"یایا" هر روز با مامانش می ره سر کار. مامانش، که علاوه بر اسپانیایی (که لابد بالاجبار اینجا یاد گرفته) انگلیسی هم می دونه، کنار خیابون دستفروشی می کنه. اولین بار وقتی توجه ام بهش جلب شد که دوستم کنار بساطشون توقف کرد تا دستبند بدلی بخره. اون محو تماشای دستبندها بود و من متوجه بچه که داشت تو بغل مامانش شیر می خورد. انقدر نگاهش کردم تا شیرخوردنش تموم شد و با لُپهای قلمبه اش که چند قطره هم شیر روش ریخته بود برگشت و نگاهم کرد و خندید. قشنگ ترین چشمهایی رو داره که تا حالا دیدم. درشت و سیاه با مژه های برگشته. چیز عجیبی یه. یادم نمی یاد که لُپهاش موقع خنده چال می افته یا نه، اما خنده هاش خیلی بامزه است. دفعه ی اول جرات نکردم خیلی نزدیکش بشم. ترسیدم مامانش خوشش نیاد. که احتمالا دید خیلی مثبتی هم در کل نسبت به سفیدپوستها نداره، با توجه به وضعیت و موقعیت زندگی اش. اما چهره اش و همون مکالمه ی کوتاه باهاش تو ذهنم هک شد و هر وقت از اون خیابون رد می شدم با نگاهم دنبالش می گشتم. امروز برای بار سوم دیدمش. جاشو عوض کرده بود و دیگه "اون بالا" کار نمی کرد. می گفت پلیس ها نمی ذارن اونجا بساط کنه. عوضش اومده بود روبروی پارک. کنار دست یه پسر سنگالی که اول فکر کردم شوهرشه ولی بعد فهمیدم شوهرش اصلا اینجا نیست. دیگه بیشتر از این رومو زیاد نکردم و نپرسیدم. شاید دفعات بعد. یه کمی کنارشون موندم و حرف زدیم و از چی توز من خوردیم. کلاس داشتم و باید می رفتم. قرار شد که باز همدیگه رو ببینیم. تو فکرم یه روز با دوربینم برم از "یایا" عکس بگیرم و چند تاشم چاپ کنم بدم بهشون.
