تبليغاتX
یغورت - عاشقانه ها

پیراهن آبی ات

  

گوزن سرد و گرم چشیده خوب می داند

که حتی اگر

به لب تر کردنی در روز قناعت کند

تالاب کوچک

طولی نمی کشد که خشک می شود.

 

روزشماری می کنم که بیایی

هر چند

پیراهن آبی را

که پیش از سفر به تن ات بود

روزی تنها یک بار می بویم.

 

 

حمید احمدی

 

 

...

 

 

ما دو مطلق بودیم

دو مذهب

که در خم کتاب های مقدس گم شدیم

با عطر گیج خاک های کهنه.

ما دو کودک بودیم

دو خسته که ریشه های خود را جویدیم

ما دو مطلق بودیم.

 

 

نسرین جافری

 

...

 

بهاری که می شود دلم

 

 

بهاری که می شود دلم

می دانم که عاشقم

زمستان نشانه می رود گل ها را

صحرا

صبور

به تماشا نشسته است

دست که می سایم

بر گرده ی باد

پوستم می سوزد

گر می گیرد دلم

می دانم اما

بهاری می شوم

می خوانم

بلند که :

عاشقم

 

 

فرامرز سلیمانی

 

...

 

آفتاب ...

 

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیرهنت روی طناب رخت

 

باران را دوست دارم

اگر که می بارد

بر چتر آبی تو

 

و چون نماز خوانده ای

من خداپرست شده ام.

 

بیژن نجدی

 

...

 

 

حیرت

 

 

آه ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان

با تو آیا دارد

- وعده دیداری؟

- چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

- آری؟

 

 

حمید مصدق

 

 ...

 

 

 

 از کتاب : عاشقانه ها - برگزیده ۲۰ سال شعر عاشقانه ایران ۱۳۷۷-۱۳۵۷

             نشر سالی 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:33 |