<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یغورت</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 09:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>
- باز من اومدم. نه دست از سر این وبلاگ بیچاره برمی دارم، نه به طور مداوم می نویسم که بشه بهم گفت وبلاگ نویس. به هر حال دیدم اینجا تار عنکبوت بسته و سوت و کوره اومدم  یه آب و جارویی بکنم و چراغها رو روشن کنم بلکه مهمونی اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بالاخره قهرمان اروپا شدیم :) فکر نمی کردم دوباره مثل قدیما بشینم فوتبال ببینم. اما این فوتبال لعنتی آدمو جوگیر می کنه، حالا ما نه سر پیاز بودیم و نه ته پیاز. اما کرکری و تخمه شکستن و بعضا حرص خوردن و احساساتی شدن مون به راه بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من از توضیح دادن اینکه چرا ما ایرانی ها اکثرا طرفداران بالقوه ی ایتالیا و دشمنان بالفعل آلمان ها هستیم عاجز بودم. یعنی واقعا دلیل قانع کننده ای براش نمی دیدم (البته به جز خوش تیپی لاجوردی ها). مخصوصا دوستان ایتالیایی ام که نمی دونستن این همه تو ایران طرفدار دارن و کلی متعجب می شدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  درس و مشق دارم هزار تا. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- همه دارن می رن مسافرت، من اما باید تو این گرمای چهل درجه بشینم تو خونه کارامو بکنم. هی هی هی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- پدربزرگ یکی از دوستانم (غیر ایرانی) عروسی گرفته. حدود هفتاد سالشه. تا اینجاش خوب عادیه تقریبا. قسمت جالبش اینه که سی چهل سال تمام بدون ازدواج با پارتنرش زندگی کرده. حالا آخر عمری یاد کلیسا و خدا و غیره افتاده. نمی فهمم. اگه هدفش تقسیم ارث و میراث بوده می تونسته فقط بره یه امضا بکنه و رسمیت بده به همه چی. اما برگزاری مراسم باشکوه توی کلیسا و دعوت از همه ی نوه نتیجه ها از گوشه کتار دنیا دیگه خیلی جالبه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- حرفی واسه گفتن ندارم. معلومه دارم کش ِ ش می دم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آهان. یه تبریک هم به قهوه ای بدهکارم. مبارکه. معلومه که این گرونی ها نمی تونه مانع این جوونا بشه. حالا کی شیرینی می دی به ما؟  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقره ای!</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>دو سه ساعته نشستم و شدیدا تمرکز کردم که بتونم یه چیزی بنویسم. اونوقت یه سری خاطرات مراحل تکاملی ام از آغاز تا به امروز به یادم اومده. مثلا بی خودی یاد اون شرکت درپیتی افتادم که چند ماه توش کار می کردم. کار که چه عرض کنم. به قول بعضی همکاران سابق چت و چت بازی. آهنگ گوش می دادیم، متون مختلف ترجمه می کردیم، کتاب می خوندیم یا با هم حرف می زدیم. یه وقتایی هم از ترسمون کار می کردیم. البته هر وقت که یادمون می افتاد آقای رییس با دوربین های مداربسته اش داره ما رو می پاید. آدم مریضی بود و البته شدیدا بی سواد، از اینایی که خودشون هم نمی دونن چی می خوان بالاخره. پول هم که نمی داد. بی خود نبود ما هم کار نمی کردیم. فقط یه چیز خوب و باارزش از اون تجربه ی نفرت انگیز باقی مونده که اونم یه دوست خوبه. سلام دوست جون : ) </description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 13:12:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نی نی ناز جان تولدت مبارک</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدود یک ساعت و نیم پیش خاله شدم. خودمونیم خاله شدن از راه دور خیلی سخته. مخصوصا وقتی که می دونی حالا حالاها هم نمی تونی خواهرزاده ات رو ببینی. اولش که بهم خبر دادن خیلی خوشحال شدم. اما کم کم یه حس عجیب غریبی اومد. نه کسی بود بغلش کنم و ماچش کنم نه حتی تا الان با خانواده ام صحبت کردم. ای روزگار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط خواستم بگم نی نی ناز جان تولدت مبارک، بالاخره اردیبهشتی شدی. هر چند تو وقت اضافه : )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 10:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لولوی زیر تخت</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>نمی دونم چه حکمتی یه که تمام طول روز و شب رو هم که تنها باشم عین خیالم نیست اما به محض اینکه وقت خاموش کردن چراغ اتاق خواب و رفتن تو تخت خواب می شه یه تصویر هولناک می یاد جلوی چشمم (قبلا هم اینجا گفته بودم فکر کنم که تبلیغ یه فیلم ترسناک رو برخلاف خواست و اراده ی خودم تو سینما دیده بودم). هر شب خودم از کار خودم خنده ام می گیره. قبل از اینکه چراغ رو خاموش کنم، کرم دستمو که مالیدم، یه تقه به یکی از دکمه های موبایلم می زنم که نورش اتاق رو کمی روشن کنه. چراغ رو خاموش می کنم. در کسری از ثانیه با همون دست های چرب و چیلی سریعا کرکره ی پنجره رو می کشم بالا و گاهی حتی پرده رو هم کنار می زنم اگه نور بیشتری بطلبم. بعدش طی یک عملیات محیرالعقول آنچنان می پرم توی تختم و پتو رو می کشم تا زیر گلوم انگار که قراره ازم محافظت بیشتری بکنه. در هر صورت باید کاملا دقت و سرعت کافی داشته باشم که تا نور موبایل قطع نشده پاهامو از روی زمین برداشته باشم وگرنه ممکنه لولویی که تمام مدت منتظر تاریکی نشسته بوده از زیر تخت در بیاد و منو یه دفعه بخوره! 
&lt;P&gt;- هر دفعه به خودم نهیب می زنم یا چند دقیقه قبل از بالا کشیدن کرکره دستمو روغن مالی کنم یا بعدش. اما هر شب همون آش و همون کاسه. اینم دغدغه های وسواس گونه ی یه دختر گنده که از لولو می ترسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یکی از دوستام هم بهم می گفت که شبها مدل من می ره تو تخت خواب. یه تسکین بود برام. چون فکر می کردم که دارم خل و چل می شم. من قبلا ها اینطوری نبودم آخه. عاشق تاریکی مطلق بودم موقع خواب. یه کورسوی نور هم اذیتم می کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 00:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوردوبا</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>دو روز بی نظیر رو تو کوردوبا گذروندم. ماه می رو باید ماه کوردوبا نامید. چون از روز اول تا روز آخر این ماه مراسم و جشن های سالیانه توی این شهر برگزار می شه. قبل از رفتن نگران بارندگی بودم که از هفته ی پیش به شدت شروع شده بود ولی هوا خیلی با من همکاری کرد و همینجا جا داره که ازش کمال تشکر و قدردانی رو به جا بیارم. چون بارندگی می تونست یه حالگیری درست و حسابی باشه و اونوقت به جای اون پیاده روی های کیلومتری تو کوچه پس کوچه های محله های قدیمی باید می نشستم تو اتاق فسقلی مسافرخونه و حرص می خوردم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هدفم از رفتن به کوردوبا دیدن حیاط های پر از گل و گیاه خونه های قدیمی بود. این خونه های قدیمی که بعضی هاشون هنوز توش چاه آب هم دارن، کاملا حفاظت شده هستن و قابل سکونت. توی دو هفته ی اول ماه می ساکنین این خونه ها در خونه هاشون رو به روی بازدیدکنندگان و توریستها باز می کنن بدون هیچ چشم داشتی، مردم هم می رن تو خونه زندگیشون سرک می کشن. البته هدف دیدن انواع و اقسام گیاهان و گل ها هست، و همچنین نوع معماری خونه ها، تراس ها و ... و به همین خاطر یه مسابقه ای هم در همین رابطه برگزار می شه و بهترین حیاط هر سال انتخاب می شه. یه مسابقه ی عکاسی هم برای بازدیدکنندگان خونه ها برگزار می شه. یه سری از عکس هایی رو که گرفتم می تونید تو فلیکر به &lt;A href=&quot;http://www.flickr.com/photos/maryamm_59/sets/72157605042643363/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;این آدرس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ببینید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;http://www.balootak.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;لوا جان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; اگه بخوای تا چند هفته می تونم با برگ و رنگ یکشنبه هات رو تامین کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس رو هم تقدیم می کنم به کسانی که نمی تونن فلیکر رو باز کنن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 473px; HEIGHT: 325px&quot; height=325 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/w8t15j.jpg&quot; width=561 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 10:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یایا</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>تلویزیون روشن ه و بازی مستقیم رئال-بارسا داره پخش می شه. هر از گاهی که صدای گزارشگر اوج می گیره یا صدای جیغ و داد مردم تو بار پایین ساختمون بلند می شه سرمو بلند می کنم و یه نگاهی به تلویزیون می اندازم. اما هنوز دارم به &quot;یایا&quot; فکر می کنم، با اینکه دو ساعتی از وقتی که باهاش خداحافظی کردم و بوسیدمش می گذره. &quot;یایا&quot; یه پسر کوچولوی سنگالی یه. هشت ماه و نیمه است. نسبتا بچه ی درشتی یه،  یا حداقل اینطور به نظر من اومد، چون من فکر می کردم بیشتر از یه سال داشته باشه. البته من زیاد تو تشخیص سن و سال خوب نیستم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;یایا&quot; هر روز با مامانش می ره سر کار. مامانش، که علاوه بر اسپانیایی (که لابد بالاجبار اینجا یاد گرفته) انگلیسی هم می دونه، کنار خیابون دستفروشی می کنه. اولین بار وقتی توجه ام بهش جلب شد که دوستم کنار بساطشون توقف کرد تا دستبند بدلی بخره. اون محو تماشای دستبندها بود و من متوجه بچه که داشت تو بغل مامانش شیر می خورد. انقدر نگاهش کردم تا شیرخوردنش تموم شد و با لُپهای قلمبه اش که چند قطره هم شیر روش ریخته بود برگشت و نگاهم کرد و خندید. قشنگ ترین چشمهایی رو داره که تا حالا دیدم. درشت و سیاه با مژه های برگشته. چیز عجیبی یه. یادم نمی یاد که لُپهاش موقع خنده چال می افته یا نه، اما خنده هاش خیلی بامزه است. دفعه ی اول جرات نکردم خیلی نزدیکش بشم. ترسیدم مامانش خوشش نیاد. که احتمالا دید خیلی مثبتی هم در کل نسبت به سفیدپوستها نداره، با توجه به وضعیت و موقعیت زندگی اش. اما چهره اش و همون مکالمه ی کوتاه باهاش تو ذهنم هک شد و هر وقت از اون خیابون رد می شدم با نگاهم دنبالش می گشتم. امروز برای بار سوم دیدمش. جاشو عوض کرده بود و دیگه &quot;اون بالا&quot; کار نمی کرد. می گفت پلیس ها نمی ذارن اونجا بساط کنه. عوضش اومده بود روبروی پارک. کنار دست یه پسر سنگالی که اول فکر کردم شوهرشه ولی بعد فهمیدم شوهرش اصلا اینجا نیست. دیگه بیشتر از این رومو زیاد نکردم و نپرسیدم. شاید دفعات بعد. یه کمی کنارشون موندم و حرف زدیم و از چی توز من خوردیم. کلاس داشتم و باید می رفتم. قرار شد که باز همدیگه رو ببینیم. تو فکرم یه روز با دوربینم برم از &quot;یایا&quot; عکس بگیرم و چند تاشم چاپ کنم بدم بهشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>شدیدا احساس می کنم که باید چند تا کتاب ترجمه کنم تا بتونم بگم که این زندگی یه حاصلی داشته! دلم می خواد یه چیز به درد بخوری از خودم به جا بذارم(دقیقا مدل انشاهای دبستان. آره آقاجون) حالا چرا مثلا ترجمه ی کتاب و نه نوشتن مقاله و کتاب و غیره و یا حتی یه کار مفید دیگه(آرزو بر جوانان عیب نیست)، خودم هم نمی دونم. البته فکر کنم باز جو گازم گرفته یکی از هم رشته ای های سابق رو دیدم با کارهای ترجمه اش! حسودی که شاخ و دم نداره. باشد که همین حس ها عامل تحریک و تکانی باشد برای من. آمین.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همچنان در رخوت بهاره و عالم هپروت به سر می برم. کسی راه گریزی می شناسد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. باورنکردنی یه! بیشتر شبیه معجزه است. بدون هیچ تلاشی از جانب من وبلاگم پینگ شده! مثل اینکه بلاگفا خواسته یه حالی هم در این شرایط به ما بده. نمی گم در چه شرایطی! :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 14:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره امروز به یکی از آرزوهای احمقانه (ساده دلانه!) ام رسیدم و رو چمن های حیاط دانشگاه دراز کشیدم و مثل بقیه آفتاب گرفتم. حس خیلی خوبی بود. نمی دونم چرا این خوشی ساده رو تا الان از خودم دریغ کرده بودم بی خودی. همیشه با حسرت به دانشجوهایی نگاه می کردم که ساعتهای بین کلاسهاشون یا سر ظهر و موقع ناهار سرخوشانه ولو می شدن روی چمن ها. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین. حرف خاص دیگه ای ندارم که بزنم. حالم خوبه. فقط یه کم دچار کرختی بهارانه شدم به گمانم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 13:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Diana Navarro، صدایی جدید </title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>  خواننده ای که دو تا آلبوم داده بیرون و کلا از سال ۲۰۰۵ شناخته شده جدیده دیگه. من از این آهنگش خوشم اومده گفتم بیام شادی هامو با شما قسمت کنم! امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد. این دومین خواننده ی مالاگایی یه که اینجا معرفی می کنم. اصولا اهالی جنوب در هر زمینه ای استعداد نداشته باشند در رقص و آواز کم نمیارن. اسم آهنگ هست Mira lo que te has perdio (ببین چیزی رو که از دست داده ای) و از دومین آلبوم این خواننده به اسم 24 Rosas.  
&lt;P align=center&gt;
&lt;OBJECT height=355 width=425&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;movie&quot; VALUE=&quot;http://www.youtube.com/v/2W4OzsEuWnA&amp;rel=1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;wmode&quot; VALUE=&quot;transparent&quot;&gt;
&lt;embed src=&quot;http://www.youtube.com/v/2W4OzsEuWnA&amp;rel=1&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; wmode=&quot;transparent&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;355&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهاری که می شود دلم*</title>
<link>http://yoghurt.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راستای &quot;یک زبان جدید، یک زندگی جدید&quot; می خوام خودمو بندازم تو هچل و فرانسه یاد بگیرم. البته دو تا گزینه برای انتخاب دارم آلمانی و فرانسه. هر دو رو دوست دارم یاد بگیرم اما یه کم که روش فکر می کنم می بینم فرانسه کاربرد بیشتری برام داره، چه در زمینه ی درس و مشقی و چه جهانگردی احتمالی در آینده!!! و یا حتی موقعیت های کاری. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بماند که در حال حاضر کارهای مهمتری هم دارم که انجام بدم اما هی امروز و فردا می کنم، مثلا آموزش رانندگی، کم کم داره سن یادگیری ام می گذره می ترسم خرفت بشم و دیگه نتونم خوب یاد بگیرم. یا مثلا اینکه مثل بچه آدم بشینم سر درس و مشقم و زودتر تمومش کنم و انقدر از این شاخه به اون شاخه نپرم. اما خوب این کرم یادگیری زبان جدید دست از سر من بر نمی داره. یکی از لذت های زندگانی ام این شده که حداقل سلام و علیک رو به چند زبان زنده و مرده ی دنیا بلغور کنم و بعدش هم با اهالی هر کشور راجع به زبان و لهجه و سایر این مزخرفات حرف بزنم. تا ده روز دیگه معلوم می شه چی کار می خوام بکنم، یه جلسه ای قراره برگزار بشه تو دانشگاه راجع به چگونگی و چرایی این کلاسها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشته از همه ی این حرفها اصلا دستم به نوشتن نمی ره اینجا. فکر کنم از فاصله ی زمانی بین هر پست معلوم باشه که سخته نوشتن برام. همون دو دوتا چارتا کردن ها و این می خونه و اون می بینه و اون یکی چی فکر می کنه! در همین راستا ما حرفهای مهممون رو تو دلمون نگه می داریم و مزخرفاتمون رو اینجا به خورد ملت می دیم. شرمنده ی همتون هستم از این بابت. وبلاگ نویسی ای که &quot;از دل برآید لاجرم بر دل نشیند&quot; کار ما نیست. کار اونهایی است که صداقت دارند بیش از حد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* قسمتی از &lt;A href=&quot;http://yoghurt.blogfa.com/post-28.aspx&quot; target=_blank&gt;یک شعر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yoghurt&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>yoghurt</dc:creator>
<guid>http://yoghurt.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
