این نوشته لوا رو خوندم و کودکی و نوجوانی خودم اومد جلوی چشمم. یه کمی غبطه خوردم. من نه مامانم اهل خوندن رمان های خارجی پت وپهن بود ، نه عمو علی ام کتابخونه ی بزرگی داشت. مامانم انقدر گرفتاری داشت که نه وقتی برای خوندن داشت نه حالی. آخه نگهداری از ۴ تا بچه و ایفای نقش مادری و پدری توامان ، دیگه وقتی برا آدم نمی ذاره. یاد کتابخونه مدرسه ابتدایی ام که می افتم نمی دونم گریه کنم یا بخندم؟! ۴ تا کتاب پاره پوره تو یه اتاق ۴-۵ متری که تازه یه خانومی (مثلا کتابدار) هم نصف اون فضا رو با یه میز اشغال کرده بود. همه کتابها هم راجع به امامان و پیامبران اولوالعزم (؟) بود! راهنمایی بودم که تازه حالی ام شد رمان یعنی چی! اونم به واسطه خواهر بزرگم که دیگه دبیرستانی شده بود و رمان های ممنوعه می خوند. یادمه که اونوقت ها مدام کیفامونو تو مدرسه می گشتن (وحشی های بیشعور!) من یه بار یه کتاب برای تولد یکی از دوستام خریده بودم و کادوش کرده بودم ، ناظم نفهم مدرسه موقع تفتیش کیفم کادوی کتاب رو پاره کرد ببینه توش چیه ! هیچ وقت این برخوردا یادم نمی ره ، هیچ وقت فراموش نمی کنم که چه طور با رمان خوندن و کتابهای رمان مخالفت می کردن تو مدارس ، انگار که مواد مخدر حمل می کردیم همیشه با ترس و لرز کتاب قرض می دادیم و می گرفتیم. نمی فهمیدن که کتاب خوندن خوبه و باید بچه ها رو به هر نحوی شده به کتابخونی تشویق کرد حتی اگه اولش کتابای فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی رو بخونن. بالاخره آدم بزرگ می شه ، خودش راهشو پیدا می کنه ، از این کتابا به رمان های معروف و شاهکار جهان می رسه ، به نادر ابراهیمی می رسه به شاملو می رسه. دبیرستانی که شدم دیگه می تونستم هر جا می خواستم برم ، کتابفروشی های انقلاب و نمایشگاه کتاب تهران. اما اوج دوران کتابخونی من به دوران دانشگاه و کتابخونه کوچیک دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی علامه برمی گرده. دوست داشتنی ترین جای دانشگاه ! و قفسه هایی که با اسم ها و شماره ها و رنگها تو رو ساعتها مشغول می کرد.
حالا دیگه کار می کنم و پول دارم و می تونم هر چقدر می خوام کتاب بخرم ، کاری که قبلا به سختی می تونستم انجام بدم . اما حالا برای خوندن همه کتابایی که می خرم وقت کم میارم !
