باز هم رفتم نمایشگاه برای بار سوم و این بار پربارتر از دفعات بیش بود. هم کتاب بیشتری خریدم. هم کتابی که یکی از همکلاسیام ترجمه کرده بود تو چند تا غرفه دیدم و کلی ذوق زده شدم. هم با یه شاعر- ناشر آشنا شدم که ممکنه سبب خیر بشه و منم وارد کار نشر بشم. کلی ذوق زده بودم دیشب. قراره بعد از نمایشگاه بهم زنگ بزنه همدیگه رو ببینیم ، منم نمونه ترجمه هامو ببرم نشونش بدم بلکه افتادیم تو کار ترجمه و چاپ کتاب. کاری که واقعا مود علاقه منه. همیشه به داشتن یه انتشارات یا حداقل یه کتابفروشی توپ فکر می کنم. شاید هم حالا حالاها این اتفاق نیفته ولی حتما برای دوران پیری ام (اگه زنده باشم و پول داشته باشم) همچین برنامه ای دارم. خلاصه که اینا و اینا ...
الان اسم همه کتابایی رو که خریدم یادم نمی یاد ، اما یکیش که همینه که شعرای پایین رو از توش برداشتم و اینجا نوشتم. راستی اگه خواستید برید نمایشگاه ساعتهای آخر رو بهتون پیشنهاد می کنم که خیلی خلوت تره. ۷ تا ۸ که خیلی حال می ده.
...
خوب اینم از رئیس جمهور عزیز که حرفشو پس گرفت اونم به خاطر احترام به آیات عظام.و جمعیت حداقل سی میلیونی رو نادیده گرفت و خودش رو هم زیر سوال برد. ببخشید اون وقت احترام به یه اقلیت و
بی احترامی به یه اکثریت رو چه جوری می شه توجیه کرد؟
