دختر : ببخشید خانوم از محمود دولت آبادی چه کتابایی دارید؟
فروشنده : جای خالی سلوچ ، روزگار سپری شده مردم سالخورده ، سلوک...
دختر : یه کتاب باریک ازش می خوام .
فروشنده سلوک رو نشون می ده : این تقریبا باریکه.
دختر : آره همین خوبه.
!!!
...
من در حال برانداز کردن کتابی در حوزه مطالعات زنان ، بعد از چند دقیقه این ور اون ور کردن کتاب و خوندن پشت جلد و شناسنامه کتاب و صفحاتی چند از اول و وسط و آخر ، در حالی که چیزی دستگیرم نشده از فروشنده می پرسم : ببخشید خانوم شما این کتابو خوندید ؟ می خوام بدونم چه جوریه فقط از منظر مذهب بررسی کرده یا نه ؟ چون همه جا آیات قرآن نوشته . می خوام بدونم جهت گیری خاصی داره یا نه؟
فروشنده : پشت جلد رو بخونید . توضیح داده.
من : خوندم خیلی مبهمه ، می خواستم بدونم اگه شما خوندین یه توضیحی بدید.
فروشنده : نخیر من نخوندم.نمی دونم.
(ظاهرا اطلاعات بعضی از فروشنده ها فقط به حجم کتابایی که می فروشن محدود می شه نه محتواشون! و غیر از باریکی و پهنی کتابا چیز دیگه ای ازشون نمی دونن و کمکی هم نمی تونن بکنن!)
...
نشر افق چند تا از کتابایی رو که چاپ خودش بود نداشت ، فروشنده هاش نمی دونستن که چاپ جدید مصاحبه اوریانا فالاچی با خمینی ، شاه و سایرین سانسور شده بود.
...
من روز پنج شنبه فقط تونستم ۴ تا سالن رو ببینم. جلوی غرفه انتشاراتی های درست حسابی هم انقدر شلوغ بود که نمی تونستم برم جلو. ناچارا لیست کتاباشون رو می گرفتم و از دور می خوندم بعد می گفتم این و این و اینو می خوام. انقدر آدمای کتابخون و بافرهنگ ! تو نمایشگاه ما رو مورد نوازش قرار دادند که نگو! نمی دونستم هر سال انقدر به جمعیت کتابخون سال پیش اضافه می شه.
کتابایی که فعلا خریدم : استخوان خوک و دستهای جذامی(که خوندم اش بدک نبود ، بیشتر کنجکاوی ام هم به خاطر این بود که قراره ازش یه فیلم سینمایی بسازن) ، حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه ، هر دو از مصطفی مستور.مرگ در می زند از وودی آلن.ما هم در این خانه حقی داریم (خاطرات نجمی علوی).زن معمار جامعه مرد سالار.چه کسی باور می کند رستم. و استخوانهای دوست داشتنی.
فعلا ، چون قراره بازم برم.هنوز نصف کتابایی رو که می خواستم نخریدم.کتاب لاتین هم هیچی پیدا نکردم هنوز.
