عاقل و بالغ جواب در خور و شایسته ای بدم.

اون روز امروز بود. جواب متینی نوشتم و ارسال کردم. بعد رفتم سراغ جوابیه ی عصبانی درفت شده ی هفته ی پیش. خوندمش و توی دلم خوشحال بودم که همون روز اول اون رو ارسال نکردم و به خودم فرصت فکر کردن دادم. توی همین حال و احوالات بودم که با ناشیگری تمام دستم خورد به کلید ارسال و لامصب عین موشک رفت!

دیگه کاری از دستم بر نمی اومد جز خیره شدن به صفحه ی مانیتور و نفس کم آوردن! و بعدش فرستادن یه ایمیل توضیحی توجیهیه دیگه برای ماست مالی کردن.

چرا هیچ راهی هنوز اختراع نشده برای زنده کردن این ایمیل های اشتباهی و گند هایی که آدم از سر دست و پاچلفتی بودن می زنه؟!

من قبلا هم از این کارهای عوضی اشتباهی مرتکب شدم. یه نمونه ی خفن ش هم که مربوط به سالها پیش می شه فرستادن یه ایمیل عاشقانه ی موچ موچی به یه دوست خانوادگی بود! خلاصه که میزان شرم و خجالت من رو می تونید تصور کنید.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 20:57 |
این راجر فدرر دیروز انقدر گریه زاری کرد بعد از شکستش که مزه ی قهرمانی رو به اِل چیکیتو (پسر کوچولو) ی ما زهر کرد. تا جایی که وقتی جام رو دادند دست رافا نادال به جای اینکه از خوشحالی داد بزنه و جام رو بالای سرش ببره با قیافه ی غمگین و خجالت زده رو به فدرر ازش معذرت خواهی کرد که مسابقه رو برده! واقعا که!

عاشق لحظه ای ام که رافا ضربه ی آخر رو که وارد می کنه خودش رو رو زمین می ندازه. یه نظرم حتی قبل از اینکه ببینه توپ کجا فرود می یاد این کار رو می کنه.

عکسهای ال پائیس از بازی دیروز

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 16:46 |
انقدر از همه چیز و همه کس خسته ام که حد نداره. بیش تر از همه هم از خودم.


+ نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 13:45 |
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی                            که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی


تو نه مثل آفتابی که حضور و غیب ات افتد                            دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


اگه اشتباه نکنم از سعدی

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 13:18 |