Guernika
اواسط دهه ی هشتاد بود. تابستان ها را در کمپینگی در پالاموس* می گذراندیم که پر از آلمانی هایی بود که با رولت های عظیم الجثه، اجاق های گازسوز و حتی گیاهانی پلاستیکی به آنجا می آمدند. یکی از آدمهای همیشگی کمپینگ یک آلمانی شصت ساله ی اهل شتوتگارت، بی نهایت خوش رو، عاشق پیشوا و گوشت کباب شده بود. پدرم و او با نوعی از زبان اسپرانتو با هم حرف می زدند که شامل این می شد که هر کدام خیلی آرام به زبان خودش حرف می زد به امید آنکه دیگری کلماتی از آن را بفهمد.
یک شب، با یک پارچ سانگریا** که تا نیمه خالی شده بود، مرد آلمانی شروع به تعریف کرد که طی جنگ جهانی دوم خلبان بوده، در 1936 به خدمت ارتش درآمده بود، و بارها در آسمان شمال اسپانیا پرواز کرده، اما از آن بالا "فقط عکاسی می کرده است". در چندین نوبت تاکید کرد که او فقط عکاسی کرده و نه کار دیگری. در آخر پدرم گفت: "آره، ولی بعد رفقایت می آمدند و درست همان جایی را که عکس گرفته بودی بمباران می کردند، نه؟ یا شاید آن عکس ها برای این بود که از منظره ی هوایی گرنیکا کارت پستال درست کنید؟"
همه ی اینها را خیلی آرام و شمرده و با جدا کردن دقیق سیلاب ها می گفت. آلمانی دیگر جوابی نداد و پدرم و او سانگریا را در سکوت تمام کردند.
ایسابل کویشت
زندگی یک نمایشنامه است
*شهری ساحلی در جرونا، کاتالونیا
**نوشیدنی اسپانیایی شامل شراب سرخ، انواع میوه خرد شده یا آبمیوه، عسل یا شکر و کمی رُن یا برندی